قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٤
درخت كوچكى است كه به فرانسه «لوريه روز» و به عربى «دِفلى» يا «دِفلين» و به يونانى «شيريون» و به سريانى «روديون» و به هندى«كين» و هم به عربى «خبن» و «سم الحمار» گويند و گل آن سرخ و سفيد و برگ آن مانند برگ بيد ليكن سبزتر و سطبرتر و تلخ و زهردار و از عوامل سمّيّه در شمار و در تخدير مشهور و هر حيوانى كه بخورد بميرد، خصوصاً الاغ كه در ساعت مى ميرد و ازاين رو به عربى «سم الحمار»ش گويند و در همه بستان هاى فرنگ بهواسطه قشنگى گلش آن را غرس مى كنند و در بلوك خبيص كرمان بسيار و فراوان و اهالى اين بلوك آن را «كيش» نامند و اكنون در تهران در بيشتر خانه ها و بستان ها آن را به عمل مى آرند.
خرزى ـ (چو سفرى) رجوع به «خرز» نمايند.
خرزين ـ (چو پروين) نوعى از پالان و تكيه گاهى كه بر گوشه هاى صفاخانه سازند و سه پايه اى كه زين اسب را بر بالاى آن گذارند و چوبى دراز كه در طويله ها نصب كرده و زين و يراق اسب را بر بالاى آن نهند.
خرس ـ (چو هند) قلعه اى است در ارمنيّه و متّصل به شيروان و جانورى است معروف كه به عربى «دُت» و به تركى «آيى» و به هندى «ديجهه» و «برمال» و محيل تر و قوى تر از امثال خود و ذكى و قابل تعليم و مُحاكى انسان و به دو پا ايستاده نيز راه رفته و عصا به دست گرفته و به دست مى زند و سنگ مى اندازد و در بحيره[ر.ض] گويد: آورده اند كه تا دست و پاى خود را نمكد فربه نمى شود و (چو عرب) به عربى، گنگ شدن است.
خرس گياه ـ كرفس صحرايى و رجوع به «دوقو» هم نمايند.
خرست ـ (چو كمند) سياه مست.
خرسته ـ (چو فرشته) زلو[ر.م].
خِرِستيان ـ مسيحى و نصرانى.(كى)
خرسز ـ (چو فلفل) دزد و حرامى.(كى)
خرسك ـ (چو دلبر) مصغّر خرس و فرش خالى درازپشم و نوعى از بازى كه خطّى كشيده و شخصى در ميان آن خط ايستاده و ديگران آمده و او را زده و او هم پاى خود را به جانب ايشان اندازد، به هركدام كه برخورد او را به درون خط به جاى خود آرد و در ولايت ما «تِرناووردى» گويند.
خرسلاك ـ (چو سرفراز) خربنده[ر.م].
خَرسَله ـ نام دارويى است.
خرسند; خرسنده ـ (چو گل قند و گلدسته) شادمان و هميشه خوشنود و راضى و قانع و كسى كه در مقام تسليم و رضا بوده و هرچه پيشش آيد خوشش آيد.
خرسنگ ـ (چو فرزند) كسى كه ميان دو دوست و دو مصاحب نشسته و مانع شود و سنگ بزرگ ناهموارى كه در ميان راه افتاده و از آمدوشد مردم مانع باشد و رجوع به «فرسنگ» هم نمايند.
خرش ـ (چو خَجِل) خريش[ر.م] و خارش و اسم مصدر خريدن و (چو شتر) خروس و خار و خلاشه و سقط و به كار نيامدنى.
خرشا ـ (چو خرما) خرشاد[ر.م] و (چو مينا) به عربى، پوست مار و پوست بالاى تخم مرغ و آنچه از سينه برآيد.
خرشاد ـ (چو گلدان) خورشيد.
خرشته ـ (چو تَبَرزه) خرام و خراميدن.
خرشنون ـ (چو عنكبوت) ناحيه اى است در روم.
خُرشَنه ـ شهرى است از خرشنون[ر.م].
خرشه ـ (چو هرزه) خرخسه[ر.م و خرخشهر.م] و خراشيده و (چو طلبه) مگس.
خرشين ـ (چو رنگين) خراميدن و طايفه اى است از افغان كه دعوى سيادت مى كنند.
خرطال ـ (چو سردار) تخمى است دوايى كه در ميان گندم رويد و (چو دلدار) پوست گاو يا گردن شتر كه پر از طلا كرده باشند و به عربى «قنطار» گويند.
خرطم; خرطوم ـ (چو بلبل و پرزور) بينى و پيش آمدگى آن و يا چيزى است كه دو حنك[ر.م] بدان ضمّ شده و به پارسى «شنگ» و «شنگول» و«شنگل»گويند و هم شراب زود مست كننده و يا چيزى است كه پيش از لگدكوبى انگور از آن آب جارى شود و رجوع به «فيل» هم نمايند.(عر)
خرغول; خرغوله ـ (چو مشغول و منصوره) بارتنگ[ر.م] و