قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٩
ديزاندان ---> ديز و ديزندان.
ديزمار ـ (چو گيردار) دزمار[ر.م].
ديزمان ـ دزمان[ر.م].
ديزندان ـ (چو بى اندام) سه پايه آهنى معروف كه ديگ و ظروف طبخ را بر بالاى آن گذارند و رجوع به «ديز» هم شود.
ديزندان سرد ـ مردم خسيس و بخيل.
ديزه ـ ديز[ر.م].
ديزى ---> ديز.
ديزينه ـ ديژينه[ر.م].
ديژيتال ـ دژيتال[ر.م].
ديژينه ـ افزارى است مر كفش دوزان و امثال ايشان را كه در ولايت ما «بيز» گويند.
ديس ـ مثل و مانند و همتا و به هندى، روز و ملك و ولايت است.
ديس ناو ـ نام كتابى است از مزدك در اثبات مذهب خود.
ديسان ـ (چو ديدار) دهى است در هرات و هم نام پدر راهبى است كه به ابن ديسان معروف و در ١٢٢ميلادى مذهب جديدى از عقايد مجوس انتخاب كرده و اختراع نموده و نسبت به نام پدرش به ديسانيّهاش موسوم داشته و تزويج دختر و مادر را روا شمرده و مانند ثنويّه ـ كه به دو اصل معتقد هستند ـ شمس را پدر حيات و قمر را مادر زندگانى دانسته و تمامى مواليد ثلاثه[ر.م] و فيوضات اين نشأه را از اثر اجتماع اين دو كوكب اعظم كه در هر ماه يك دفعه وقوع يابد، پندارند و اين عقيده واهيه مدتى در صدر اسلام هم مى بوده و ابوالخطابنام كه رئيس ديسانى هاى كوفه بود، در هنگامى كه به مريدان خاطرنشان نمود كه تير و شمشير در بدن آن مجسّمه تزوير كارگر نباشد، اسير لشگر ظفراثر اسلام بوده و در اثناى اعدام مورد طعن و شماتت مريدان گرديده و در جواب ايشان گويد كه در مقابل مشيّت الهى مكر و حيله واهى كارگر نباشد.
ديسانيّه ـ فرقه اى است كه در «ديسان» مذكور افتاد.
ديسقوريدوس ـ حكيمى بوده گياه شناس يونانى در قرن١م.
دَيسَم ـ (ل) بستان افروز[ر.م] و بچه خرس.
ديسناو ـ رجوع به تركيبات «ديس» شود.
ديسه ـ (چو كيسه) شخص.
ديش ـ (چو ريش) داد و دهش و امر به دادن.
ديفْ رَخش ـ نوايى است از موسيقى.
ديفروجاس; ديفروجَس ـ به يونانى، نوعى از مرقشيشا]ر.م [و يا مطلق آن است.
ديك ـ (چو نيك) شب و روز گذشته و توپ قلعه كوب و به معنى معروفديگ و به عربى، خروس است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه بتى است كه شهرى را به نام آن بت خوانند و آن شهر در كنار دريا واقع و اطرافش واسع و مردمانش هندو و تناسخى مذهبند.
ديك افزار; ديك اوزار ـ ديگ بزرگ و آنچه از حبوب و ادويه و غيره كه در طعام ريزند.
ديك بر ديك ـ در تحفه[ر.ض] گويد كه اسم فارسى است و «مرگ موش عملى» نيز گويند و آن زرنيخ]ر.م [و آهك و زنگار[ر.م] و زيبق جيوه است كه مجموع را ساييده و در ديگ مضاعف تصعيد كنند; از جمله سمومات قويّه و تند و در بردن گوشت متعّفن زخم ها و قطع سيلان خون جراحات و با عسل جهت قلع آثار جلد و دانه بواسير مؤثر است.
ديك پايه; ديك دان ـ ديزندان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً و به «شلياق» هم رجوع نمايند.
ديك رخشنده ـ توپ قلعه كوب معروف.
ديكابر ـ ماه دسامبر.
ديكانه ـ سنگ پشت و لاك پشت.
ديكبَرگى ـ خرجين.
ديكتاتر; ديكتاتور ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به معنى حاكم مطلق و ازآن رو كه غايت مدت مأموريت حاكم همچنانى شش ماه است، از طرف قونسول ها نمايندگان تعيين شده و صاحب نفوذى عالى بوده و به محاربه و مصالحه مقتدر و تنها از تصرف دلخواهى در خزينه دولتى ممنوع مى باشد.