قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٥
از قطعات دونيمه و يا چهارپارچه است كه در صورتى كه آن را دو نيمه و يا چهار پارچه كنند شبيه به تخم مرغ باشد و اغلب داراى طعمى تلخ و بويى كافورى و در جانب داخل خاكسترى و از طرف خارج سفيد خاكسترى رنگ مى باشد.
زرنبلج ـ (چو كفن دزد) ريواس.
زرنج ـ (چو سرشگ) نوعى از صمغ درخت و (چو كمند) شهرى است معروف كه كرسى سجستانسيستان است.
زرند ـ (چو كمند) شهرى است از ساوه و يكى ديگر از اسپهان و سيّمى از اعيان بلاد قديمه كرمان.
زرندر ـ (چو سمندر) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، شهرى و يا دهى است در عجم.
زرنگ ـ (چو نهنگ و تفنگ) زرشگ و زرداب [ر.م]و زرتك[ر.م] و خردل و قله كوه و جبل و ايلخى[ر.م] و رمه و زرده چوبه[ر.م] و هر چيز تازه و نام شهرى است كه مقرّ حكومت سيستان بوده و هم درختى است كوهى و بسيار محكم كه از آن تير و نيزه و جناغ[ر.م] زين و مانند آنها ساخته و به نوشته بعضى، آتش آن تا چهل روز بماند.
زرنوج ـ (چو مقتول) يا زرنوق; شهرى است شهير از ماوراءالنهر در آسياى مركزى و يا دويّمى موضعى است در يمامه در شبه جزيره عربستان.
زَرنوق ---> زرنوج.
زرنه; زرنى; زرنيخ; زرنيق ـ (چو هرزه و بَرنى و دلگير و تركيب) جوهرى است معدنى معروف كه به هندى «هرتار» يا «هرتال» و به يونانى «فرساطيس» گويند، كه به معنى كبريت الارض است و به نام زرد و سبز و سرخ و سفيد و سياه به پنج قسم مى باشد:
١. زرنيخ زرد: كه برّاق و به رنگ طلا بوده و گاه است كه به «زرنيخ بدخشى يا ورقى» نيز موسوم شده و به فرانسه «اورپيمان» گويند و بيشتر آن را نقّاشان و مصوّران به كار برند.
٢. زرنيخ سبز: كه مانند قسم سياه زبون ترين اقسام پنج گانه بوده و به جهت قوّت احراق مورد استعمالى ندارند.
٣. زرنيخ سرخ: كه به فرانسه «رالگاد» گفته و به نوشته تحفه[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، طلا كردن ماليدن آن با بول خر يا آب بنجبنگ تازه بر هر عضوى كه خواهند موى آن نرويد، بعد از كندن موى آن در منع رويانيدن موى، مجرّب مى باشد و اين قسم را بيشتر كيمياگران به كار برند و داخل اكسير نمايند.
٤. زرنيخ سفيد: كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، مرگ موش است و در مخزن الادويه[ر.ض] احتمال داده كه سرمه سفيد باشد و هم در آنجا و در تحفه[ر.ض] گويد كه بدترين انواع بوده و آن را «دواءالشّعر» و «زرنيخ النوره» گويند.
٥. زرنيخ سياه: رجوع به «زرنيخ سبز» شود.
زرنيلج ـ (چو بدسيرت) معرّب زرنيله[ر.م].
زَرنيله ـ ريواس.
زَرو ـ بر وزن و معنى زلو و هم دارويى است كه به جهت روشنايى در چشم كشند.
زرواس ـ (چو سرباز) سخاوت.
زروان بزرگ ـ نام پهلوى حضرت ابراهيم(عليه السلام) است.
زروغ ـ (چو عمود و دروغ) آروغ[ر.م].
زِروك ـ آب غليظ بينى و گياهى است دوايى.
زروى ـ (به فتح اوّل و ضمّ ثانى) زرو[ر.م].
زره ـ (به كسر اوّل و ثانى) سيستان و يا ولايتى است از آن و نام دريايى و يا مطلق دريا و اسم يكى از خويشان افراسيابپادشاه توران كه در كشتن سياوشپسر كيكاووس، دوّمين پادشاه كيانى شريك بوده و سعى بليغ نمود و هم صحايف آهنى است كه در كشتى هاى جنگى مى گذارند و هم پوشش آهنين معروفى است كه از حلقه هاى آهنى ترتيب داده و در روز جنگ براى حفظ بدن مى پوشند و استعمال آن بسيار قديم و از اختراعات حضرت داود(عليه السلام) بوده كه به ساختن آن اداره معاش خود مى نموده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض، اهالى رومار.م] و يونان و فلسطين هم اين قسم زره را معمول مى داشته اند و زره جنگى مردمان پيش از ايشان عبارت از نمد و برنج و شاخ حيوان و صفايح مس و مانند آن و منسوجى كه از طناب ترتيب مى داده اند، بوده.