قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٠
در هندوستان.
تنبه ـ (چو سركه و پنبه) تبند[ر.م] و تبندر [ر.م].
تنبيدن ـ (چو خنديدن) تپيدن و تنيدن [ر.م] و حركت كردن و ترنجيدن [ر.م] و خاموش شدن.
تنبيك; تنپك; تنپيك ـ (چو گلچين و دختر و اندك) تنبك [ر.م].
تنتاك ـ (چو غمناك) نام پادشاهى بوده و نام مردى هم هست.
تنتنه ـ به فرانسه، چيزى كه زنان از براى زينت بر لباس خودشان دوزند و رجوع به «اسطوخودوس» شود.
تنته ـ (چو پُسته) زنبور سرخ و (چو خسته) پرده و تنيده عنكبوت و ظرف و پاكت و چيزى است مانند غنچه كه اوّل از درخت سر زده و بعد از آن برگ از ميان آن برآيد و به فرانسه، نشانه و آثار عمارت و پرده اى كه مانند سقف مكانى را بدان پوشند.
تنج ـ (چو هند و رنج) تنجيده و تنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَنجامه ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تَنجِره ـ ]ديگ(لغت نامه دهخدا)[.
تنجيدن ـ(چو رنجيدن و خِشميدن) ترنجيدن[ر.م].
تند ـ(چو اسد) فعل مضارع از تنيدن و(چو زلف) سخت و تيز و سركوه و بلند و بلندى و ديو و ديوانه و غول بيابانى و فربه و درشت و توانا و سريع الحركه و خشم و خشمگين و هر چيزى كه از جايى برجهيده و جهنده باشد.
تندباد ـ گردباد.
تُندبار ـ موذيات و حيوانات درنده و هر جانورى كه جانور ديگر را بخورد.
تُندبالا ـ كوه بلند.
تُندبور ـ جستن و برجستن.
تُندخوى ـ غضبناك و خشمناك.
تندرو ـ (به فتح را) تيزرونده و (به ضمّ آن) بخيل و ممسك و ترش روى و رعدوبرق.
تندوخند; تندوخوند ـ (ع) (به فتح تا و خا و ضمّ آنها) تارومار.
تُنديور ـ جستن و برجستن.
تندر ـ(چو كندر و دختر) بلبل و تراك[ر.م] و غرّنده و برقنده، خصوصاً رعد و صاعقه.
تندرست ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تندس; تندسه ـ (چو محبس و مجلس و مدرَسه و بدگِله) تنديسه[ر.م] است.
تندو ـ (چو بدبو) عنكبوت.
تندور ـ (چو پرزور) تندر[ر.م].
تنده ـ بر وزن ومعنى تنته.
تنديدن ـ (چو ترسيدن وجنبيدن) اعراض كردن و در خشم شدن و تند بودن و سر برآوردن برگ و شكوفه و غنچه از درخت.
تنديس; تنديسه ـ (چو لبريز و بدريشه) تمثال و صورت و قالب و بدن و پيكر و جسد انسان و حيوان، خصوصاً هراسه[ر.م] و در حقيقت مركّب است از «تن» به معنى بدن و «ديس» و«ديسه» به معنى نظير و مثل و مانند.
تُنديور ـ رجوع به تركيبات «تند» شود.
تنزانيدن ـ (چو ترسانيدن) ساكن و ساكت و آرام نمودن.
تنزو ـ تنسخ[ر.م].
تنزه ـ بر وزن و معنى تنته.
تنزيب ـ (چو ترتيب) ارخالق معروف جامه اى كه زير قبا پوشند و پارچه اى است ريسمانى معروف.
تُنزيدانيدن ـ تنزانيدن[ر.م].
تَنزيدن; تَنزيديدن ـ ساكن و ساكت و آرام بودن.
تنزيل ـ (ر) رجوع به «وحى» و «مرابحه»شود.
تنستن ـ (چو سمندر) تنيدن[ر.م].
تَنَسته ـ تنيده.
تنسخ ـ (چو گندم) هر چيز بسيار نفيس و نادر و كمياب و بى مانند و تحفه و غريبه و عجيبه.
تنسوق ـ معرّب تنسخ[ر.م] و به تركى، تحفه و پيشكش است.
تنسه ـ (چو خنده) تبسته[ر.م].
تنشوى ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تنغال ـ به مغولى، حكم كلّى است.