قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٥
سيرت و حصّه و قسمت و زور و قوّت و خوبى و لطافت و ناراستى و خيانت و تندرستى و سلامت و خوشحالى و فراغت و زر و سيم دزدى و سرقت و خشم آميخته با خجالت و مايه اندك و شترى قوى كه از بهر نتاج نسل; زاييدن نگه دارند و به معنى معروف كه به عربى «لون» گفته وبه پارسى «آزرد» و «فام» و «پام» هم گويند.
رنگِ آزادان ـ طرز و روش جوانمردان.
رنگ آميختن ـ مكر و حيله كردن.
رنگ آوردن ـ فريب دادن و مكر كردن و خجل شدن و هر دم خود را به شيوه و رنگى آوردن و خشم با خجالت آميخته.
رنگِ بَرگان ـ سنگ برگان[ر.م].
رنگْ بست ـ رنگ ثابت و بى تغيّر و برقرار.
رنگ بهار; رنگ ربيع ـ رواج و رونق بهار.
رنگ رز ـ (به فتح راى ثانى) رنگ سرخ و (به كسر آن) مخفّف رنگ ريز[ر.م] است.
رنگ روتا ـ فيل بزرگ.(ند)
رنگ روش ـ رنگ فروش[ر.م] است.
رنگ ريز ـ صبّاغ و كسى كه چيزها را رنگ كند.
رنگ ريز گلگون ـ شراب فروش.
رنگ زن ـ رنگ ريز[ر.م].
رنگ فروش ـ محيل و مكّار و رنگ ريز[ر.م] و ابريشم فروش.
رنگ كاسه ـ مغنيسا[ر.م].
رنگ لُكا ـ رنگ لاك[ر.م].
رنگوبوى ـ كرّوفرّ و شأن و شوكت و استعداد تمام.
رنگِ هوا ـ تيرگى و تاريكى آن.
رنگيدن ـروييدن و رنگ كردن و حيله نمودن و قمار بازيدن و هرآنچه از معانى مذكوره و «رنگ» مناسب باشد.
رنگين ـ (چو سنگين) هر چيز مصبوغ و رنگيده.
رنگين كمان ـ قوس قزح[ر.م].
رَنگينا ـميوه شفترنگ[ر.م].
رنگينان ـ رنگينا[ر.م] و جمع رنگين.
رنود ـ (چو فضول) جمع رِند[ر.م] و (چو احمد) غيبت، مقابل حضور.
رنوس ـ (چو فلوس) نام سنگى است كه هركه خاتمى از آن را در انگشت كند، غم نبيند.
آيين بيستوپنجم