قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٧
٨. اجتناب از خيانت عرض و مال و همسايه.
٩. اجتناب از بت پرستى.
١٠. اجتناب از ذكر اسماء الهى در محلّ غيرمناسب.
توران ـ چنانچه در «تركستان» اشارت نموديم، عبارت است از تركستان مستقل بلكه به نوشته بعضى جغرافيين، تمامى ممالك تركستان موسوم به توران و متّصل است از شمال به سبيرسيبرى و اوروپا و از شرق به مغول و از غرب به بحر خزر و از جنوب به ايران و طوايف اوزبگ و تركمان و گرگين كه به قازاق اشتهار دارد و ساكن اين ديار است. و بعضى از ارباب فن گفته كه توران از جنوب به تخارستان ناحيه اى در افغانستان و از شمال به بلاد خوارزمدر ازبكستان و دشت قبچاقدر شمال درياى خزر و از مغرب به خراسان و ديار جرجانگرگان و از مشرق به تركستان و مغولستان محدود و محاط است; بنابراين غير از تركستان مى باشد و به هر حال قطعه بزرگى است از آسيا كه مركز آن ولايت بخارا[در ازبكستان ] است و ازآن رو كه در طرف شرقى جيحون رودى در آسياى مركزى واقع شده، به ماوراءالنهر موسومش داشته و بدان نسبت كه اين اراضى به حكم فريدون ششمين پادشاه پيشدادى به پسرش، تورج ـ كه تور نيز گفتندى ـ مسلّم شد به تورانش مسمّى كردند، چنانچه آن قسمتى از ممالك فريدون را كه در هنگام تقسيم به پسر ديگرش، ايرج، اختصاص يافت ايران ناميدند و در پاره اى مطالب مناسب مقام رجوع به «تركستان» نمايند و در شرح اجمالى لغات تورانى رجوع به «لغت» نمايند.
توران دخت ـ پوران دخت[ر.م].
تورانى ـ منسوب به توران[ر.م] و لقب اهلى ترشيزى شاعر قرن ١٠هـ.
توربيت ---> قالموق و تربد.
تورپ ـ ترپ [ر.م] است.
تورپل; تورپيل ـ به فرانسه، آنچه از آلات ناريه كه بهواسطه سيّاله كهربائيه به جهت غرق و هلاك كردن كشتى هاى جنگى در دريا اندازند.
تورته ـ (چو سوخته) كليد و دُردى ته نشين كره انداخته.
تورتيز ـ (چو خون ريز) انفاق مال به آسانى در امور حسنه جميله.
تورج ـ (چو دوزخ) نام بزرگ ترين پسران فريدون ششمين پادشاه پيشدادى كه به تور مشهور و با برادر ديگرش، سلم، از يك مادر و در اجمالى احوال آنها، رجوع به «سلم» نمايند.
تَوَرزين ـ بر وزن و معنى تبرزين.
تورك ـ (چو بزرگ و كوچك) تخم خرفه[ر.م] و گياه آن و پهلوانى بوده ايرانى يا تورانى و كوچه اى است در بلخدر افغانستان.
تورنسول ـ به فرانسه، آفتاب گردان است.
تورنگ ـ (چو هوشنگ) تذرومرغى سخت رنگين است.
توروه ـ بر وزن ومعنى تودوه.
توره ـ (چو روضه) فرزند گرامى و (چو روزه) بخاو [ر.م] و شغال و نام شريعت چنگيزخان كه از خود وضع كرده بوده و به هندى، اندك و به تركى، قاعده و قانون و طرز و روش و عادت و نظام است.
توريدن ـ توليدن[ر.م].
توز ـ (چو هوّز) توّج[ر.م] و (چو تبّت و روز) توزه[ر.م] و پيرامون دهان و تورج [ر.م] و توزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و منزلى است در راه مكّه و شهرى است خراب نزديك به كوفه يا اهواز كه در عهد قباد پادشاه ساسانى آباد بوده.
توزه ـ (چو روزه) پوست درختى است كه بر كمان و زين اسب و مانند آنها پيچند و درخت سرو و صنوبر را نيز گويند و رجوع به «حور» هم نمايند.
توزى ـ غراب[ر.م] و كَشتى و منسوب به توز [ر.م] و جامه تابستانى بسيار نازك و مضارع مخاطب از توزيدن [ر.م].
توزيدن ـ توختن[ر.م].
توژ; توژه ـ توج[ر.م] و تورج [ر.م] و توز[ر.م] و توزه[ر.م].
توژى ـ مهمانى اطفال كه هركدام طعامى پخته و آورده و يكديگر را مهمان كنند.
توس ـ زمين سخت.
توسن ـ (چو روغن) مطلق وحشى و غيررام، خصوصاً