قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٠
مركزى در شاهنامه[.
خزروان خسرو ـ نام يكى از لشگريان بهرام چوبينه سردار شورشى زمان ساسانيان.
خَزره ـ بر وزن و معنى پنجه.
خزف ـ (چو شرف) به عربى، سفال و نام محله اى بوده در بغداد.
خزم ـ (چو جزم) بخار، خصوصاً ميغابر; مه.
خزمان ـ (چو درمان) خزميان[ر.م].
خزميان ـ (چو زهر مار) جُند بيضهبيدسترسگ آبى و رجوع به «سگ آبى» هم شود.
خزند ـ (چو كمند) خرند[ر.م] و جمع مضارع خزيدن.
خزنده ـ اسم فاعل خزيدن، خصوصاً حشرات.
خزنه ـ (چو هرزه) خزينه و رجوع به «غزنو» هم نمايند.
خزوك ـ (چو عمود) جُعل[ر.م].
خزهره ـ (چو تَبَرزه) مخفّف خرزهره[ر.م].
خزيدن ـ زرد شدن نباتات و برگ درخت و در جايى پنهانيدن و عاق پدر و مادر بودن و آهسته به جايى درشدن و نشسته يا بر روى شكم راه رفتن.
خزير ـ آتش و خاكستر سوزنده كه در آن آتش هم باشد، خصوصاً خاكستر سرگين.
خزينه ـ نقـودى كه در يك جا گذاشته و ذخيره كرده باشند و جايى را نيز گـويند كه نقـود و غير آن را در آنجا ذخيره كنند.
آيين يازدهم