قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٩
بول و آب دهان آن جمله زهر و خودش دشمن رعد است به نوعى كه اگر به وقت بانگ رعد بر كوه باشد خود را از غصّه انداخته و هلاك نمايد و از حافظ ابوحامد نقل است كه رخ مرغى است به غايت عظيم الجثه به مرتبه اى كه هر بال آن ده هزار وجب باشد و رجوع به «خستو» هم شود.
رخ فروز ـ (چو سرنگون) رخ گيره[ر.م] و(به ضمّ اوّل) به جدول «تاريخ جلالى» محوّل است.
رخ گيره ـ (چو همشيره) دستينهدستبند كه آن را چهارتو مانند ريسمان تابيده باشند.
رخام ـ(چو غلام) نوعى از سنگ كه زرد و سرخ و سفيد بوده و به غايت نرم يا بسيار سخت مى باشد و در بعضى بلاد در سر قبرها نصب كنند و در صورت اطلاق، مراد قسم سفيد آن است و رجوع به «گل قيموليا» هم نمايند.
رخبعام; رخبعيم ---> رجوعا.
رخبين ـ (چو گلچين و چركين و تخمين) ترخانه[ر.م] و قراقروت و ماست چكيده و صمغ صنوبر و دوغ ترش و هر چيزى كه از قبيل كشك و غيره از آن سازند.(سر)
رخبينه ـ رخبين[ر.م].(سر)
رخت ـ (چو سخت)راست و درست و چاروا، خصوصاً اسب و طعام يك نفر و بار و بنه و غم و غصّه و لباس و جامه و سامان و اسباب خانه.
رخت افكندن ـ عاجز بودن و اقامه نمودن.
رخت بربستن; رخت بستن; رخت بصحرا كشيدن ـ مردن و سفر كردن.
رخت خواب ـ (ر.ف) و به پارسى «بير» و «بيرى» و «شاريچه» هم گويند.
رختْ مال ـ چوب كلفت معروف كه گازران جامه شويان و رنگرزان بر جامه رنگيده و شسته مى زنند.
رختن ـ(چو رفتن) بيمار و پژمرده و خسته شدن.
رخج ـ (چو برج) يكى از نواحى بُست [در افغانستان ] است.
رخسار; رخساره ـ گونه و روى و صورت.
رخش ـ (چو پشت) آفتاب و پرتو و روشنى و (چو تشت) مبارك و فرخنده و روشن و رخشنده و عكس و واژگونه و قوس قزحرنگين كمان و اسب و رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته و يا رنگى است ميان بوزنيلى و سياه و اسب رستم را هم به همين سبب «رخش» مى گفته اند.
رخش بهار ـ ابر بهارى و باد بهارى.
رخش خورشيد و ماه ـ پرتو آنها است.
رخشا; رخشان ـ (چو فردا و خرما) روشن و درخشنده و تابان.
رخشانيدن ـ روشن و برّاق و رخشيده كردن.
رخشيدن ـ درخشيدن و تابيدن.
رخصت ـ (ر.ف) و به پارسى«بار»گويند.
رخم; رخمه ـ (چو قلم و قلمه) مرغ عقاب و مردارخوار.
رخنه ـ(چو كهنه) كاغذ و (چو هرزه) چاك و شكاف و خلل و ضرر و دريچه و سوراخ و منفذ، خصوصاً آنچه در ديوار باشد.
رخنه دار ـ مختل و متضرّر و هر چيز شكافته و چاكيده.
رخنه زده زبان ـ مطعون مردمان.
رخيدن ـ (چو رَسيدن) نفس كشيدنى كه از برداشتن بار گران و يا تند راه رفتن و مانند اينها باشد.
رخيم ـ مرد جماع كننده.
رَخين; رَخينه ---> راتيانج.
آيين نهم