قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٥
جگر سفيد و در شرح اسباب[ر.ض] گويد كه ورم حارّى است در جگر سفيد و گاه است كه از ذات الجنب]ر.م [بهواسطه انتقال ماده مرض از موضعى به موضعى ديگر حصول يابد و بعضى از ادباى عثمانى گويد: التهابى است در جگر سفيد كه از آب سرد خوردن در حال عرق كردن و از بَرد كردن بدن در حال حرارت آن بلافاصله حصول يابد.
ذات الصدر ـ از صاحب ذخيره[ر.ض] نقل است كه گرد آمدن ريمچرك در فضاى سينه را گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض گويند كه گاه است ورم در حجاب و غشايى كه سينه بهواسطه آن دو نيمه بوده و يك سر آن به خود سينه متصل و سر ديگرش به پشتمازهاگوشت دو طرف ستون فقرات ] اتصال دارد، حادث و ورم طرف سينه از همان حجاب را «ذات الصدر» گفته و ورم جانب پشتمازها از حجاب مذكور را «ذات العرض» نامند.
ذات العرض ---> ذات الصدر.
ذات الكبد ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، ورمى است كه از انصبابريختن مواد حارّه يا بارده در كبد حادث گردد.
ذات الكُرسى ---> دبّ اكبر.
ذاقِنويِداس ـ يا ذاقنىويداس; به نوشتهتحفه طب[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض، لغتى است يونانى به معنى شبيه به غار و قسمى از مازريونر.م] عريض الورق و به مغربى «مازو» و در شام «بقله» نامند. ساق آن به قدر ذرعى و شاخه هاى آن بسيار باريك و در نصف اعلاى آن مى رويد و گل آن سفيد و ثمر آن بعد از رسيدن سياه و پوست شاخه هاى آن قوى و لزج و در چشيدن زبان را مى گزد و منبت[محل روييدن ] آن مغرب زمين و ارض شام، خصوصاً كوه لبنان است و حرف ششم آن ياى حطّى مكسور است و اين كه در برهان[ر.ض] باى ابجدى گفته، خطا است.
ذاقِنى ـ به يونانى، غار است.
ذاقنى ويداس ـ ذاقنويداس[ر.م] است.
ذاقى ـ ذاقنى[ر.م] است، اِفراداً و تركيباً.
ذبل ـ (چو هند) پوست لاك پشت دريايى يا هندى كه به رومى «سيلويان» و به پارسى و هندى «كچكره» نامند و در مخزن الادويه [ر.ض] گويد كه به غايت سياه و بعض اجزاى آن مايل به زردى و برّاق و صلبسخت و از آن دسته كارد و قلمتراش و غيرها ساخته و به نحو خاص طبخ داده و مانند خمير نرم كرده و به شكل هرچه مى خواهند مى سازند.
ذخيره ـ (چو كبيره) برگزيده و پسنديده و هر چيزى كه از قبيل زر و اسباب و غلّه و حبوبات و اموال و اعمال از براى دنيا يا آخرت مهيا كرده باشند كه در وقت حاجت به كار آيد و به پارسى «آمرغ»گويند و گاه است كه محل و مكان ذخيره را نيز مجازاً ذخيره گويند.
ذرّ ـ (چو حقّ) به عربى، افشاندن و پراگندن و جدا كردن و متفرق نمودن دانه و نمك و مانند آن و جمع ذرّه و روز الست[ر.م] كه «عالم ذرّ» گويند.
ذراريح ـ (چو اساتيد) در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه حيوانى است به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم، بزرگ آن به قدر زنبور و كوچك آن از مگس بزرگ تر و پهن و بدبو و بر نبات تازه نشسته و در دانه ها تكوّن يابد و بهترين آن بزرگ طولانى است كه در گندم متكوّن و زرد مايل به سياهى و سرخى و با خطوط زرد باشد و آنچه سبز و سرخ و زرد و منقط به سياهى باشد، زبون و ساير اقسام آن غيرمستعمل و چون آدمى را بگزد بى اختيار بول از او جارى گردد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: ذراريح را ـ كه لفظ عربى است و به پارسى «سِن» و به تركى «آلاكلنگ» و به فرانسه «كانتاريد» گويند ـ بايد در فصل تابستان گرفت به اين طريق كه صبح قبل از طلوع آفتاب پارچه اى در تحت درخت بگسترانند و شخصى كه تمام بدن حتى سر و صورت و گردن را پوشيده و دست ها را دستكش كرده، درخت را به قوّت تكان مى دهد. اين هوامّحشرات را كه در روى پارچه ريخته جمع مى كند و با بخار سركه بايد آنها را كشت و در گرم خانحمام خشكانيد. و بالجمله آن را به ديلمى «دارساس» گويند.
ذراع ـ (به كسر اوّل) به عربى، از مرفق تا سر انگشت