قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٦
دوال باز ـ مكّار و عيّار و شخصى كه دوالى و حلقه و قلاّبى داشته و مردم را فريب داده و پول از ايشان مى گيرد.
دوال خواه ـ گاو زراعت.
دوال گشودن ـ پرواز بودن و نمودن.
دوالك ـ تصغير دوال و دوالى كه بدان قمار بازند و دارويى است خوش بوى كه مانند عشقه[ر.م] بر درخت پيچد و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، اسم عربى آن «اُشنه» و «مسلك القرود» و «شيبة العجوز» و نام هندى آن «چهريله» و «چريره» و «اكسير» و «سيخ» و ماهيّت آن چيزى است شبيه به ريسمان هاى باريك پهن به هم پيچيده و بر شاخه هاى درخت بلوط و صنوبر و ساير نباتات متكوّن و بهترين آن سفيد و خوش بو و تازه، و زبون ترين آن سياه است.
دوالك بازى ـ دوال بازى است.
دواله ـ (چو حواله و شماره) دوالك[ر.م].
دوالى ـ (چو حوالى) دوالك[ر.م] و دوال باز [ر.م] و نام والى بخارادر ازبكستان كه اسكندر، نوشابه[ملكه بردع ] را به نكاح او آورده و ممالك بردع در جمهورى آذربايجان را بدو مفوّض داشت.
دوام ـ علاوه بر معنى عربى معروف كه ثابت و پايدار بودن است، به فرموده تحفه[ر.ض، شامل درخت مُقلر.م] و بلوط است.
دوان ـ (چو جوان) دونده و به نوشته مراصدالاطلاع]ر.ض [(چو كفّار) ناحيه اى است در ساحل بحر از عمّان و (چو بقّال) ناحيه اى است از فارس و در برهان[ر.ض] گويد كه (بر وزن روان) دهى است از كازرون كه دوّانى متكلّم قرن ٩هـ منسوب بدانجا است و در آثار عجم[ر.ض] گويد كه دوّان از توابع كازرون و در دو فرسخى سمت شمالى آن كه مقبره ملاجلال الدين محمد دوّانى هم ـ كه در ٩٠٨هجرى در هشتادسالگى وفات يافته ـ در صحن كوچكى از آنجا و از اشعار او است:
«مرا به تجربه معلوم شد در آخر حال *** كه قدر مرد به علم است و قدر علم به مال».
دوانوش ـ (چو قباپوش) ديانوش[ر.م].
دوانيدن ـ ديگرى را بر سر دويدن آوردن.
دوانيقى ـ منسوب به دوانيق، جمع دانقدانگ و لقب ابوجعفر منصور، دويّمين عباسيان كه ابوالدوانيق نيز مى گفته اند زيراكه در حساب بسيار ممسك بوده و با عمّال خويش با دوانيق و حبّات حساب مى نموده و يا اينكه چون خواست بر دور كوفه حفر خندق نمايد، به هريك از آحاد اهالى آن يك دانق نقره قسمت و سرشكن نمود كه از ايشان گرفته و در حفر خندق صرف نمايند و از اين راه بدان لقب ملقّب گرديد.
دوباروح; دوباروخ ـ (چو گوناگون)كاكنج[ر.م].
دوبال ـ دوال.
دوبُرا ـ شمشير.(ند)
دوبل ـ (چو كودك) بىوفا و بى حقيقت.
دوپا ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوت ـ بر وزن و معنى توت.
دوتا ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوجا ـ (چو موسى) لوچ و احول.
دوچار ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوخ ـ (چو شوخ) تير هوايى و سر و روى ساده و بى موى و صحراى بى آب و علف و شاخ بى برگ و بار و به همين نسبت، علف كوخ[ر.م] را نيز گويند.
دوخْ چَكاد ـ مردم داز طاس و كچل و داغ سر[ر.م].
دوختن ـ دوشيدن و اندوختن و قرض و نماز و ساير حقوق را ادا كردن و به معنى معروف كه وصل كردن پارچه هاى جامه و يا مطلق دو چيز است بر يكديگر.
دود ـ نفس و دم و اندوه و غم و به معنى معروف كه در «برق» مذكور افتاد و به عربى، كِرم و به هندى، شير و لبن است.
دودْآهنج; دودْآهنگ ـ دودكش و سفالى كه بر سر چراغ تعبيه كنند تا دوده بگيرند.
دودْافكن ـ نوعى از ساحران كه عود و لُبان كندر و دانه سپند و مقل ازرق[ر.م] بر آتش نهاده و افسونى بر