قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٠
زامورن ـ (ل) نام پادشاه قديم مسلمانان كه در كلكته با مسيحيان عداوت بزرگى داشت.
زامهران; زامهرون ـ (چو نافرمان) ترياك.
زامياد ـ (چو مالدار) نام روز ٢٨ ماه هاى شمسى و هم فرشته اى است كه بر امور و مصالح آن روز موكّل و به محافظت حوران بهشتى مأمور است.
زاميم ـ رودخانه اى است بسيار بزرگ.
زان ـ مخفّفِ از آن و نام درختى هم هست در شام كه بسيار بزرگ و باريك و دراز بوده و از آن تير و نيزه سازند.
زانستر ـ مخفّف زانسوتر، يعنى از آن طرف تر و پست تر و دورتر و كنايه از زياده و جدا شده هم هست.
زانطه ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
زانو ـ (ر.ف).
زانو رصد كردن; زانو رصدگاه كردن ـ متفكّر و اندوهگين نشستن.
زانه ـ خنفس[ر.م] و جُعَل[ر.م] و يا جانورى است پردار و سياه رنگ كه در حمّامات متكوّن بوده و بانگ طولانى كند.
زانى ـ (ر.ف) و به پارسى «توماركاج»گويند.(عر)
زانيج; زانيچ ـ وطن مألوف.
زاو ـ زاب[ر.م].
زاور ـ (چو داور) زنده و ژنده[ر.م] و زهره و ستاره زهره و قوّه و قدرت و محضر و خدمت كردن و خادم و غلام و ممتنع و محال و چارواى سوارى و آب سياه و رنگ سياه يا ريگ سياه و تنگ چشم و بخيل و عنصرى كه آب سياه[ر.م]آورده باشد.
زاور فرتاش ـ ممتنع الوجود.
زاورد بيدخت ـ نام ستاره زهره است.
زاورس ـ زاور[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زاورى ـ زاور[ر.م] و مصدر آن.
زاوس; زاوش ـ (چو ناخن) ستاره.
زاوق ـ (چو ناخن) جيوه.
زاول ـ زابل و نام يكى از هفت زبان پارسى كه الآن متروك و «زاولى» نيز گويند.
زاولانه ـ (چو كارخانه) بخاو[ر.م] و موى پيچيده.
زاولى ـ منسوب به زاول و رجوع بدانجا شود.
زاووس; زاووش ـ زاوس[ر.م].
زاووق ـ جيوه.
زاوه ـ نام اصلى شهر تربت حيدرى است كه در سال ٥٩٧ هجرى قطب الدين حيدر ترك از تركستان نواحى ترك نشين آسياى مركزى آمده و در آنجا مدفون گرديده و ازاين رو به نام اكنون مسمّى گرديد و در گنج دانش]ر.ض [گويد كه وى غير از سيد حيدر تونى است كه مدفنش در تبريز است.
زاويل ـ بنّا و گل كار.
زاويه ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، دهى است در بغداد و يكى ديگر در موصل و موضعى است در قرب بصره و يكى ديگر در دو فرسخى مدينه و در اصطلاح علماى هندسه، مقدار انفصال دو خط متلاقى از يكديگر را گويند و به عبارت ساده، هرگاه دو خط مستقيم تلاقى كنند مقدارى كه ممتاز و جدا مى شود بهواسطه تلاقى آن دو خط، آن را «زاويه» گويند بزرگ باشد يا كوچك، و نقطه تلاقى آنها را «رأس زاويه» گفته و آن دو خط را «اضلاع» آن زاويه گويند، چنانچه در اين شكل دو خط «ب د» و «ج د» احاطه كرده اند بر نقطه «د» كه زاويه است: