قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٤
اسباب و آلات جديدالاختراعش مدلّل و مبرهن مى نمايند به طورى كه بسط مقال خارج از موضوع است.
خلاب ـ (چو كباب) گلولاى و آب به هم آميخته و زمين لخشكگل آلود وگلناكى كه پاى در آن بماند.
خلابر ـ (چو سراسر) به زبان گيلان، طايفه اى است در غرب كه در خانه سلاطين مرسوم خوار باشند.
خَلابَش ـ به زبان گيلان، نوكر و مواجب خوار.
خلاّر ـ (چو طلاّب) قريه اى است در دو منزلى شيراز كه عسل خوب داشته و شراب آن ممتاز و مشهور آفاق بوده و به فرنگستان هم مى برند.
خلاش ـ (چو تراش و لواش) خلاب[ر.م] و خلاشه[ر.م] و خلاشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
خلاشمه ـ (چو كتابچه) علتى بيمارى است كه مابين گلو و بينى از هيضهپيچش شكم; قى به هم رسد.
خلاشه ـ (چو لواشه) خله چوب [ر.م] و هر چيز افكندنى و به كار نيامدنى، همچو: پوست انار و خربزه و مانند اينها.
خلاشيدن ـ(به كسر اوّل و فتح آن) شور و غوغا نمودن و غلغله كردن و خراشيدن.
خلاصه ـ (چو شماره و اماله) به عربى، صاف و خالص و بى غش هر چيز، خصوصاً روغن و به پارسى«كى» و «اروند»گويند.
خلاف ـ (چو كتاب) به عربى، مخالف و دروغ و شراب و آستين پيراهن و نوعى از درخت بيد است و مطلق بيد را هم گويند.
خلاكوش ـ (چو قباپوش) جنگ و جدال و آشوب و فتنه و شور و غلغله و غوغا و مشغله و يكديگر را آوازيدن.
خلال ـ (چو كمال) غوره خرما و (چو هلال) وسط و چيزى كه دندان ها را بدان پاك كنند.
خلال ابراهيم ـ خربزه برّى.
خلال خليل; خلال دان ـ آطريلال[ر.م] و يا قسمى از آن.
خلال كردن ـ فارغ شدن از طعام.
خلال مأمونى ـ گياه اذخر[ر.م].
خلال مكّه ---> درمنه.
خَلالوش ـ بر وزن و معنى خلاكوش.
خَلان ـ غليزن[ر.م] وامر وفاعل ازخليدن[ر.موخلانيدنر.م].
خَلانوش ـ بر وزن و معنى خلاكوش.
خَلانيدن ـ فعل متعدى از خليدن[ر.م].
خَلاو ـ خلاب[ر.م].
خلاواه; خَلاوه ـ جوان و احمق و بانگ و مشغله و دنگ]ر.م [و سراسيمه وحيران و سرگشته.
خلب ـ (چو هند) سرمه و خلم[ر.م] و خامه و قلم.
خلباى ـ (چو برپاى) به يونانى، بيرزد[ر.م] است.
خلبه ـ (ل) رجوع به «شنبليله» نمايند.
خلپله ـ(چو زَلزَله) مكر و ناراستى و حساب درهموبرهم و غلط و نادرست.
خلج ـ (چو سفر با جيم عربى و پارسى) طايفه اى است از صحرانشينان تركان كه در اكثر بلاد فارس و عراق و خراسان سكونت داشته وجمعى از ايشان در هندوستان سلطنت كرده اند و نام موضعى هم هست در نواحى زابلستان.
خلجان ـ (به كسر اوّل و ثانى) دهى است متصل به تبريز و (بروزن سرطان) خارخار و دهى است در شيراز و به عربى، انديشه وتأمّل و اضطراب قلب و به خاطر درآمدن و جستن پهلو.
خَلَچ ---> خلج.
خلّخ ـ (چو مدّت و فرّخ) خوش بوى و معطّر و بلوكى است از تركستان نواحى ترك نشين آسياى مركزى و هم شهرى است قريب به رود سيحون در آسياى مركزى از آن سامان كه مشگ آن مشهور جهان و مردمانش در جمال بى بدل و در زيبايى ضرب المثل و به نام بانى خود خلّخ ـ كه فرزندزاده يافث ابن نوح و يا پسر هفتمينِ او بوده و آن ملك را بنا نهاده ـ مسمّى گرديده است.
خلخال ـ (چو سردار) پاى برنجن[ر.م] و ولايتى است بهجت مآل از آذربايجان مابين اردبيل و گيلان و مقرّ حكومت آن نيز بدين اسم موسوم است كه خلخال زر نيز گويند.
خلخال زر ـ آفتاب و مطلق خلخال[ر.م].
خلخال فلك ـ ماه و آفتاب.