قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٤٦
چوخيدن ـ شكرفيدن[ر.م] و چخيدن[ر.م] و لغزيدن.
چودار ---> چاودار.
چودان ـ قسمى است از آهن كه به نام بخور[ر.م] و سفيد به دو نوع بوده و اوّلى چكش بردار و به جهت ساختن سوهان و چكش و ساير آلات در كار و دويّمى خشك و شكننده و ساختن اسباب با آن متعذّر ليكن از اوّلى سهل الاذابةآسان ذوب و چون گداخته آن بهواسطه برودت منجمد گردد، مانند آب ازدياد حجم پيدا نمايد و ازاين رو جهت ساختن بعضى مجسّمه ها بى نظير و در امور زندگانى و صناعات بسيار مستعمل است.
چودر ـ مخفّف چاودار[ر.م].
چودرى ـ صاحب منصب دولتى.
چودن ـ مخفف چودان[ر.م].
چور; چورپور ـتذرو و قرقاول و آلت تناسل.
چوره ـ جوجه.
چوز ـ قرقاول و گياه ژاژ[ر.م] و فرج زنان و مرغ شكارى كه هنوز يك ساله نشده و پرهايش نريخته باشد.
چوزا ـ غليواج[ر.م].
چوزه ـ جوجه، اِفراداً و تركيباً.
چوزى ـ (چو موسى) غليواج[ر.م].
چوژ ـچوز[ر.م].
چوژا ـ چوزا[ر.م].
چوژه ـ چوزه[ر.م].
چوژى ـ چوزى[ر.م].
چوسيدن ـ بر وزن و معنى چسبيدن.
چوش ـ چوشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و لفظى است كه الاغ از شنيدن آن از رفتار ايستاده و باز ماند.
چوش بره; چوش پره ـجوش بره[ر.م] است.
چوشِدن ـ مخفّف چوشيدن[ر.م].
چوشك ـ بر وزن و معنى جوشك.
چوشيدن ـ(چو دوشيدن) مكيدن.
چوغ ـجوق[ر.م].
چوغان ـ (ر) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى اشنان]ر.م [است.
چوق ـجوق[ر.م].
چوقه ---> جزاير سبعه.
چوك ـ آلت تناسلى و مرغ شباويز و به تركى، بر زانو نشستن و امر بر آن.
چوكك ـ بر وزن و معنى جوكك.
چوكند ـبه هندى، پالانى است كه بر فيل نهند.
چوگان ـ (چو خوبان) مثل و مانند و چگونه و وقت و زمان و به معنى اگر و (چو جولان) مطلق چوب سركج و خميده، خصوصاً كوكبه[ر.م] و آنچه معروف و مشهور و به عربى به «صولجان» موسوم و خصوصاً چوب سركجى كه بدان دهل و نقاره نوازند و نوعى از گرز كه سر آن را با زنجير يا دوالى بر دسته آن نصب كرده و محكم نمايند.
چوگان سنبل ـ زلف معشوق.
چوگانى ـ هر چيز منسوب به چوگان، خصوصاً اسبى كه مناسب چوگان بازى باشد.
چول ـ (چو گل) آلت تناسلى و (چو پول) جول [ر.م] و (چو قول) خم و خميده و دشت و بيابان و جاى خالى از انسان.
چولان ---> چاى.
چولگان ـ چوگان[ر.م].
چوله ـ (چو روضه) كج و خميده و منحنى و سيخول[ر.م].
چوله گان ـ چوگان[ر.م].
چوم ـ (چو موم) آلوچه.
چون ـهنگام و شرط و چگونه و مثل و مانند و كدام وقت و طلب علّت و برهان را باشد.
چون حلقه بر در بودن ـ مقيم و ثابت قدم شدن.
چونان ـ مركب از «چون» و «آن»، يعنى مثل آن.
چوناه; چونين ـ به معنىِ چنين و همچو اين.
چوه ـ بعضى از مَهَره[ماهران ] اطباى عصر فرموده كه در فرنگستان بهواسطه تجارت مشرق زمين ريشه اى مى فروشند كه طويل و حجيم مانند بازوى طفل و در صنعت گازرجامه شوى، پارچه هاى پشمين، خصوصاً شال كشميرى به كار رفته و به فرانسه«ساپونِردُريان» نامند و گويا اين ريشه همان آذربوى ممالك ما مى باشد كه «چوبك چوه» نيز مى ناميم.