قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٩
درزِ لامى ـ درزى است در پس سر مابين قحفين و قمحدوه[ر.م] بدين شكل:
كه بهواسطه شباهت به لام يونانى، بدين اسم اختصاص يافته.
درزاده ـ (چو تن داده) رجوع به تركيبات «در» شود.
درزمان ـ (چو نمكدان) رشته و ريسمان تافته اى كه در سوزن كشند.
درزن ـ (چو ارزن) سوزن.
دَرزَند ـ جاى بسيار خون ريختن اعم از مسلخ و جنگ گاه و غيره.
درزه ـ درز[ر.م] و درژه[ر.م].
دَرزى ـ خياط و گويا عربى است و هم نام قومى است جنگاور و مهمان نواز در عكّا در فلسطين اشغالى كه مابين صيدا و جهت غربى كوه لبنان، ساكن و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى،عدّه نفوسشان ١٦٠هزار و در موقع لزوم ٤٠هزار از ايشان تحت السّلاح و در اوايل قرن ١١ ميلادى به الوهيت حاكم بامرالله، حكم دار مصر، معتقد بوده و ازآن رو كه وزيرى درزىنام از وزراى آن حكمران، هم مذهبانِ ستم ديده خود را از مصر به سوريه سوق داد، اين قوم به نام آن وزير اشتهار يافتند و ايشان بعد از مخالطت بسيار با دولت عثمانى عاقبت در ٩٩٧ هجرى از طرف سلطان مرادخان ثالث [دوازدهمين پادشاه عثمانى ] تأديب شده و به باج و خراج ملزم گرديدند و در ١٢٥٨ هجرى بازهم از طرف دولت عثمانى رئيسى از خودشان بديشان منصوب گرديده و هماره به بزرگان خويش كه در ديرالقمر ساكن باشند، حاكم و والى گويند.
درژه ـ درز[ر.م] و توده علف و پشته خار و خاشاك.
درس; درسار; درساره ـ درگاه و پرده و ديوار پيش خانه و قلعه.
درِ سپيد ---> بيضاء.
درست ـ (ر) حق و راست و كامل و تمام و صحت و تندرستى و صحيح، مقابلِ غلط و شكسته و طلا و نقره، خصوصاً اشرفى و ليره.
درستاران; درستان ـ(چو پرستاران و نمكدان) شاگردانه.
درستك ـ (چو شتروش) درست و مصغّر آن.
درسته ـ (چو نبسته) عفو و رحمت و بخشيدن گناه.
درستى ـ (چو كلفتى) درست بودن و (چو دخترى و مفلسى) نام دختر انوشيروان كه در حباله بهرام گور پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م بوده.
درسه ـ (چو عرصه) درسته[ر.م].
درش ـ (چو فرش) طويله و چينه دان و (چو عرب) نوعى باريك و دراز از خيار.
درشت ـ (ر.ف).
درشت پسند ـ مردم كثيف طبع.
درشت گوش ـ مردم كر و ناشنوا.
درشته ـ بر وزن و معنى درسته[ر.م].
درشتى ـ درشت بودن و بر وزن و معنى درستى[ر.م].
درشدن ـ (چو بدسخن) داخل شدن و به اندرون رفتن.
درشه ـ (چو لرزه) درسته[ر.م].
درشى ـ بر وزن و معنى درش با زيادتى ياى تحتانى.
درعيد ـ (ل) قصبه اى است شهرمانند مقرّ حكومت نجددر عربستان و اكثر مردمانش وهّابى هستندپيرو محمد بن عبدالوهاب، چنانچه در «وهابى» خواهد آمد.
درغ; درغاله ـ(چو برق و مستانه) راه كوه و فرجه ميان دو كوه و بندى كه از ميان كوه بگذرد و بندى كه پيش آب بندند.
درغان ـ شهرى است در حوالى سمرقنددر ازبكستان.
درغست ـ (چو بدمست) هرزه و نامعقول.
درغلبكن; درغلبكين ـ (اوّلى بر وزن گندم بدن و هرهفت تن و دويّمى به زيادتى ياى تحتانى) در پنجره دار و درى كه پيش آن پنجره بوده و مردم از عقب آن نمايان باشند و در هر دو با باى پارسى نيز آمده.
دَرْغَم ـ علاوه بر معنى تركيبى، موضعى است كه شراب خوب دارد و نوايى است از موسيقى كه شنيدن آن هم و غم را زايل كند.