قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٨
نام روز ٧ يا ١٦ يا ١٧ ماه هاى شمسى و فرشته و مَلَك، خصوصاً هر ملكى كه پيغام آور باشد و بالخصوص جبرئيل و على التخصيص نام ملكى است موكّل به رياست بندگان و تدبير امور و مصالح روز سروش و حكماى فرس گويند: خداى تعالى ٣٥ سروش(ملك) آفريده كه خمسه مسترقه]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [به نام پنج تن از ايشان موسوم بوده و ٣٠ نفر ديگر هم آنانند كه هريك از روزهاى سى گانه ماه هاى شمسى موافق آنچه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد، به نام يكى از ايشان مسمّى گرديده و از اين ٣٠ سروش ١٢ تن هم آنانند كه هريك از ماه هاى شمسى به نام يكى از ايشان اختصاص يافته و تدبير امور و مصالح هريك از ماه هاى شمسى موكول به عهده سروشى است كه همنام خود آن ماه است، چنانچه تدبير امور هريك از روزهاى سى گانه شمسى هم در عهده سروشى است كه همنام خود آن روز است. و سروش هايى كه مدبّر روزهايند كاركنان سروش هايى هستند كه مدبّر ماه هايند. پس در روزى كه نام وى مطابق ماه باشد، خود سروشى كه همنام آن ماه است هم به تدبير امور آن روز مى پردازد. بنابراين به جهت شرف و عزّت، آن روز را عيد كرده و جشن سازند، چنانچه در «آبان» اشاره نموديم.
سروش بُدـ جبرئيل است.
سروشه ـ (چو نُمونه) سروش[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سروك ـ خطا شجرى[ر.م] است.
سرول ـ (چو رسول) كينه و عداوت و بدگويى و غيبت و طالب فرصت بدى بودن.
سرون; سروى ـ (چو ورود) سرين و (چو رسول) شاخ حيوان و درخت سرو.
سرويسه ـ (چو ترسيده) قوس قزحرنگين كمان و مهره هاى سنگين.
سره ـ (چو تره) شقه سر عَلَم و زر خالص رايج و هر چيز نيكو و خالص و بى عيب و پسنديده و نفيس و برگزيده و اصل، مقابل فرع و آب عميقى كه از سر آدمى بگذرد، چنانچه مقابل اين معانى را كه فرع و هر چيز بد و زبون و عيب دار و مغشوش باشد، «پايه» گويند.
سرهال ـ (چو فرهاد) سرآل [ر.م].
سرهند ـ (ل) شهركى است دل پسند مابين دهلى و لاهور و ده مرحله از دهلى دور و آبش از چاه و هوايش اندكى گرم و دلخواه و سلطان فيروزشاه]از سلاطين سند در قرن ٩ هـ [بارويى بر آن كشيده و در تعميرش كوشيده و شيخ احمد فاروقى از نسل عمر ابن خطاب در سال هزار و اند هجرى از همين ديار ظهور نموده و قبرش هم در آنجا و از اكابر سلسله نقشبنديه[ر.م] بوده و به مجدّد الالف الثّانى مشهور است.
سرهنگ ـ (ر) مخفّف سرآهنگ[ر.م].
سرى ـ (چو پرى) سراى و سردارى و آهنى كه در روز جنگ بر سر اسب بندند و (به كسر اوّل و تشديد ثانى) نام و عنوان يكى از عرفا كه به سِرّى سقطى[١] مشهور و پسر مفلس سقطى و استاد تمامى مشايخ صوفيّه بغداد كه جنيد بغدادى مشهور هم از آن جمله است، بوده و در ٨٥٩ ميلادى ـ مطابق ٢٤٥ هجرى ـ درگذشت.
سريا ـ (چو سِركا) دهى است پشّه دار در بصره و يا مخفّف سوريه است كه نام قديمى شامات و يا خصوص دمشق و يا موضعى مخصوص ديگرى است از آن سامان و به هر حال گويا لغت سريانى هم كه يكى از لغات مشهوره عالم است، منسوب به همين سريا است و شايد به سريّه]ر.م [منتسب باشد و در مجمع البحرين[ر.ضفرمايد: سريانى لغت قسّر.م و جاثليقر.م] است و هم در «سور» از آن كتاب و قاموس[ر.ض] گويند كه سورا يا سوراء موضعى است از اعمال توابع بغداد و هم شهرى است در عراق از ارض بابِلدر بين النهرين از بلاد سريانيين و ظاهر اين جمله، آنكه سريانى منسوب به همين شهر سورا باشد و رجوع به «لغت» هم نمايند.
سريان ر لغت.
سريانى ـ منسوب به «سريا» است و رجوع بدانجا شود.
سريچه ـ (چو سليقه) دختر صوفى[ر.م] و كنجشگ.
سَريخه ـ (ق) مرغ سقّا[ر.م].
[١] لغت نامه دهخدا: سَرى سقطى.