قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٢
خوسانيدن ـ خوشانيدن[ر.م] و خيسانيدن.
خوست ـ بر وزن و معنى خست و خواست.
خوسته ـ (چو دسته) كنده و بركنده و بدبو و گنديده و خواسته.
خوسه ـ (چو بوسه) هراسه[ر.م] و خواسته.
خوسيدن ـخوشيدن[ر.م] و خيسيدن.
خوش ـ (چو رخ) خشك و خشكيده و (چو خوب) سرين و كفل و (چو بد) بوسه و خسو[ر.م] و نغز ونيكو و خويشتن و خود و زيبا و لطيف و غريب و عجيب و رجوع به «سوز» هم نمايند.
خوش آمدى ـرسم سلام است.
خوش اسپرم; خوش اسفرم ـ شاه اسپرم[ر.م].
خوش انگشت ـ سازندهساززننده.
خوش بو ـ هر چيز معطّر، خصوصاً كافور.
خوش پوزى ـ بوسه.
خوش تامن ـ خسو[ر.م].
خوش خوان ـ خنياگر[ر.م].
خوش خواهش ـ اشتياق تمام.
خوش دامن ـ خسو[ر.م].
خوش كنار ـ محبوب و معشوق.
خوش گام ـ اسب خوش رفتار.
خوش گوار ـ لذيذ و زودهضم.
خوش گوى ـ خنياگر.
خوش مريم ـ حلوايى است كه با پنير تازه مى سازند.
خوش نظر ـ الفت گيرنده و گياهى است كه هريك از برگ هاى آن به چند رنگ مى باشد.
خوش نمك ـ محبوب و دلچسب و مردم نمكين و طعامى كه نمك آن به اندازه بوده و خارج از قاعده نباشد.
خوش نوا; خوش نواز ـ نام والى هيتال حكومتى در آسياى مركزى در قرن ٥ و ٦م و به معنى بوسه و خوش لحن و خنياگر[ر.م].
خوش نود ـ راضى و ممنون و خوشحال و قانع و دلشاد.
خوشا ـ خوشه و اى خوش و مرحبا و چه زيبا و چه نيكو.
خوشاب ـ (چو كباب و دوشاب) شراب و مرواريد و جواهر و هر چيز تازه و سيراب وآبدار و كنايه از دندان و قصبه اى است در لاهور و در اصطلاح اطبا، اسم آب مطبوخ ميوه ها است، مثل بهىبه و سيب و مويز و امرود گلابى و آلوبالو و زردآلو و مانند اينها كه با شكر طبخ دهند تا به قوام آيد و مانند شراب آنها است.
خوشامن ـ بر وزن و معنى خشامن.
خوشانيدن ـ خشكانيدن و شكنجپيچ; تاب دادن و چين چين نمودن و خوب و خوش كردن.
خوشاى ـ خوشا[ر.م] و خوش آينده.
خوشبو; خوشپوزى; خوشتامن ـ به تركيبات «خوش» رجوع شود.
خوشنود ـ رجوع به تركيبات «خوش» شود.
خوشو ---> قالموق.
خوشه ـ (چو مزه) خسو[ر.م] و (چو توشه) سنبل و سنبله[ر.م] و نام مرغى است.
خوشه آسمان; خوشه چرخ ـ برج سنبله.
خوشه در گلو آوردن ـ غله اى است كه نزديك به رسيدن و برآمدن خوشه باشد.
خوشه سپهر; خوشه فلك ـ برج سنبله[ر.م].
خوشى ـ (چو صفى) خوش بودن و خوشنودى و (چو گوشى) نام مرغى است.
خوشيدن ـ خوشانيدن[ر.م] و فعل لازم از آن.
خوف ـ (ر.ف) و به پارسى «بيم» و «هراس» گويند.(عر)
خوفيّه ---> هفتادوسه ملت.
خوقند ـ (ل) نام يكى از ايالات و حكومت هاى تركستان نواحى ترك نشين چين و آسياى مركزى كه به حصار و بخارا در ازبكستان و كاشغر در چين و قره قالپاق]ر.م [محدود و تقريباً سه مليان نفوس را حاوى و گاهى به طور محاربه و گاهى به طريق مكر و دسيسه به تصرّف روس درآمده. و مقرّ اداره آن حكومت نيز ـ كه شهرى است شهير و پايتخت چنگيزخان و در ٢٧٠ميل اعشارى از شمال شرقى سمرقند در ازبكستان واقع و به پاره اى آثار