قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٥
در شدن ـ داخل شدن و به اندرون رفتن.
در عرق شدن ـ منفعل و شرمنده شدن.
دُرّ غلطان ـ مرواريد غلطان است.
در غورگى مويز شدن ـ ضايع شدن و به مراد نرسيدن.
در فلان گريختن ـ پناه به كسى بردن.
در كجا مى خورد ـيعنى در كجا صرف طعام مى كند و به چه كار مشغول است و يا اينكه كجا و كى مى زيبد و لايق مى شود، يعنى نمى زيبد و لايق نمى شود.
در كشيدن ـ محو كردن و ردّ نمودن و نوشيدن و به سركشيدن.
در لوزينه سيرخوردن; در لوزينه سير دادن ـ فريب خوردن و در عين شادى غم پيش آمدن و كردن كارى كه عيش كسى را برهم زند.
دُرّ مكنون ---> مرواريد.
در ميان بودن ـ در گرو بودن.
در نورد نهادن ـ درهم پيچيدن و پنهانيدن و در سوراخ كردن و بى نام و نشان ساختن.
دروا; درواى; دروايست ـ درباى [ر.م و دربايست ر.م].
دريافت ـ اخذ كردن و قبض نمودن.
دُرّ يتيم ---> مرواريد.
در يخ افتادن ـ آن است كه كسى در مقام خرابى و استيصال ديگرى باشد.
درا ـ (چو سَرا) دراى[ر.م] و (چو سّقا) ميوه و كيسه.
درابجُردـ مخفّف دارابجرد[ر.م].
درابرين; درابزين; درابگرد; دراپرين; دراپزين ـ مخفّف دارابرين[ر.م و دارابزينر.م و دارابگردر.م] و داراپرين]ر.م [و داراپزين[ر.م] هستند به همين ترتيب.
درات ـ (چو كلات) داب[ر.م].
درّاج ـ (چو بقّال) به عربى، خارپشت و سخن چين و نام جايگاهى است و(چو طُلاّب) مرغى است مبارك از اقسام كبوتر و يا جنسى است ديگر كه بيضه هاى خود را در يك جا جمع نكرده و به امكنه متفرّقه نقل نمايد كه شناخته نشود و در تحفه] ر.ض[ و مخزن [ر.ض فرمايند كه مرغى است قريب به جثّه كبك و خوش منظر و گوشت آن لطيف تر از كبك و تذرو و زيادكننده فهم و حفظ و جوهر دِماغمغز ] و مادّه منى و به هندى «تيتر» نامند، چنانچه به پارسى«تراج» و «جُرب»گويند.
دراجه ـ (به تشديد ثانى و ضمّ اوّل) به عربى، ماده مرغ درّاج[ر.م] و (به فتح اوّل) جوجه و حالت به رفتار آمدن كودكان خردسال و صندوقى است كه از براى جنگ قلعه و حصار ساخته شده و مردان در زير آن داخل مى شوند.
درّادوزا ـ (به فتح اول و تشديد ثانى) مردم عاقل و دانا و باتجربه كه اگر امر ناصوابى از او سرزند به دانستگى اصلاح نمايد و كسى كه جنگ و آشتى و نيكى و بدى با هم كند.
دراره ـ (چو كَناره) كشخان[ر.م] و به عربى، دوك است.
دراز ـ (چو نماز و حجاز) معروف و ضد كوتاه است.
درازخوان ـ پيش انداز[ر.م و دستارِ خوانر.م] و واعظى كه به طول كلام مبتلا باشد.
درازدست ـ ظالم و ستمگر و غارتگر و لقب خاصّ بهمن ابن اسفنديار كه در «بهمن» مذكور افتاد.
درازدنبال ـ گاوميش.
درازروذ ـ ماوراءالنهر[ر.م] را گويند.
درازشمشير ـتيغ زن و چست و چالاك.
درازكار ـ كسى كه سخنان لاف و گزاف زند و شخصى كه مرتكب كارهايى باشد كه زياده بر حالت و مرتبه او باشد.
درازگوش ـ اُلاغ و خر.
درازنا ـ طول، مقابلِ عرض و پهنا.
درازنفَس ـ پرگوى و بسياركلام.
درازا; درازه ـ دراز[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دراسج ـ (چو امانت) نوعى از لبلاب[ر.م] است.
دراغومان ـ در منتخبات اللّغات[ر.ض] گويد كه ترجمان]ر.م [است.
دراغون ـ هم در آنجا]منتخبات اللّغات[ گويد كه فارِس و خيّال و مفلس است و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه به عقيده يونانيان قديم، نام حيوانى مهيب و موهومى است كه به جهت مخاصمت ابناى بشر ميكائيل بر زمينش زده و