قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠
٤. آوريل. ٥. مه. ٦.ژوئن.
٧. ژوئيه. ٨. اوت. ٩. سپتامبر.
١٠. اكتبر. ١١. نوامبر. ١٢. دسامبر.
تاريخ هجرى ---> تاريخ عرب.
تاريخ هندى ـ بدان كه تواريخ هنديان بسيار و اشهر از همه هلاك سكاننامى است كه سخت ظالم و بى باك بوده و مردم پس از او در راحت افتاده و آن را تاريخ كردند و اسامى شهور ايشان چنين است:
١. احر. ٢. نيساك. ٣. صرت.
٤. اشار. ٥. سراش. ٦. اشومح.
٧. بهادريت. ٨. كارنك. ٩.مسكهه.
١٠. يوسن. ١١. ماكه. ١٢.مالكى.
تاريخ يزدجردى ---> تاريخ فرس.
تاريخ يهود ـ مبدأ آن خروج بنى اسرائيل از مصر و هلاك فرعون و فرعونيان كه در اواسط نيسان ماه رومى هفتمين ماه تاريخ رومى بوده و از اين راه بهجت و آسايشى تمام روى نموده و اين قضيّه را تاريخ قرار دادند.
تاريك ـ سياهى و تيره و ظلمت و مسوّده.
تارين ـ تاريك و آب درخت تال[ر.م] كه مانند شراب نشأه دهد.
تاز ـ عرب و تازه و سگ تازى و سفله و فرومايه و تازيدن و امر و فاعل از آن و معشوق و دل چسب و پسر اَمرَدى كه پيوسته با فاسقان صحبت دارد.
تازانه ـتازيانه.
تازباز ـ معلّم[١] و غلام باره.
تازش ـ (چو بالش) اسم مصدر تازيدن.
تازِك ـ مخفّف تازيك[ر.م].
تازنگ ـ (چو پابند) پاغره[ر.م و پيل پايهر.م].
تازوا ـ شهرى بوده قديم از پارس.
تازه ـ جوان و ارزان و فراوان و هر چيز باطراوت، مقابل پژمرده و نو و حادث، ضدّ كهنه و قديم.
تازى ـ عرب و عربى و سگ شكارى و تاخت آرى تازنده.
تازيانه ـ واسطه و آلت و سبب و جهت و قمچى ]ر.م [معروف و قطعه استخوانى كه بدان طنبور مى نوازند.
تازيدن ـ تاختن.
تازيش ـ تازش.
تازيك ـ تاجيك[ر.م] است.
تازيكاندن; تازيكانيدن ـ معرّب كردن كلمات غيرعربيّه.
تاژ ـ تاز[ر.م] و تازيانه و لطيف و نازك و خانه كرباسى و چادر و خيمه.
تاژنگ ـ (چو پابند) پيل پايه[ر.م و پاغرهر.م].
تاژو ---> تاج.
تاژيك ـ تاجيك[ر.م] است.
تاس ـ طاس[ر.م] و تَلواسه[ر.م] و بى طاقتى و ميل به چيزها چنانچه بيشتر ترياكى ها و زنان آبستن را دست دهد و به تركى، ادات مبالغه است كه در اوّل بعضى اوصاف آرند، مانند تاس تمام كه به معنى بسيار تمام است.
تاسا ـ تاسه [ر.م] و اندوه و ملالت.
تاسانيدن ـ خفه كردن و گلو فشردن.
تاسك ـ (چو مادر) آب ماست است.
تاسمانيا ---> ديه من.
تاسمصت ـ (چو فاضلوش) به لغت بربر، ترنج است.
تاسمَه ـ قايش [ر.م] و چرم خام و دوال چرمى و موى شانه كرده اى كه بر بالاى پيشانى باشد.
تاسه ـ تَلواسه [ر.م] و تاسانيدن[ر.م] و تاس [ر.م] و اندوه و ملالت و صداى نفس كشيدن مردمان فربه و پى درپى نفس زدن انسان وحيوان و تيره شدن روى از همّ و غمّ و فشارش گلو از سيرى و يا غصّه و اَلَم.
تاسه واسه ـ از اتباع است يعنى اضطراب.
تاش ـ صاحب و خداوند و يار و شريك و ماه گرفت و در آخر كلمات، ادات شركت را باشد، همچو: فيل تاش و خواجه تاش و شهرتاش و مانند اينها; يعنى دو نفر شريك در فيل يا در خواجه و يا در شهر و مسكن كه الحال هم قطار و هم شهرى گويند و به تركى، سنگ است.
تاش كَند ـ قلعه سنگى و شهرى است زيبا از اقليم چهارم يا پنجم كه آبوهوايش سازگار و خاكش
[١] لغت نامه دهخدا: مغلم.