قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٦
سرطويلهـ سر آخُر[ر.م].
سرعَسَس ـ سركرده جاسوسان و مفتّشان كه وقايع را به حكّام مى نويسند.
سرعَشر ـ علامت و نشانى كه در حاشيه قرآن به جهت هر ده آيه مى گذارند.
سرعطسه آدم ـ حضرت روح الله(عليه السلام).
سرغوغا ـ قراول[ر.م] و سرفتنه[ر.م].
سرفتنه ـ كسى كه باعث فتنه و آشوب و غوغا باشد.
سرفراز ـ نافذ و معتبر و ممتاز و گردنكش و سربلند و متكبّر و جاه و عزّت و اعتبار و دولت و نام روز سيّم ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
سرفرو ـ اطاعت و انقياد.
سركار ـ مدير و ناظم و رئيس و ناظر.
سركُحلى ـ هر چيز سياه، خصوصاً ابر تيره.
سركش ـ (ر) مردم عنود و مخالف و نافرمان و مغرور و صاحب قدرت و قوّت و ديرآشنا و هم نام مطربى بوده بى نظير در دربار خسروپرويز.
سركل ـ (ر) هرآنچه از سر شاخ درخت تازه روييده باشد.
سركُلَه نهادن ـ برگزيدن و اعتبار كردن.
سركوب; سركوبه ـ سه تو[ر.م] و گرز گران و سرزنش و طعنه و طبل و نقّاره و مباشر و ضابط و حريف پرزور و قوى و شخصى كه در هر فن به ديگرى فايق آيد و بلندى اى كه بر خانه ها و قلعه ها مشرف شده و به جهت گرفتن قلعه از چوب و گل سازند.
سركوتا; سركوتاه; سركوته; سركوچك ـ مردم فرومايه و بى قدر و قيمت و معنى افرادى آنها به لغت زند، سخن مخفى و دارى است كه مقصّر را از گلو آويزند.
سرگذشت ـ حادثه و حكايت حال.
سرگر ـ (چو زرگر) كفش دوز و (چو دختر) كفش دوز و بوزه ساز شراب ساز و بوزه فروش.
سرگران ـ (چو هم زبان و دختران) جمع سرگر[ر.م] و (به كسر گاف) دردسر و ملامت و آدم متكبّر و خشمناك و مست وحيران.
سرگَردا ـ سرگيجه.
سرگردان; سرگردن ـ مدهوش و حيران و سرگيجه.
سرگرفته ـ دردسر و سرزنش و ملامت كننده.
سرگرم ـ مست و مدهوش.
سرگره ـ تسبيح و گرهى كه بر سر آن زنند.
سرگريت; سرگريته; سرگريد; سرگريده; سرگزيت; سرگزيته; سرگزيد; سرگزيده ـ (چو) بدترين و بدسليقه) هر چيزى كه از نقد و غيره به طريق جزيه از كفّار مى گيرند كه ايشان در امان باشند و يا به اسم ماليات و خراج از رعايا اخذ مى نمايند.
سرگُزين; سرگُزينه ـ آنكه كسان حاكم از گله اسب و گوسپند و غيره يكى را انتخاب كرده و بگيرند.
سرگشته ـ سرگردان.
سرگويش ـ سرمقاله و مقاله اساسى.
سرگيج; سرگيجش; سرگيجه ـ دوار و گرديدن سر كه در وقت برخاستن اندك زمانى سر به گردش آيد، چنانچه اگر چشم نپوشد و يا ننشيند بيفتد.
سرلاد ـ ديوار و سر آن.
سرلوحه ـ عنوان و ديباچه.
سرمامك ـ يك قسم از بازى است مر كودكان را كه شخصى را «مامك» نام كرده و يكى از كودكان سر در كنار وى نهاده و هريك از ديگران در گوشه اى پنهان شوند. پس طفلى كه سر در كنار مامك داشت برخاسته و در جستوجوى اطفال شود و اطفال هم از كنار و گوشه برآمده و يك يك دست بر سر مامك رسانند. پس اگر طفلى را پيش از آنكه دست بر سر مامك رساند گرفته، بر دوشش سوار شده و پيش مامك آيد و همان طفل مركوب سر در كنار مامك نهد و اگر نتوانست طفلى را بگيرد، همان خود سر در كنار مامك نهاده و بازى را از سر گيرد. و بعضى گفته كه در بازى سرمامك چشم يكى از كودكان را بندند و ديگران پنهان شوند و چشم او را بگشايند تا ديگران را پيدا كند و تا محل معيّنى بر او سوار شود و بعد از آن چشم طفل