قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٥٨
مناسب خود موكول مى داريم. امّا تناسب عددى: پس حاصل جمع طرفين آن مساوى است با حاصل جمع وسطين، چنانچه در مثال فوق مشهور است. پس اگر يكى از اجزاى تناسب مجهول باشد، از سه جزو معلوم ديگر مى توان آن را به دست آورد، بدين روش كه اگر مجهول از طرفين باشد، طرف معلوم را از حاصل جمع وسطين تفريق نمايند و اگر مجهول از وسطين باشد، وسط معلوم را از حاصل جمع طرفين تفريق نمايند. و امّا تناسب هندسى: پس حاصل ضرب وسطين آن مساوى است با حاصل ضرب طرفين آن، پس هرگاه يكى از چهار جزو تناسب مجهول باشد، آن را بهواسطه سه جزو معلوم ديگر استكشاف توان كرد بدين قسم كه اگر مجهول از طرفين باشد، حاصل ضرب وسطين را برطرف معلوم قسمت نمايند و اگر مجهول از وسطين باشد، حاصل ضرب طرفين را بر وسط معلوم قسمت دارند، چنانچه از مثالين فوق و نظاير آنها روشن و هويدااست و حاجت به تكرار نيست.
تتمةٌ: چنانچه بعضى از اجلّه اهل فن نوشته، شقوق تناسب منحصر به دو شق مذكور نيست و بعضى از اهل فن تا ده شق نوشته اند، لكن اشهر و انفع آنها همان دو شق مذكور است و از جمله آنها يكى هم تناسب تأليف است كه اكثر در فنّ موسيقى به كار آيد و ازاين رو «تناسب موسيقى» هم گويند، و آن غالباً در ميان سه عدد بوده و گاه است كه در ميان چهار عدد هم مى شود، و آن چنان است كه اگر ميان سه عدد باشد، نسبت اوّل به ثالث مثل نسبت فضل مابين اوّل و ثانى باشد به فضل مابين ثانى و ثالث و بعبارة اُخرى نسبت فضل مابين اعظم و اوسط به فضل مابين اوسط و اصغر، مثل نسبت اعظم باشد به اصغر، چنانچه در ٣ و ٤ و ٦ و يا ٦ و ٨ و ١٢و مانند آنها، و اگر تناسب مزبور ميان چهارعدد باشد، در اين صورت نسبت اوّل به رابع مثل نسبت فضل مابين اوّل وثانى باشد به فضل مابين ثالث و رابع، چنانچه در ٦ و ٨ و ١٢ و ١٨. و هر اعدادى كه تناسب تأليفى داشته باشند، اگر به عدد واحد ضرب شوند در حاصل ضرب آنها نيز تناسب تأليفى خواهد شد و از خواص همين تناسب است كه اگر ميان سه عدد باشد، حاصل ضرب مجموع طرفين به اوسط مثل حاصل ضرب احد طرفين به آن ديگرى است و حاصل ضرب ضِعف دو برابر اوسط به اكبر مثل حاصل ضرب ضِعف اوسط به اصغر است، چنانچه از مثال هاى مذكوره روشن است. و عمده تفاوتى كه مابين تناسب عددى و هندسى و تأليفى هست، آن است كه در اوّلى سلسله مراتب اعداد الى غير النّهايه مى رود، ليكن نزولاً به غايتى منتهى گردد و در دويّمى ـ چه صعوداً و چه نزولاً ـ نهايت ندارد و در هر دو صورت الى غيرالنّهايه مى رود و در سيّمى نزولاً الى غير النّهايه رفته و صعوداً به غايتى منتهى گردد.
تناسُخ ـ علاوه بر معنى لغوى عربى مشهوريكديگر را نسخ كردن; باطل كردن، يكى از عقايد باطله مجوس و بعضى فرق ضالّه ديگر كه بر تناسخ ارواح و انتقال آنها از جسدى به جسدى ديگر قائل، و زحمت و راحت انسانى را مترتّب به افعال سابقه خود ـ كه در جسد ديگرى مرتكب بوده ـ دانسته و بهشت و جهنّم را در همين بدن انگاشته و اسفل سافلين را مرتبه حيات و اعلى علّيين را درجه نبوت پنداشته و هذيانات بسيار به قالب مى زنند و رجوع به «نسخ» هم نمايند و تناسخ را به پارسى «دانوشت» و«فرهنگسار»گويند و در بسط زائد، رجوع به «هفتادوسه ملّت» نمايند.
تناسخى ـ يكى از آحاد تناسخيّه [ر.م] را گويند.
تناسخيّه ـ فرقه قائل به تناسخ[ر.م] را گويند.
تناظر ـ (چو تفاخر) به عربى، معروفبه يكديگر نظر كردن و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «نظر» نمايند.
تِناغ ـ بر وزن و معنى تفاغ.
تَنافور ـ مقدارى از گناهان به شريعت زردشت.
تَناليدن ـ افشاندن و تراييدن[ر.م].
تَنانى ـجسمانى.
تَناور ـ (چو سراسر) آدم فربه و تنومند و قوى جثّه.
تنباكو ـ و توتون; نباتى است معروف كه به فرانسه «تاباك» گويند و هر دو لفظ از «تاباكو» ـ كه يكى از شهرهاى امريكا