قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٩
دخول هوا در جوف خرمن احداث مى نمايند و هرقدر اشتعال سريع مى شود ـ و اين سرعت اشتعال از خروج دود شفاف آبى رنگ معلوم مى شود ـ سوراخ هاى چندى مجدّداً در پايين سوراخ هاى اوّل احداث مى نمايند و همين قسم سوراخ ها را كم كم پايين تر باز مى كنند تا به ته خرمن برسد. بعد از آن تمام سوراخ ها را مسدود نموده و مى گذارند خرمن سرد شود. پس از آنكه كاهگل و علف روى خرمن را عقب زدند مشاهده مى گردد كه حاصل اين اشتعال زغال است. ليكن نبايد به مجرّد خاموش شدن و سرد بودن آن را انبار نمايند زيرا ممكن است كه به خودى خود مشتعل شده و موجب خطرهاى بزرگ گردد بلكه بايد چند روزى آن را در هوا بگذارند كه تا يقين كلّى حاصل گردد بر اينكه خارج و داخلش به خوبى سرد شده است.
زغال استخوان ـ زغال حيوان ر.م](لغت نامه دهخدا)[.
زغال چوب ـ ]اين زغال را از چوب هايى كه در تركيب آنها صمغ يا رزين به حداقل باشد تهيه مى كنند (لغت نامه دهخدا)[.
زغال حيوان ـ ]زغالى كه نتيجه سوختن انساج و اندام هاى حيوانى مانند استخوان و غضروف و غيره حاصل شود. اين زغال را در تصفيه مواد رنگين به كار برند(لغت نامه دهخدا)[.
زغال سنگ ـ]زغالى نتيجه تفحيم انساج و اعضاى گياهان بسيار قديم در قشر طبقات زمين است (لغت نامه دهخدا)[.
زغال قرع ـ نوعى زغال سنگ است به نام كُك.
زغال متراكم ـ [١]
زغاو ـ (چو امان) مىو ميخانه و قحبه و قحبه خانه.
زغب ـ (چو طلب) به عربى، موى هاى زرد كوچك تازه برآمده كه در پر مرغان وساير جانوارن مى باشد و دانه هاى كوچك ميان گل ها كه غير از تخم آنها است و چيزى كه مانند غبار كثيف بر روى بهىبه و خيار نشسته و به دست ماليدن مى رود.
زغبر ـ (چو عنبر) مرو سفيد[ر.م].
زَغده ـ كراك[ر.م].
زغر ـ (چو قمر) زغال و زغار[ر.م] و نام دختر حضرت لوط(عليه السلام) و چشمه اى است منسوب بر اودر شام كه خشكيدن آن را از علائم خروج دجّال مى شمارند.
زغراش; زغرغاش; زغره; زغريماش ـ (چو خشخاش و قلمدان و طلبه و بدديدار) زغاره[ر.م] و ريزه هاى پوست كه پوستين دوزان به كنار اندازند.
زغگك; زغلك ـ فواق[ر.م] و جستن گلو و اسگرك[ر.م] و چند ساعتى كه مردم چشم بر هم زنند و آن را «لحظه» نيز گويند.
زغم ـ (چو سخن) زور و تعدّى.
زغن ـ (چو چمن) زاغچه[ر.م و يا غليواجر.م].
زغنار ـ (چو گلنار) رويناس[ر.م].
زغند ـ (چو كمند) سختى و شدّت و از جاى برجستن مانند اسب و آهو و به معنى آواز و صداى بلند، خصوصاً آواز يوز و سياه گوش و آواز بلند سباع و بهايم كه در وقت گرفتارى در دام كنند.
زغَنَك ـ بر وزن و معنى زغلك.
زغنكيدن ـ (چو نورديدن) اسگرك [ر.م] زدن و نمودن.
زغوته; زغونه ـ (هر دو به فتح اوّل و ضمّ ثانى) فرموك]ر.م [و زاغوته[ر.م].
زغه ـ زغا[ر.م].
زغيدن ـ فشاريدن و افشردن.
زغير ـ مرو[ر.م] و تخم كتان و نوعى از طعام است.
آيين چهاردهم