قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٩
خاكش حاصلخيز و حسن انگيز و بيشتر مردمانش حنفى و برخى مسيحى و عموماً تركى زبان و به فقرا مهربانند.
توقيـع ـ به عـربى، سـوءظن كـردن و شب را به سحر آوردن و شمشير را با سنگ فسان[ر.م] تيز كردن و اثر كردن ريش جراحت، خصوصاً در پشت شتر و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض، طغرار.م] و حكم و فرمان را هم گويند و پاره كردن سنگ پيش سمّ حيوانات را و متفرّق باريدن باران و هر آنچه از مهر و غيره كه مكتوبات را بدان نشان كنند تا بدان نشان و علامت ظاهر شود كه نوشته و مكتوب از او است، خصوصاً رسانيدن حكم و فرمان به مُهر سلطان و ازاين رو خود حكم و فرمان را هم مجازاً «توقيع» گويند و در صورت اطلاق، راجع به فرمان عدالت بنيان شاهنشاه حقيقى حضرت حجة ابن الحسن ـ عجّل الله فرجه ـ مى باشد.
توقيعات ـ جمع توقيع و هم نام جدول بزرگى است در تقويم كه پاره اى ايّام مشهوره را در آن درج نمايند.
توك ـ (چو دوك) ثريّا [ر.م] و ديده و چشم و زلف و پشم و يك دسته از موى، خصوصاً كاكل اسب و موى پيشانى و (چو شُد) به تركى، مطلق موى و امر بر ريختن است.
توكيو ـ (ل) رجوع به «ژاپون» نمايند.
تول ـ تمنده[ر.م و بتفوزر.م] و مردم كج دهان و جنگ و پرخاش و توليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تولا ـ توله[ر.م] و شهرى است بزرگ در ساحل يمين نهر وولغاولگا از روسيّه كه تخميناً داراى هشتادهزار نفوس و فابريك هاى كارخانه هاى اسلحه عمده و مشهور در آنجا است.
تولب ـ نام موضعى است و رجوع به «پازه» شود.
تولبَرَه ـ قالب كفش.
تولچه ـ مقدار دو مثقال و نيم را گويند كه ٩٦ حبّه باشد.
تولك ـ(چو دوزخ) پر ريختن مرغان، خصوصاً چرغ و شاهين و باز و به تركى، ملجأ و مأوى و چوبى كه مرغان مادر بالاى آن نشسته و خوابند.
تولنگ ـ (چو روبند) كج زبان و تمنده[ر.م].
تولِنگى ـ گدا و نيازمند و خواهش كننده و ميان پاچه و پسر امرد ضخيم و مترس و خونى[ر.م و تونى ر.م] و بى باك.
توله ـ (چو لوله) گلولاى و گل خبّازى و گياه آفتاب گردك و بچّه سگ و نوعى از سگ شكارى كه طعمه و جانور را به بوييدن پيدا كند و به هندى يا نيز پارسى، تولجه[ر.م] است.
تولِيَت ـ والى و مباشر كردن و چيزى را بلافاصله از پى چيزى ديگر آوردن.
توليدن ـ (چو بوسيدن) رميدن و وحشت كردن و به يك سو رفتن و دور شدن و در نزد دشمن شرمنده بودن و بانگ زدن و آواز دادن و راست كردن.
توليه ـ توليت [ر.م] و هم شهرى است در قُرب درياچه بزرگى كه بعضى از آن در تحت قطب شمالى و بعد از آن معموره نيست.
توما ـ سير برادر پياز.(ند)
تومار ـ طومار[ر.م] است.
تومان ; تومن ـ (چو خوبان و كودك) تنبان و يكى از دهات مصر و عدد ده هزار، خصوصاً ده هزار دينار معروف و ازاين رو سركرده ده هزار نفر را اميرتومان گويند و قصبه و شهرى را نيز گويند كه صدپاره ده در تحت آن باشد و ايضاً نام سكّه طلايى از مسكوكات ايرانيه بوده كه تقريباً معادل نصف ليره طلاى عثمانى و در اين زمان به «اشرفى» مشهور است و رجوع به «مقياس» هم شود.
تومنيّه ---> مرجئه.
توموس ---> پودنه.
تون ـ بر وزن و معنى بدن و (چو خون) روده پاك نكرده و گلخن[ر.م] و آتشدان و رحم و زهدان و شهرى يا ولايتى است از خراسان.
تونس ـ يكى از ولايات افريقيا كه از ممالك ممتازه دولت علّيه عثمانيّه بوده و داراى زياده از سه مليون نفوس مى بوده و مقرّ حكومت آن هم شهرى است بدين اسم موسوم و نفوس آن از ١٥٠هزار نفر متجاوز و تجارت آن داير و قديماً به ترسيس موسوم و دور بارويش ٢١هزار ذراع و گويا در اين اواخر در تصرف فرانسه است و رجوع به «مغرب زمين» هم نمايند.
تونك; تونكه ـ (چو كودك) گنجينه و مخزن.