قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٠
زبان مه آباديان، عددى است معلوم كه در «مه آباد» خواهد آمد.
دادآفريد ـ نام خداى تعالى و نوايى است از موسيقى.
دادخدا ـ عطاى الهى است.
دادخواست ـ تظلّم و استرحام و شكايت.
دادخواه ـ گله مند و شكايت كننده و عدالت خواهنده.
دادده ـ نام خداى تعالى و روز چهاردهم يا چهارم ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دادراست ـ (چو بازخواست) عادل.
دادستان ـ (چو تابستان) شريك شدن و به كارى راضى بودن و (چو پاىْ چنار) فتوى و داتوبر[ر.م] و پادشاه و حكم و اعلان.
دادفرماى ـ عادل، خصوصاً پادشاه و نام خداى تعالى و قلب و دل.
دادگر ـ دادفرماى[ر.م] و نام يكى از جشن هاى ملكى هم بوده.
دادگستر ـ دادفرماى[ر.م].
دادوبستاد ـ دادوستاد[ر.م].
دادور ـ بر وزن و معنى دادگر و داور.
دادوستاد; دادوستد ـ بيع و شرى و تجارت و دادن و ستادن.
دادوند ـ (چو پاى بند) معتدل و اصلاح.
دادا ـ زن خدمتكار و كنيز و غلام، خصوصاً آنكه از كودكى خدمت كسى كرده و پير شده باشد و رجوع به «لالا» شود.
دادار ـ نام خداى تعالى و پادشاه عادل و دوست و برادر، اِفراداً و تركيباً.
دادان ـ فرهانج[ر.م].
دادر ـ (چو مادر) مخفّف دادار[ر.م].
دادرند; دادرندر ـ (چو ناپسند) برادراندر[ر.م].
دادستان ـ رجوع به تركيبات «داد» نمايند.
دادك ـ (چو ناخن) دايه و غلام پير قديمى و مخفّف دادبگرئيس عدالت خانه; ميرداد كه شخصى بوده مشهور.
دادن ـ (ر) عطا كردن و بذل نمودن.
دادند ـ دادرند[ر.م] و جمع ماضى غايب از دادن.
دادندر ـ برادراندر[ر.م].
دادو ـ دادا[ر.م].
دادور; دادوند ـ رجوع به تركيبات «داد» نمايند.
دادى ـ جوجادو[ر.م] و به تركى، كنيز و لَلِه كودكان است.
دادى رومى ـ هوفاريقون[ر.م] و رجوع به «نارقيصر» هم شود.
داديان ـ نام قبيله اى است از گرجى ها كه سابقاً چند دفعه در تحت حمايه ايران و عثمانى گذرانيده و در اواخر تحت حمايه روس را قبول كردند.
داذى ـ دادى[ر.م] است.
دار ـ درخت و داور و فلفل دراز و داريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و شهرى است در هندوستان و نام مدينه منوّره و چوب سقف خانه و چوبى كه مقصّران را بر آن آويزند و به عربى، معروف است و چون تمييز مفردات آن از اكثر تركيباتش در نهايت اشكال بود، پس همه آنها را به ترتيب كلمات مفرده نوشته و از ترتيب تركيبات كه معهود اين كتاب است صرف نظر نموديم.
دارا ـ ربّ النوع و نام بارى تعالى و استاد و ماهر و دارنده و دُردىته نشين مايعات و ته نشين خم و پادشاه و حاكم، بالخصوص دو نفر از كيانيان دوّمين سلسله اسطوره اى ايران بدين اسم موسوم بوده اند.
اوّلين ايشان كه به داراب نيز موسوم و به داراى اكبر معروف و به شهرآزاد ملقّب و پسر بهمن ابن اسفنديارششمين پادشاه كيانى بود بعد از خواهرِ خود، هماى، در ٥٢٥٥ هبوطى به اريكه حكمرانى نشسته و در مصر و افريقيه و دياربكردر تركيه و بيت المقدّس و تركستان نواحى ترك نشين آسياى مركزى و زابلستان و ارمن زمين و پنجاب[در پاكستان ] عمّال خويش را منصوب داشته، عاقبت مكّه و مدينه را كه مقرّ سلطنت فيلقوس بوده، مسخّر نموده بازهم به خودش مسلّم داشت و دارابگردشهرى باستانى در فارس از آثار اين شهريار و زال زرپدر رستم در عهد او درگذشت و چون اجل محتومش در رسيد، فرزند ارجمند خود را كه از فرط