قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨٤
كواكب را تا پنج هزار سال از آتيه بيان نموده و معظم وقايع آينده را ظاهر ساخته و از خروج تُرك و زوال ملّت مجوس و ظهور و بعثت حضرت موسى و عيسى(عليهما السلام)خبر داده و در ظهور و نبوّت حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله) در همان كتاب شرحى مسطور است. و به نوشته ناسخ التواريخ [ر.ض]، برادر گشتاسب و داراى مقام وزارت و فيصل امور مملكت به تصويب و رؤيت او منوط مى بود ومدفن او در خفرك فارس است و از جمله آثار قديمه آن ديار در شمار است.
جامْباز; جامْتونتن ـ در هر دو، رجوع به تركيبات «جام» شود.
جامد ـ (چو عابد) رجوع به «مشتق» شود.(عر)
جامدان ـ (چو ناردان) ظرف جام و (چو باكمال)جامه دان است و رجوع به «مهرام» هم شود.
جامسب; جامسپ; جامسف ـ (چو پابند) جاماسب]ر.م [است.
جامسه ـ (چو خالصه) باقلاى مصرى.
جامعه ---> جَفْر.
جامغول ـ رجوع به تركيبات «جام» شود.
جامكى ـ (چو كاسنى و خاورى) فتيله تفنگ و دُردى پياله و مقرّرى و مواجب، خصوصاً آنچه به جهت قيمت لباس دهند.
جامكى خوار ـ پرستار و خدمتكار و مردمِ مواجب خوار و شراب خوار.
جامِنونِتن ـ گفتن.(ند)
جاموس ـ خشخاش زبدى و معرّب گاوميش است.
جامون ---> زقال.
جامه ـ صراحى و جام و كدوى شراب و لباس پوشيدنى و پارچه بافته، خواه دوخته باشد يا نه و باقلاى قبطى را هم گويند.
جامه بدندان گرفتن ـ گريختن.
جامه خواب بك ـ جامه غوك[ر.م] است.
جامه خورشيد ـ زمين و ابر و غبار و برگ درختان و آنچه روى آفتاب را بپوشد.
جامه دان ـ صندوق و خرجين بزرگ و هرآنچه جامه و لباس و اسباب سفر در آن بگذارند و خانه اى كه رُخوترخت ها پوشيدنى و غيرپوشيدنى را از دوخته و نادوخته در آن گذارند.
جامه دران ---> راهِ جامه دران.
جامه در نيل زدن ـ عزادار شدن.
جامه سحر ـ آفتاب و باد صبا.
جامه عيد ـ علاوه بر معنىِ تركيبى، شكوفه و لباس سرخ است.
جامه غوك ـ نهر و جوى آب و گودالِ آب و سبزى شبيه به ابريشم كه در روى آب ايستاده كه آفتاب بر آن نتابد، به هم رسيده و غوك در ميان آن پنهان مى شود، و آن را به عربى «طحلب» و به هندى «سوال» و به پارسى«جل بك» و «جلوزغ» و «جامه خواب بك» و «جغرابه» هم گويند.
جامه فروش ـ بزّاز.
جامه فوطه كردن ـ چاك كردن جامه.
جامه قطران ـ لباس سياه عاشورا و ساير تعزيت ها.
جامه كشف ظلمانى ـ بدن عنصرى.
جامه مرگ ـ كفن.
جامه نخجوانى ـ لندره[ر.م و سقرلاتر.م] و مانند آن.
جامى ـ دو نفر از اجلّه بدين وصف مشهور و به ولايت جام منسوب مى باشند:
اوّل، شيخ احمد ملقب به زنده پيل و معروف به شيخ الإسلام كه از كبار عرفا و در ٢٢سالگى قدم به دايره سلوك گذاشته و در ٤٠سالگى مباشر ارشاد گرديده و كرامات بسيار بدو منسوب و از سلاله جريرابن عبدالله بجلى كه از اصحاب كرام بوده مى باشد، خواجه گويد:
«حافظ مريد جام جم است اى صبا برو *** از بنده بندگى برسان شيخ جام را» و در ٥٢٦ هجرى وفات يافت.
دويّم، عبدالرحمن، صاحب شرح كافيه معروف و اگرچه اصلش از محلّه دشت اصفهان بود، پدرش به خراسان آمده و او در جام تولّد يافته و ازاين رو خود را