قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٢
شراب و نصف كدوى نقّاشى كرده كه بدان شراب خورند.
چمانى ـ (چو امانى) خرامان و ساقى.
چمانيدن ـ به چميدن[ر.م] واداشتن.
چمبالى ـ (چو دلدارى) به زبان فرنگى، دفى است زنجيردار و زنگ دار.
چمتاك; چمتك ـ (چو غمناك و اندك) كفش.
چمچاخ; چمچاق ـ چمچه[ر.م] و منحنى و خميده.
چمچرغه ـ (چو خرمهره) نوعى از قمچى[ر.م] و تازيانه و رشته اى كه تازيانه را از آن بافند.
چمچم ـ (چو بلبل و همدم) خرام و رفتار و كفش و گيوه و سم اسب و استر و غيره.
چُمچُمه ـ صداى پاى در وقت راه رفتن.
چمچه ـ(چو بسته) كفچه و آبگردان چوبين كوچك معرف و قاشوق بزرگ مشهور و قسمى است بزرگ از ماهى .
چَمراس ـ علامت و آيه و جمعِ آن آيات است.
چَمش ـ چشم و چشميزك[ر.م] و چمشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
چمشاك; چمشك ـ (چو غمناك و اندك) كفش.
چمشه ـ چشمه.
چمشيدن ـ(چو ترسيدن) خراميدن و چميدن[ر.م].
چمشير ـ درخت شمشاد و يا درختى است ديگر كه در ميوه و برگ شبيه به آن است.
چمك ـ (چو نمك) پيش دستى و زيادتى و افزونى و ترقّى و تعالى و قوّت و قدرت و شأن و شوكت.
چمكنى ـ(ل)قصبه اى است در نزديكى پيشاوردر پاكستان.
چملان ـ (چو مستان) دروازه اى است در اسپهان.
چمن ـ (چو سمن) زمين سبز و خرّم و اسب راهوار و خوش رفتار و باغ و بستان و گلزار و علفزار.
چمنْ پيرا ـ باغبان.
چمن گنبدان ---> چهارمحال.
چمنا ـ (به كسر اوّل و سكون ثانى) استر و در جايى به معنى مسبّب الاسباب ديدم.
چمناك ـ (چو غمناك) كفش.
چمند ـ(چو سمند) اسب كاهل و كندرفتار و مردم تنبل و بيكار.
چمنك ـ (چو اندك) كفش.
چمور ـ به تركى، گلولاى.
چموش ـ مخفّف چاموش[ر.م].
چمى ـ حقيقى و واقعى و معنوى، مقابل مجازى و ظاهرى و لفظى و هر چيز منسوب به چم[ر.م] و مضارع مخاطب از چميدن[ر.م].
چميان ـ (به فتح اول و كسر ثانى) جمع چمى[ر.م].
چميدن ـ (چو بريدن) لافيدن و(چو رَسيدن) جنبيدن و ميل كردن و برگشتن و خم شدن و پيچ و خم خوردن و با نظام و آهستگى كار كردن و خوردن و آشاميدن و گناه كردن و ساختن و آراستن و دوره زدن و اندوختن و فراهم آوردن و به زيبايى و پيچ و خم و ناز و غمزه و عشوه و كرشمه راه رفتن و در هنگام راه رفتن ميل به هر طرف كردن.
چميز ـ (چو تميز) بول و غايط و سرگين.
چميل ---> ليدانه.
چَمين ـبول و غايط و سرگين.
آيين بيستويكم