قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣١٠
اثبات خلافت سيّد عبدالله مذكور مناقشات بسيار بوده و نافين خلافت گويند كه مقصود از «ذَهَبَ عبدالله» در كلام مذكور خواجه، چنانچه ظاهر مفهوم لغوى آن است كه عبدالله پى كارش رفته و مرتد شده و از زمره مريدان خارج گرديده است و الحال خود را درصدد ارشاد مى دارد و بيعت به دست او باطل است. و مثبتين خلافت ـ كه پيروى عبدالله را كرده و مرشد و پير طريقتش دانستند ـ گفتند كه معنى «ذَهَبَ» در كلام مذكور خواجه «طلا شد» است و حال آنكه اين معنى محض غلط و منافى قواعد لغت و اهل لسان است و در هيچ جا ديده نشده كه در زبان عرب اسمى را به صورت يكى از مشتقات فعليّه آورده و بازهم همان معنى اسمى اوّلى را منظور نظر دارند و در اين حال بايد «نَحُسَ» يعنى «مس شد» و «نَقَرَ» يعنى «نقره شد» و «عَنَبَ» يعنى «انگور شد» و مانند اينها صحيح بوده و متكلم به آنها مورد طعن و دقّ نباشد. و بالجمله سلسله مذكوره از سلاسل معروفيّه را به همان جهت مذكوره و اختلاف در ترجمه كلام مذكور خواجه اسحاق، ذهبيه اغتشاشيّه گويند. خلاصه بعد از فوت سيّد محمد نوربخش مذكور، شيخ شمس الدين محمد ابن يحيى ابن على جيلانى لاهيجى نوربخشى متخلّص به اسيرى در شيراز رحل اقامت انداخته و خانقاهى عالى بنا نهاده و به نوريّه موسومش ساختند و در همان خانقاه هم مدفون گرديده و شرحى مفاتيح الاعجاز نام بر گلشن راز اثر شيخ محمود شبسترى در عرفان نوشته و در آن شرح سلسله خود را در ضمن شرح اين بيت:
«مجرّد شو ز هر اقرار و انكار *** به ترسازاده ده دل را به يك بار»
بدين عبارت بيان كرده: چون به مركز دايره وجود كه كامل و هادى زمانه است، سلسله او منجر شد ذكر سلسلة الذهب نمودن ـ كه مانند زر سرخ از همه غشّ ها پاك است ـ مناسب نمود. بدان كه اين فقير ـ كه محمد ابن يحيى ابن على لاهيجى ام ـ مريد سيّد محمد نوربخشم و او هم مريد خواجه اسحاق ختلانى و او مريد سيّد على همدانى و او مريد شيخ محمود مزدقانى و او مريد شيخ علاءالدوله سمنانى و او مريد شيخ نورالدين عبدالرحمان اسفرايينى و او مريد شيخ احمد ذاكر جورفانى و او مريد شيخ على ابن لالا و او مريد شيخ نجم الدين كبرى و او مريد شيخ عمار ابن ياسر اندلسى و او مريد شيخ ابونجيب سهروردى و او مريد شيخ احمد غزالى و او مريد شيخ ابوبكر نسّاجطوسى و او مريد شيخ ابوالقاسم گركانى و او مريد شيخ ابوعثمان مغربى و او مريد شيخ ابوعلى كاتب و او مريد شيخ ابوعلى رودبارى و او مريد شيخ جنيد بغدادى و او مريد شيخ سرى سقطى و او مريد معروف كرخى و او مريد حضرت سلطان سرير ارتضى على ابن موسى الرضا(عليهما السلام) است. و بالجمله بعد از شرح سلسله نوربخشيّه و صفويّه و نعمة اللّهيّه گويد كه سلسله ششم، سلسله ذهبيّه كبرويّه اند كه به ابوالجنّاب نجم الدين كبرى خيوقى خوارزمى ـ كه شيخ هشتم سيّد محمد نوربخش مى باشد چنانچه در سلسله فوق مبيّن گرديد ـ منسوب و نام او محمود يا احمد ابن عمر بوده و در ٦١٦ يا ٦١٨ هجرى درگذشت و سلسله هفتم، ذهبيّه اغتشاشيّه است كه به سيّد عبدالله مشهدى برزش آبادى منسوب هستند، به شرحى كه نگارش يافت.
تا اينجا خلاصه كلام طرايق الحقايق[ر.ض] بوده و در بستان السياحة[ر.ض] به قول مطلق بدون اينكه به يكى از دو قيد مذكور كبرويّه و اغتشاشيّه مقيّد نموده باشند، گويد: از اشخاصى كه خود را به سلسله ذهبيّه منسوب مى داشتند، استماع نمود كه چون در آن سلسله از اهل سنّت كسى داخل نشده و همگى بزرگان ايشان شيعه مخلص و چون زر خالص بوده اند لهذا بدين اسم اختصاص يافته اند. پس گويد كه اين كلام بسيار مستقيم است. شخصى كه به احوال سلاسل مشايخ عظام دانا و بر طريقه ايشان بينا است چنين سخن نمى گويد و از اين صورت بى معنى طريقت نمى جويد زيراكه فقراى سلسله علّيّه نعمة اللّهيّه و نوربخشيّه و بكتاشيّه و امثالهم جمله بر اينند كه در سلسله ايشان از جماعت سنيان و غيره كسى داخل نشده بلكه عرفاى محققين فقراى اهل سنت را از جمله صوفيّه نشمرده و ايشان را صوفى حقيقى نگفته اند، چنان كه اين