قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٣
خَفچاق ـ نام ديگر قبچاق[ناحيه اى در شمال درياى خزر ] و مردم اصيل ترك صحرانشين.
خَفچه ---> خفجه.
خفدان ـ بر وزن و معنى خَفتان و(چو همدان) نام موضعى است.
خفدن ـ بر وزن و معنى خفتن.
خفر ـ (چو جفر) بلوكى است از فارس در سه منزلى شيراز كه آبوهوايش خوب و ميوه جات سردسيرى و مركباتش موفور و قبر جاماسب حكيم[ر.م] در آنجا است.
خفرج ـ (چو گندم و سمند و مخرج) باقلا و خرفه[ر.م] و فرنجك[ر.م].
خفرق ـ (چو خندق) فرنجك[ر.م].
خَفرَك ـ در آثار عجم[ر.ض] گويد كه بلوكى است سردسير در ده فرسخى شمال شرقى شيراز كه حاصلش غلّه و برنج و آبش از رودخانه است و در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه انجير و انارش ممتاز و برنجش باامتياز است.
خفرنج ـ (چو شطرنج) فرنجك[ر.م].
خفزوج ـ (ل) خرفه[ر.م].
خفقان ـ ]جنبيدن علم و تپش دل (لغت نامه دهخدا)[.(عر)
خفك ـ (چو فلك) خفه كردن.
خفنج ـ (چو سمند) جغد و بوم و عيش و طرب و ناز و غمزه و نفع و فايده.
خفه ـ (به ضمّ اوّل) سرفه و (به فتح اوّل) تاسه[ر.م و تلواسهر.م] و گلوگرفتگى و گلوفشردگى و عطسه.
خفيدن ـ (چو بريدن) سرفه كردن و (چو رَسيدن) خفه شدن و عطسه كردن و مشهور و معروف بودن.
خفيده ـمشهور و معروف و اسم مفعول و ماضى بعيد از خفيدن[ر.م].
خفيف ـعلاوه بر معنى عربى معروف سبك، رجوع به «بحر عروضى» نمايند.
آيين هفدهم