قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٠
چيز خوش بوى را از قبيل عطر و گل و ميوه و غيره كه به جهت بوييدن بر دست گيرند «دستنبويه» و «شمامه» گويند و در «درداب» از تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه درداب كه به فارسى «دستنبويه» گويند، از جنس خربزه است به غايت خوش بو و كوچك و در افعال مثل خربزه گرمك است كه «مليون» نامند و بوييدن آن مسخّن[گرم كننده ] دماغ و مفتّح سدّه[ر.م] دماغى است و اكثر مليون را درداب دانسته و غلط است.
دستوار; دستواره; دستوانه ـ رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستور ـ (چو رنجبر) دستره[ر.م] و (چو پرزور) پيشوا و وزير و دفتر كبير و قانون اساسى كه مجتمع قوانين باشد و كتابى كه در آن مايحتاج چيزها نوشته شده باشد و كسى كه در عهده وعده خود صادق و در تمشيت مهمّات بر درستكارى به او اعتماد كنند و (چو مستور) به معنى مذكور و پژاوند[ر.م] و رسم و قاعده و دبير و نويسنده و اذن و رخصت و صاحب مسند و دست و لقب خاص پيشواى امّتان زردشت و چوب گنده درازى كه به عرض بر بالاى كشتى انداخته و ميزان كشتى را بدان نگاه دارند.
دستور بازرگانى ـ وزير تجارت.
دستور پيمان تاشان ـ وزير خارجه.
دستورخانه ـ وزارت خانه و دفترخانه.
دستور دانش ـ وزير معارف.
دستور زيوار ـ وزير عدليّه.
دستور كاردار پيمان تاشان ـ وزير امور خارجه.
دستور كردارى ـ دستورالعمل.
دستور كشور ـ وزير داخله.
دستورنامه ـ دستورالعمل.
دَستوَرده ـ اوخلو[ر.م] و وردنه.
دستوره ـ دستره[ر.م].
دستورى ـ (چو مستورى) اذن و اجازه و تكليف و دولت مشروطه و چكاوى[ر.م] و وزارت و دستور بودن و هر چيز منسوب به دستور.
دستوم ـ تذكر و در خاطر نگه داشتن معانى.
دستون ـ (چو گلگون) فضله حيوانات.
دسته ـ (چو پُسته) سنگ و (چو خسته) دست و جاروب و گروه و جماعت و يار و مددكار و بى ادب و گستاخ و قبضه كارد و تيشه و غيره و آنچه از كاغذ و سبزى و گياه و علف و گل و ريحان، يكجا بسته باشند.
دسته پل; دسته چاليك; دسته چلك; دسته چليك ---> چاليك.
دسته سنگ ـ سنگ مستدير معروفى است كه بدان رنگ صبّاغى و انگور و غيره ماليده و روغن و شيره برآرند.
دستى ـ (چو مستى) دِين و طلب و يارى و مددكارى و ظرفى كه آن را با دست توان برداشت و هوو را هم گويند.
دستيار ـ رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستيانه ـ دستينه[ر.م].
دستيش ـ (چو تفتيش) حشيش.
دَستينه ـ برنجن[ر.م] و تازيانه و دسته شمشير و غيره و فرمان و حكم پادشاهان و امضا و دستخط و مكتوبى كه به دست خودشان نويسند و هرآنچه در آخر كتاب از قبيل تاريخ اتمام و نام مؤلّف و غير اينها الحاق كنند.
دسخوش ـ (چو مخشوش) مخفّف دست خوش[ر.م].
دَسك ـ رشته خام و ريسمان تابيده كه بر سوزن كشند.
دسكره ـ (چو مسخره) مطلق شهر و بالخصوص شهرى است در عراق عجم نواحى مركزى ايران و ارابه كوچك و كجاوه كوچك سرگشاده.
دَسكُله ـ مخفّف دست كله[ر.م].
دسكى ـ (چو خشكى) فرموك[ر.م].
دَسگ ـ دسك[ر.م].
دَسگاه ـ مخفّف دست گاه[ر.م].
دَسگه ـ مخفّف دست گه[ر.م].
دَسگير ـ مخفّف دست گير[ر.م].
دسگى ـ (چو خشكى) فرموك[ر.م].
دَسلاف ـ مخفّف دست لاف[ر.م].
دسم ـ (چو شكم) ديژينه[ر.م].
دَسمال ـ مخفّف دست مال[ر.م].