قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٠
دوست ـ (ر.ف) كه حبيب و عزيز و يكدل و يكرنگ و دلبر و معشوق است و به معنى «دو عدد است».
دوست بين ـ رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
دوست كام; دوست كامى; دوست كان; دوست كانى ـ عزيز جان و دل و دلبر و معشوقه و ساغر و پياله، خصوصاً پياله بزرگ و كارها به مراد دل دوستان بودن و با معشوق و دوستان و به ياد ايشان شراب خوردن و پياله شرابى كه كسى در نوبت خود به ديگرى تكليف كند.
دوسر ـ رجوع به «چاودار» نمايند و در تحفه]ر.ض [بدون ضبط حركات آن گويد كه نباتى است مثل گندم و منبتمحل روييدن آن گندمزارها و از آن درازتر و درشت و دانه آن ريزه و باريك و خوشه آن متفرق و پوست آن سياه و بعضى از آن سرخ و در هر خوشه دو يا سه غلاف به شكل فتيله و دانه آن در ميان پرده هاى غلاف مى باشد و ظاهر، آن است كه لفظ مذكور پارسى و ترجمه مزبوره همان «چاودار» است و رجوع به «هوسم» هم نمايند.
دوسرائى ـ (چو روضه خوانى) بزرگ و سطبر.
دوسر دهليز ـ (ل) حواس خمسه و عناصر اربعه.
دوسر قنديل ـ (ل) فلك و سبعه سيّاره و هر ستاره روشن.
دوسرى ـ (چو روغنى) دوسرائى[ر.م] و (به ضمّ اوّل و خفاى واو) آلت حفر آهنى معروف، برادر كلنگ.
دوسگر ـ مركّب است از «دوس»گچ و «گر»يعنى گچ كار.
دوسيدن ـ (چو بوسيدن) رسيدن و لغزيدن و ملصق شدن و چسبيدن.
دوش ـ دوشيدن و امر و فاعل از آن و روز و شب گذشته و به معنى معروف كه به عربى «كتف» گويند و بعضى از دانشمندان اطباى عصر گويد كه اين لفظ مشتق از«دوشيا» است كه در لغت ايطاليايى به معنى ماسوره بوده و عبارت از عملى است كه بهواسطه آن آب را از ارتفاع معيّن به قوّت به روى بدن مريض وارد مى كنند و در منتخبات اللغات[ر.ض] گويد كه دوش به تركى، خواب و رؤيا و تصادف و ابتلا و طرف پايين سينه است و به فرنگى، ريختن آب سرد و ظرفى است كه مخصوص اين عمل است.
دوش برزدن ـ شادى كردن.
دوشا; دوشاب ـ شيره معروف خرما و انگور و امثال آنها كه طبخ يافته باشد و آن را «برسان» و «كوداب» و «كوشاب» گويند و غير مطبوخ را «سيلان»گويند، چنانچه مطلق دوشاب را به عربى «دبس» نامند و شخصى كه هر چه داشته باشد از او بگيرند و هر چيزى كه آن را مى دوشند، همچو: گوسفند و غيره و رجوع به «مى پخته» هم نمايند.
دوشانيدن ـ ديگرى را به دوشيدن واداشتن.
دوشش ـ (چو سوزش) دوشيدن و اسم مصدر آن.
دوشمان; دوشمن ـ (چو دوستان و سوختن) دشمن.
دوشنبه ـ (ر) روز چهارم جمعه از ايّام هفته و رجوع به «شنبه» شود.
دوشنه; دوشه ـ (چوموصده و روزه) ظرفى كه در آن شير مى دوشند.
دوشيا ---> دوش.
دوشيدن ـ (ر) شير را از پستان برآوردن.
دوشيده ـ (ر) زن شير دهنده و اسم مفعول و ماضى بعيد از دوشيدن.
دوشيزگان ـ جمع دوشيزه است.
دوشيزگان بهشت; دوشيزگان جنّت ـ حوران بهشتى.
دوشيزه ـ دختر بِكر.
دوشينه ـ دوشنه[ر.م] و شب و روز گذشته.
دوغ ـ يا ماستابه; ماستى است با آب اندكى كه كره و مسكهكره آن در نهره[ر.م] و يا ظرفى ديگر گرفته شده و مائيّت آن صاف بوده و پنيريّت آن باقى مانده باشد و به نوشته مخزن [ر.ض]، بهترين آن دوغ تازه ماست شير گاو است كه كره آن را به نحو مذكور بالتمام گرفته باشند و آن به عربى «مخيض» و به تركى «آيران» و گاهى ماست مخلوط بر آب و برهم زده را نيز گويند.
دوغ با ـ آش دوغ.
دوغ راغ ـ ماستى كه شير در آن دوشيده باشند كه