قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦٢
ريحان سبز ـ ضيمران[ر.م] است.
ريحان سليمان ـ يا جمسفرم; به فرمودهتحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى است از جنس عشقه]ر.م [و هميشه سبز و شبيه به برگ لبلاب[ر.ض] و يا شبت شويدتر و تازه و يا به برگ خطمى و گلش سفيد و كوچك و دانه اش سياه و مانند فلفل و در كوهستان فارس به هم رسيده و بر اشجار مى پيچد. پس در تحفه[ر.ض] گويد: در كتب ادويه مذكور است كه در اصفهان گياهى است مشهور به «گل عقرب» و جهت گزيدن زنبور و رُتيلا و عقرب ضماداً وشرباً مجرّب و برگش از لبلاب كوچك تر و گل آن مانند خوشه بنفش و اندرون آن زردرنگ و كوچك بوده اما هميشه سبز نيست و آن سطاريون[ر.م] است و مذكور مى شود.
ريحان شياطين ـ جوان اسپرم[ر.م]است.
ريحان شيوخ ـ مروخوش[ر.م]است.
ريحان قبور ـ آس[ر.م و مورد برّىر.م].
ريحان قَرَنْفُلى ـ فرنجمشگ[ر.م].
ريحان قصّارين ـ سُعد[ر.م] است.
ريحان كافور ـ يا ريحان يهودى يا درخت كافور; كه به پارسى «سوس» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى گل و ساق و شاخ آن شبيه به شبتشويد و برگش مثل برگ انار و از آن ريزه تر و گلش كبود مايل به سفيدى و از جميع اجزاى آن تر باشد يا خشك، بوى كافور آيد.
ريحان كوهى ـ بادروج[ر.م] و به معنى تركيبى معروف.
ريحان المَلك ـشاهسپرم[ر.م].
ريحان يمانى ـ ]قطف است(لغت نامه دهخدا)[.
ريحان يهودى ـ ريحان كافور[ر.م] است.
ريحانى ـ منسوب به ريحان و نام يكى از خطوط كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد و در اصطلاح اطبّا، شرابى را گويند كه صاف و خالص و گوارا و خوش بو و سبزرنگ باشد و رجوع به «شراب ريحانى» هم نمايند.
ريخ ـ (چو ميخ) فضله انسان و حيوان كه آبكى و روان باشد و نام ناحيه اى هم هست از نيشابور.
ريخبين ـ (چو پيش بين) چيزى است سياه و بسيار ترش كه از آرد ميده[ر.م] و شير گوسپند سازند.
ريختن ـ (ر.ف).
ريختنى ـ شباش و نثار و هر چيز قابل ريختن.
ريخر ـ (چو ديگر) نوعى از پازهرپادزهر.
ريخن ـ (چو بيدل) مخفّف ريخين[ر.م].
ريخيز ـ (چو بى چيز) چوبى كه گاوآهن را بدان نصب كرده و آن را بر خيش بندند به جهت شياريدن.
ريخين ـ مردم و حيوان ريخ دارفضله دار كه خود را آلوده كند.
ريدك ـ (چو زيرك و حيدر) پسر امرد[ر.م] و مردم ظريف و خوش علف و غلام بچگان ترك مقبول و هم نام مردى است.
ريدن ـ (چو ديدن) نجاست كردن و فضله انداختن.
ريز ـ خرده و ريزه و پيمانه و جرعه و كام و نعمت و مراد و رحمت و امر و فاعل از ريختن.
ريزش ـ (چو بيدل) اثر و نشان و علامت و اسم مصدر از ريختن.
ريزنان ـ پژاوند[ر.م].
ريزه ـ كوچك و خرده و بقيه و تتمه، خصوصاً آنچه بعد از صرف طعام از خرده هاى آن در سفره مى ماند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام شهرى هم هست در هيجده ساعتى طربزون در تركيه كه داراى چهارده هزار نفوس بوده و بر يك جامع مسجد و يك تكيه و دو حمّام و دو كليسا و نوزده مدرسه مشتمل و در اطراف آن قلعه خراب بزرگى است.
ريزه چين ـ كسى كه بقاياى طعام را جمع كند.
ريزه سيمين ـ آب و ستاره و جامه غوك[ر.م].
ريزى بريز ـيعنى رحمتى كن.
ريزيدن ـ ريختن و ريخته شدن و ريزه بودن و نمودن و افشاندن و پاشيدن.
ريژ ـ كام و مراد و هوا و هوس و مقصود و غرض و آرزو و زمين پشته پشته.
ريژك ـ (چو زيرك) رمژك[ر.م].