قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٩٤
سعد اخبيه ر دلو.
سعد اصغر ـ ستاره زهره است.
سعد اكبر ـ ستاره مشترى.
سعد بلع ر دلو و بلع.
سعد ذابح ر ذابح.
سعدالسعود; سعدالملك ر سعد و دلو.
سعدان ـ (چو سردار) علفى است خاردار كه شتر به رغبت تمامش خورده و از خوردنش فربه گردد.(عر)
سعدى ـ (ر) عنوان مشهور شيخ مصلح الدين ابن عبدالله شيرازى و يا شيخ عبدالله شيرازى و يا شرف الدين مصلح ابن عبدالله شيرازى بوده كه در عهد اتابك سعد ابن زنگىچهارمين حاكم از سلغريان فارس ظهور يافته و علوم ظاهره را در بغداد از شيخ ابوالفرج ابن جوزى تحصيل كرده و معارف باطنه را از شيخ عبدالقادر گيلانى ياد گرفته و در ١٢٩١ميلادى ـ مطابق ٦٩١ هجرى ـ در ١٠٢سالگى وفات يافته و سى سال از عمر خود را به سير و سياحت گذرانده و چندين سفر حج كرده و در اطراف روم و هندوستان گردش نموده و به سومنات رفته و بت بزرگ ايشان را شكسته و مدت سى سال ديگر در بقعه حاليه كه مرقد او و در شيراز است، سكونت و انزوا داشته و به عبادت حق پرداخته و كليّات او كه عبارت از گلستان و بوستان و ملمّعات و طيّبات و بدايع و خواتيم و غزليّات باشد، مشهور آفاق و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در اصطلاح اهل سخن بلبل هزاردستانش گفته و اساتيد هنر يكى از اركان اربعه فصاحتش مى شمارند و سه ديگر را هم انورى قرن ٦هـ و نظامىقرن ٦هـو فردوسى ]قرن٤هـ [دانند. و بالجمله اكثر ارباب سيَر، سعدى را از اهل تسنّن دانند و به زعم برخى، شيعى بوده، خصوصاً قاضى نورالله شوشترىشاعر قرن ١٠هـ كه در شيعه كردن وى جدّى بليغ داشته و كلمات وى را كه دلالت بر سنّى بودنش دارند، حمل بر تقيّه نموده است و بعضى ديگر اشعار ذيل را به سعدى نسبت دهند:
«گويند كه پيغمبر ما رفت ز دنيا *** ميراث خلافت به ابوبكر و عمر داد و به عثمان
نى نى، ملكان ملك به بيگانه ندادند *** رو دفتر شاهان جهان جمله تو برخوان
با ابن عم و دختر و داماد و دو فرزند *** ميراث به بيگانه دهد هيچ مسلمان؟
سعدى روش قاعده دين تو اين است *** لعنت به ابوبكر و عمر باد و به عثمان»
ليكن قريحه صافيه شهادت دارد بر اينكه اين گونه اشعار ربطى به شيخ سعدى شيرازى نداشته و دور نيست كه دو تن از فضلا بدين عنوان معنون شده باشند.
سَعدَين ـ در اصطلاح نجومى، زهره و مشترى است.(عر)
سعر ـ (چو صبر) آتش افروختن و (چو تند و شتر) حرارت و ديوانگى و گرسنگى و(چو هند) نرخ و قيمت و مظنّه و جمع آن اسعار است.(عر)
سعفص ـ (ر) رجوع به «ابجد» نمايند.
سعلب ـ (چو عنبر) كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، لغت پارسى است و به عربى «خصى الثعلب» گفته و به فرانسه «سالِپ» و به يونانى «اوركيس» و به لاتينى «اوركيس ماسكولا» گويند، عبارت از دانه هاى بيضى شكل است كه مانند تسبيح به رشته كشيده شده و رنگ آنها خاكسترى مايل به زردى و نيم شفاف و داراى بوى ضعيفى است شبيه به بوى اكليل الملك[ر.م] و طعم آنها لعابى و فى الجمله نمكين است. و بالجمله ثعلب عموماً از محصولات شرقى، خصوصاً ايران مى باشد و در كوهستان طالش و كرمانشاهان و كوه كيلويه فراوان است و مخصوصاً در فرنگ سعلب خوب معروف به «سعلب ايران» مى باشد و در قاموس تركى[ر.ض] گويد: سعلب چيزى است شبيه به آرد كه از بيخ نباتى كوهى حاصل بوده و جوشانيده و در حالت گرمى مى نوشند و رجوع به «جفت آفريد» هم نمايند. بارى، پارسى بودن لغت سعلب چنانچه اشاره شد، منافى اختصاص حرف عين مهمله به لغت عرب است و علاوه كه در هيچ كدام از كتب طب و لغات پارسى موجوده در نزد حقير موجود نبود، الا در تحفه[ر.ض]حكيممحمّد مؤمن كه در «خ ص» گفته: خصى الثعلب را به پارسى «ثعلب» گويند و آن هم دخل به سعلب با حرف سين