قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٧
به «خبازى» هم نمايند.
خيروج ـ معرّب خيرو[ر.م] است.
خيره ـ خيرى[ر.م] و تعجّب بسيار و ظاهر و آشكار و رند و شجاع و دلير و لجوج و سركش سخن ناپذير و حيران و سرگشته و عضو به خواب رفته و بسيارى و غلبه و بى سبب و بيهوده و لغو و عبث و هرزه و بى حيا و ناهموار و شوخ ديده و تاريك و تيره و غبار و تيرگى ديده و كسى كه چشم همچنانى داشته باشد.
خيره دست ـ مردم سركش.
خيره سر ـ حيران و سرگردان.
خيره كُش ـ معشوق و سركش و ضعيف كُش و ظالم و بى باك و بى سبب كُش.
خيرى ـ (چو پيرى) رنگ سرخ و خبازى[ر.م] و صفّه و طاق و ايوان و رواق و گلى است معروف كه به چندين قسم مقسوم است:
١. شيرازى: كه رنگ آن زرد و ميانش سياه و گل هميشه بهار هم همان است.
٢. خطايى: كه رنگ آن سياه است.
٣. صحرايى يا خرامى يا خراما يا خزامى يا دشتى يا خزاما: كه رنگ آن سرخ و سفيد است.
٤. بيرونى يا ميردينى: كه رنگ آن بنفش و اين قسم را «هفت رنگ» نيز گويند و رجوع به «شب بو» هم شود و به نوشته تحفه[ر.ض]، نام يونانى گل شب بو است.
خيز ـ هيز[ر.م] و موج آب و سرعت و شدّت و بانگ و فرياد و حدّت و خيزيدن و امر و فاعل از آن و مستى كبوتر ماده در وقت نشاط نر.
خيزبگير; خيزگير; خيزگيره ـنوعى از بازى است كه جمعى به طريق دايره بر سر پا نشسته و شخصى بر دور همين دايره از دنبال ديگرى مى رود. اگر همان لحظه او را گرفت بر گردنش سوار شده و بر دور دايره مى گرداند و اگر پاره اى دويد و نتوانست بگيرد، آن شخص كه مى گريزد يكى را از مردم همان دايره مى گويد كه برخيز و بگير و خود به جاى او مى نشيند و آن شخص از دنبال دونده اوّل مى دود و او مى گريزد و همچنين آن مقدار كه خواهند، و به نوشته جهانگيرى[ر.ض، همان كوهاموىر.م] است.
خيزاب ـ موجه آب.
خيزران ـ (چو ميزبان) كه به پارسى «خزران» و به هندى «بيت» گويند، بيخ درخت سرو و نوعى از چوب و نى كه به خم كردن نشكند و از آن تازيانه سازند و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه خيزران يا نى هندى ـ كه به فرانسه «بامبو» گويند ـ عبارت از يك قسم نى مُصمتى توپُر است كه از ساير اقسام خيلى حجيم تر و مرتفع تر و در ممالك حارّه به عمل مى آيد و ارتفاع آن تا ٢٥متر رسيده و در ساختن خانه ها به كار رفته و از آن حصير و ديرك ساخته و در ساير اعمال زندگانى نيز استعمال نمايند و ـ چنانچه در «تباشير» اشاره نموديم ـ تباشير را از درون آن آورده و در اغلب بندهاى آن موجود است و خيزران نام كنيزك مهدى عباسىدر قرن ٢هـ و مادر هارون و موسى هادى و در عهد خلافت شوهر و دو پسر اقتدار بسيارى داشته و زنى اديبه و شاعره و صاحب خيرات و مبرّات بوده و بهواسطه حسن صورت و نيكى سيرت و غايت فطانت و اطلاع بر تاريخ عرب در نزد شوهر خود، مهدى، داراى حظوظ بى نهايت بوده و هماره با خليفه منادمت مى نمود. روزى در وقت بيرون آمدن از حمام بر آيينه نظر كرده و بر رخسار چون لاله اش قطرات عرق چو ژاله ديده، به قصد خلوت عزم عمارت مخصوص خليفه كرده و خليفه را در اطاق خود نيافته، اين مصراع را بر ديوار نوشته و با يأس تمام برگشت:
«انا التّفّاحة الحمرا *** عليها الطلمرشوش»
پس خليفه در معاودت از ديوان خانه آن خط را ديده و در زير آن نوشت:
«وفرجُ عرضها شبر *** عليها العهن منفوش».
بالجمله خيزران در عهد خلافت پسرش، هادى، اقتدار بى نهايت داشته و به خلاف ميل پسرش به امور سياسى مداخله مى كرد. هادى از اين معنى دلتنگ شده و به قصد دفع مادر آمد. خيزران از اين سوءقصد مطلع و كنيزان خود را حكم كرد كه هادى را بعد از ١٥ يا ٢٢ماه خلافت در