قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨١
اقيانوس نقل شده كه مباشرين امور مذهبى نصارى را بدين ترتيب مى شمارد و گويد: پاپ ـ كه پاپا و پاپاس نيز گويند ـ به منزله خليفه و نايب عيسى(عليه السلام) و بطريق سرمذهب و مجتهد، و مطران قاضى و اُسقف مفتى و قسّيس واعظ و جاثليق امام و شمّاس به جاى مؤذّن مى باشد.
جاج ـ جاش[ر.م].
جاجاف ـ زن قحبه و بدكاره.
جاجَرم ـ (ل) بلده اى است از خراسان مابين جوين و نيشابور و جرجان[ر.م] كه مشتمل بر دهات بسيار است.
جاجَرمينه ـ در برهان[ر.ض] گفته كه چشمه اى است كه با غروب آفتاب برآمده و با طلوع آن فرومى رود.
جاجرود ـ موضعى است از توابع تهران كه آب رود آن به غايت گوارا است.
جاجم ـ (چو خادم) پلاس و فرشى كه از نمد الوان دوزند.
جاج نگر ـ (چو پاك شكم) شهرى است در هندوستان.
جاحظ ـ لقب عمرو ابن بحر كه به ابوعثمان مكنّى و مسقط رأسش بصره و وفاتش در ٢٥٥ هجرى و در فصاحت و بلاغت يگانه و از جمله فضلا و مستقصى كتب فلاسفه بوده و ازاين رو در نزد متوكّل و معتصم عبّاسىدر قرن ٢ و ٣هـ مقرّب و فرقه جاحظيه كه از شعب معتزله و يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه و معتقد مى باشند بر اينكه كافّه معارف از قبيل ضروريات بوده و هيچ يك از آنها از افعال عباد نبوده و مخلوق به جز اراده صاحب كسبى ديگر نبوده و اهل جهنّم ازجهت عذاب مخلَّد نبوده، بلكه به طبيعت نار منقلب خواهند شد و حق تعالى عاصيان را داخل جهنم نخواهد كرد بلكه آتش ايشان را به خود جذب خواهد كرد، منسوب به همين جاحظ و از اتباع او مى باشند.
جاحظيّه ---> جاحظ.
جاحوشى ---> گاو شير.
جاخسوق; جاخسوك; جاخشوق; جاخشوك ـ (چو چارچوب) داس.
جاد ـ به زبان عبرى، به معنى قبيله و طايفه و نام يكى از انبياى بنى اسرائيل كه با حضرت داود(عليه السلام) معاصر و در ٤٣٦٢هبوطى ظهور نموده بود.
جادنگو ـ (چو آدم خو) خادم و متولّى آتش خانه كه آنچه نذر موبدان و دستوران و آتش خانه باشد، گرفته و به مصرف رساند.
جادو ـ سحر و ساحرى.
جادو سخن ـ شاعر و مردم فصيح و بليغ.
جاده ـ (به تشديد دال) شاه راه و معبر عامّ و(به تخفيف آن) جزيره اى است از جزاير هندوستان كه ادويه و عقاقيرشادويه اش فراوان و مردمانش سياه فام و اكثرشان هندوان و بعضى مسلمانند.
جادى ـ منسوب به جاديه و ازآن رو كه در آنجا زعفران به عمل آيد، آن را نيز «جادى» گويند و پيرزن بدخلق و صورت خيالى را نيز گويند كه به اعتقاد پارسيان از قبر مردگان خارج مى شده.
جار ـ به عربى، همسايه و به تركى، صدا و نوا، خصوصاً خبر فاحش و آشكار و تنبان زنان و زمين پست و هم شهرى است در سمت جنوب شرقى مدينه كه جماعتى بدان منسوب و در حقيقت بندر مدينه و به مسافت يك روز و شب دور از آن است.
جارالنّهر ـ گياهى است مانند نيلوفر كه در نهرها و آب هاى ايستاده روييده و اندكى از آب نمايان باشد.
جارجار ـ به تركى، كثيرالكلام و هذيان گو است.
جارطه ـ به تركى، ضرطه [ر.م] است.
جاركون ـ (چو واژگون) بزباز[ر.م و بسباسهر.م].
جارالنهر ـ رجوع به تركيبات «جار» شود.
جارو; جاروب ـ چيزى است معروف كه بدان زبيل و خاكروبه را برده و تميز كنند.
جاروديّه ـ از شعب زيديّه و يكى از ٧٣ فرقه امّت محمّديه كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، معتقد هستند بر اينكه، با اينكه وصىِّ بلافصل حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)حضرت على(عليه السلام) بوده، حقّ آن بزرگوار ضايع شده و طريحى فرمود كه: جاروديّه فرقه اى است از شيعه كه به ابوالجارود زياد ابن ابى زياد منسوب و از زيديّه نيستند اگرچه بديشان منسوب مى دارند و از بعضى از افاضل نقل