قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٤
و (چو سنگ) سراسيمه و نشانه و احمق و نادان و بى خبر و بى نشان و نقطه پرگار و صدايى است كه از برهم خوردن دو سنگ و دو چوب و غير آنها برآيد.
دَنگ لاله ـ شبنم.
دنگاله; دنگداله ـ (چو هرساله و پنج ساله) يخ زير ناودان و آبى كه از جاى بلندى تا بر زمين ريخته و يخ بسته باشد.
دنگل ـ (چو حنظل) روبه رو نشستن و (چو منزل) احمق و نادان و ديوث و بى اندام و هرزه و حرام زاده و(چو فلفل) به تركى، محور و چوبى و آهنى كه چرخه و دولابه بر روى آن حركت مى كند.
دنگى ـ (چو هندى) منسوب به دنگ[ر.م] يعنى دنگ كوب و كسى كه برنج را از پوست جدا كند.
دنواش ـ (چو دلدار) ديانوش[ر.م].
دنه ـ (چو ننه) نام زنى و زمزمه كردن از خوشحالى و شادى و نعمت دنيا و صدا و ندا، خصوصاً آواز خوانندگى زنان.
دنه گرفته ـ خوشحال و شادمان و دونده و متكبّر و ناسپاس و حق نشناس.
دنى ـ شادى و خوش خرامى و به عربى، معروف است ناكس; پست.
دنيا ـ (ر.ف) كه به پارسى «جهان» و «كيهان»گويند.(عر)
دنياى جديد ---> ينگى دنيا.(عر)
دنياى قديم ـ سه قطعه اوروپا و آسيا و افريقيا.(عر)
دنيدن ـ از جاى درآمدن و از خشم جوشيدن و غوغا و فرياد و عيش و نشاط و به خوشحالى راه رفتن و به نشاط دويدن و تند و تيز رفتن.
آيين بيستوسيّم