قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٤
اطّلاع زرقا تخته پاره هايى را سپر نموده بودند. پس زرقا از سه منزلى عده اى مخالف را ديده و قوم خود را مى آگاهاند كه «يا قوم اتتكم الشجر أو الحمير» ليكن كلام او را باور نداشته و به مسامحه گذرانيده، بعد از سه روز كه صدق كلام زرقا به بروز آمد، قبيله بنى حمير ايشان را تارومار كرده و چشم هاى زرقا را برآوردند.
زَرقان ـ معرّب زركان[ر.م].
زَرقورى ـ پاى كلاغ[ر.م].(مى)
زَرقون ـ سريخ[ر.م].(نان)
زَرك ـ(چو عرب) زرورق[ر.م] و (چو هند) زرشگ.
زركار ـ (چو سركار) رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زركان ـ (چو دربان) قصبه اى است در شش فرسخى شمال شرقى شيراز كه بر دامنه كوه بسيار بلندى واقع و بر بالاى آن كوه جنگل هاى وسيع و در بعضى از جاهاى آن جلگه، آثار عمارات قديمه مشهود و شكار آن كوه بسيار و در عقب آن چند دخمه موجود و مدفن سيد عمادالدين نسيمى شيرازى هم كه در ٨٣٧ هجرى مقتول شده، در اين ديار در غايت اشتهار استوى به تركى و فارسى و عربى اشعارى مى سروده و سازمان يونسكو سال ١٩٧٣ را سال نسيمى نامگذارى كرد.
زركزس ـ (ل) نام پسر داريوش است. رجوع به «همدان» شود.
زركوه ـ كوهى است در ميان درياى عمان كه اكثر اوقات كشتى در آنجا شكسته و غرق شود.
زرگر ـ (چو صفدر) علاوه بر معنى تركيبى معروف، به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام طايفه اى است از طوايف ترك كه اكثرشان در فارس ساكن و شايد جنگ زرگرى هم منسوب به ايشان باشد.
زرگر چرخ ـ آفتاب.
زرگنج ـبر وزن و معنى زرغنج.
زَرمان ـ زربان[ر.م].
زرمِهر ـ بوذرجمهر[ر.م].
زرنب ـ (چو مكتب) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه [ر.ض]، گياهى است دوايى از برگ صعتر]ر.م [عريض تر و مايل به زردى و خوش بوى و شبيه به بوى ترنج و گلش زرد و نباتش از ذرعى كمتر و ساقش مربّع و مجوّف و طعمش با حدّت و قوّتش تا چهار سال باقى و منبتش جبال و در هند و بنگاله كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند نيز به هم رسد و بهترين آن، آن است كه باريك و تندبوى و تازه باشد و آن را «سرو تركستانى» نيز گويند و به جهت شباهت آن به پاى ملخ به عربى «رِجل الجراد» گويند و خودش ملطّف و به غايت مفرّح و مقوّى جگر و معده و قائم مقام دارچينى مى باشد.
زرنباد ـ (چو شتربان) به نوشته مخزن الادويه[ر.ض] و تحفه[ر.ض]، بيخى است تندبو و معطّر و ظاهرش اغبر و باطنش مايل به زردى و طعمش تلخ و منبت آن هندوچين و بنگالهكشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند و دكن در هند و قوّت آن تا سه سال باقى بوده و آنچه كم بوى و شيرين باشد ضعيف است و در مخزن]ر.ض [گويد كه به دو نوع مى باشد: يكى كوچك كه از زنجبيل بزرگ تر و در بو تندتر و از آن رايحه كافور آيد و ازاين رو در مكّه به «عِرق الكافور» مشهور است و به هندى «كچور» گويند و اين را درست جوشانيده و مى خشكانند، و ديگرى بيخى است سطبر و اندك بلند و بعد از برآوردن از زمين جوشانيده و دقّكوبيدن نموده و خشك مى كنند كه از فساد و كرم خوردن محفوظ ماند و اين را در هند «نوكچور» گويند و در آثار و خواص آن گويند كه مفرّح و مقوّى دل و دماغمغز و مبهّى و مسمّن بدن و ترياق زهر جانوران سمّى، و در دهان نگاه داشتن آن جهت درد دندان و صحّت آن نافع و مضغجويدن آن جهت دفع سرفه بارده و رايحه سير و پياز و شراب، مثمر و ضماد[مرهم ] تازه آن اورام و اوجاع بارده را محلّل و جهت رفع جميع علل سر نافع و كارگر آيد و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: زرنباد ـ كه به عربى «عرق الكافور» و به فرانسه «زِدوئر» و به لاتينى «زِرومبِت» يا «زدواريا» گويند ـ ريشه نباتى است كه در هندوستان و جزاير ملوك در مالزى به عمل آيد و دو قسم از آن ـ كه هر دو از عوامل محرّك و ضد تشنّجند ـ متداول است: يكى مدوّر و ديگرى طويل. و اوّلى عبارت