قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٠
بوده و شش جزو ديگرش طلاى خالص بود.
زرِ دَه مِهى ـ زر ده دهى[ر.م].
زرِ دَه نُهى ـ از زر ده ششى[ر.م] معلوم گردد.
زرِ ده هشت; زرِ ده هفت ---> ده هشت و ده هفت.
زرِ رُكنى ---> ركنى.
زرِ روكش; زرِ رومال ـ زرى كه درون آن مس و غيره و بيرون آن زر باشد.
زرِ رومى سرخ سپهر ـ آفتاب.
زرسا; زرساو; زرساوه ـ (به سكون راء) براده و سونشبراده طلا و نقره و (به كسر آن) طلاى ريزه و شكسته و هم زر خالص تمام عيارى كه ريزه و كوچك باشد، همچو: پنج هزارى طلا و دوهزارى طلاى معروف و مانند آنها.
زرِ شش سرى ـ زر خالص تمام عيار.
زرفشان ـ زرافشان[ر.م].
زركار ـ زرباف[ر.م].
زرگر ـ معروف است.
زرگر آسمان; زرگر چرخ; زرگر فلك ـ آفتاب.
زرگون ـ هر چيز زردرنگ.
زرِ مشت افشار ـ زر دست افشار[ر.م].
زرِ مغربى ـ آفتاب و زر شش سرى[ر.م].
زرِ ناخنى ـ طلاى بسيار خالص كه ناخن در آن اثر كند و بالخصوص زر دست افشار[ر.م] است.
زرورق ـ چيزى است كه زنان بر روى پاشند و آن يكى از اجزاى هرهفتآرايش است.
زراب ـ(چو سراب) زردرنگ از شراب و طلاى محلول و كوهى است در بغداد و موضعى است مابين مدينه و تبوك كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را در آنجا مسجدى هست.
زراباد ـموضعى است در سرخس.
زراتُشت; زراتُهُشت ـ زردشت.
زراج ـ (چو سراب) زرشگ و كبك.
زراجه ـپهلوانى بوده زنگبارى تانزانيا كه به همراهى پلنگرشاهزاده زنگبار به جنگ اسكندر آمده و در روز اوّل هفتاد كس به قتل آورده و در روز ديگر به ضربت عمود خود اسكندر كارش ساخته گرديد.
زَراچ ـ زراج[ر.م].
زَراچه ـ زراجه[ر.م].
زَرادُشْت; زَرادُهُشت ـ زردشت.
زراريّه ـ(ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله غلات شيعه و يكى از ٧٣ فرقه امت مرحومه كه كافه صفات الهى را حادث دانسته و معتقد مى باشند بر اينكه خداى تعالى پيش از حدوث صفات تنها به صفت حيات متّصف بوده و عالم و قادر و سميع و بصير نبوده است.
زَراَسب ـنام قديمى شهر بلخدر افغانستان و پهلوانى بوده ايرانى و نام پسر طوس ابن نوذر [پهلوان ايرانى شاهنامه ] كه داماد كيكاوس دوّمين پادشاه كيانى بوده.
زراسم ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، زر و طلا است.
زراع ـ (چو كتاب) تخم و زراعت و محرّف «ذراع» هم مى باشد كه مذكور افتاد و هفتمين منازل ٢٨گانه ماه كه علامت آن دو ستاره اى است كه به منزله سر هريك از توأمين[ر.م] باشند بدين صورت: ** و آن را «ذراع» مبسوط» هم گويند زيراكه طلوع آن مقدّم است بر طلوع ذراع مقبوض كه شعرى شامى[ر.م] است. و اين دو را به جهت آن «ذراع» گويند كه به زعم عرب، بر دو ساق دو دست اسد[ر.م] واقعند و منجّمان يكى از دو ستاره ذراع مبسوط را كه اوّل برآيد «مقدّم الذراعين» و «رأس التوأم المقدّم» گفته و آن ديگرى را «مؤخّر الذراعين» و «رأس التوأم المؤخّر» نامند و از وجه تسميه مذكوره سبب تحريف ذال ثخذ به زاى هوّز مكشوف گرديد و با ذال ثخذ بودن آن صحيح است.
زراعت ـ (چو كتابت) كشت كارى و تخم كاشتن و افشاندن در زمين كه فنى است مخصوص و داير بر تزييد و تكثير قوه نباتى نباتات بهواسطه اصلاح خاك، و گاه است كه عمل باغبانى و جفت كارى و بلكه قواعد تربيت و تكثير حيوانات اهلى را هم از اقسام اين فن شمارند و آن را به پارسى «كشت» و «كاشت»گويند.(عر)
زراعة ـ (ل) نام چندين موضع است از فلسطين.
زراغش; زراغن; زَراغنگ ـ (چو جفاكَش) جستن گلو و