قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٤
خونِ بط ـ شراب.
خون بها ـ ديه.
خونِ جام ـ شراب.
خونِ جبال ـ لعل و ياقوت و عقيق و مانند آنها.
خونِ جگر ـ غم و غصّه و سختى و محنت.
خونِ جهان ـ سرخى شفق.
خونِ حيوان ـ شير و ماست و روغن و عسل.
خونِ خام; خونِ خروس; خونِ خُم ـ شراب.
خون خوار ـ بى رحم و سفّاك و ظالم.
خونِ دل ـ خون جگر[ر.م].
خون دل بناخن آوردن; خون دل بناخن رسيدن ـ گريه كردن و كنايه نمودن و سينه خراشيدن.
خونِ دل خاك ـ گل و ريحان و جواهر.
خون دنيا ـ سرخى شفق.
خون رَز ـ شراب انگورى.
خون ريز ـ خون خوار.
خون سياوش; خون سياوشان ـ كه به عربى «دم الاخوين» و به تركى «قَردَش قانى» و به فرانسه «سان دراگون» گويند، شراب و چوب بَقَم[ر.م] و سرخ شفق و روشنايى صبح و فلق و صمغ درختى است در حبشه اتيوپى و زنگبار تانزانيا و يا ميوه درختى است در حضرموت در شبه جزيره عربستان و يا دارويى است سرخ رنگ كه در زمينى كه افراسياب [پادشاه توران ] خون سياوش پسر كيكاووس شاه در شاهنامه را ريخت روييده و بعضى صمغ بَقَمش دانسته و ديگرى عصاره هوچوبه[ر.م]اش پنداشته و بعضى ديگر گويد كه عصاره گياه سرخى است كه از جزيره هند خيزد و آن صمغى است خالص الحمرة و مايل به بنفشى كه قوّت آنها تا مدت ها باقى مى ماند. و در مخزن[ر.ض]بعد از نقل اينها گويد كه ماهيت گياه و درخت آن معلوم نيست و به عربى«دم التّنّين» و «دم الثّعبان» و«قاطرالدم» هم گفته و به هندى «هيراد» و «كهى» گويند و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه عبارت از عصير جامدى است شكننده و بى بو و بى طعم كه پارچه هاى نكوبيده آن سرخ تيره و تقريباً قهوه اى رنگ و بعد از كوبيدن به رنگ خون قرمز گرديده و داراى سه قسم قصبى و قطعه اى و مختومى است كه هريك را از يك قسم از اشجار اخذ مى كنند.
خونِ عالم ـ خون جهان[ر.م].
خون كردن ـ كشتن و به قتل رسانيدن.
خونِ كوه ـ خون جبال[ر.م].
خون گر ـ (چو زرگر) خوان گر[ر.م].
خون گشت ـ كوتولان[ر.م].
خوناب; خونابه ـرجوع به تركيبات «خون» شود.
خونجك ـ (چو اندك) خنجك[ر.م] (چو عنبر).
خوند ـ (چو قند) تندوتيز و خداوند.
خوندگار ---> خاقان.
خونسار ـ قصبه و يا شهرى است خلدآثار در چهارفرسخى گلپايگان، آبش خوش گوار و هوايش سازگار، اكثر فواكهش ممتاز و گزانگبين[ر.م] آن باامتياز و تحفه هر ديار و مردمانش كسب كار و رنگشان از خوشى آبوهوا گلنار و با وجود بى اسبابى در جعبه و ميز و سندلى و قاشق سازى يد اعجازى دارند. در گنج دانش]ر.ض [گويد كه افشره خورى بزرگى ديدم كشكولى كه وزن آن پنج مثقال بوده و پنج سير آب مى گرفت و مثل كاغذهاى بسيار نرم به هم پيچيده و لوله مى شد و جام آبخورى ديدم ده مثقال وزن و ده سير آب مى گرفت و مثل پارچه به هم پيچيده مى شد. و صنعت چاپ و باسمه[به تركى، چاپ ] بهواسطه سعى و اهتمام اهالى آنجا رواج و ترقّى كامل يافته و كاتب خط نسخ در آن بسيار و ارباب فضل و كمال، همچو آقاحسينمشهور به محقق خراسانى متولد ١٠١٦هـ و آقاجمال]معروف به «جمال المحققين» فرزند آقا حسين و شاگرد محقق سبزوارى[ و نظايرشان از آنجا بسيار به ظهور آمده.
خونى ـ قاتل و منسوب به خون.
خونين ـ خون آلود.
خوه ـ (چو مزه) خفه و (چو بول) عرق انسان و حيوان و (چو كوه) خواهر و گياهى است كه در ميان گندم روييده و