قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٠٤
خشك ريش; خشك ريشه ـ مكر و حيله و عذر و بهانه و دست بستن و از كارى آواره بودن و خشكى روى زخم.
خشكسار ـ زمين آب نديده و باران نباريده.
خشك سال ـ سال قحط و گرانى.
خشك سر ـ سوداوى و ديوانه مزاج و هرزه كار و تندخوى و بيهوده گوى.
خشك شانه ـ مردم مغرور و متكبّر.
خشك عنان ـ اسب فرمانبردار.
خشك فا ـ نان فطير.
خشك مغز ـ خشك سر[ر.م].
خشك ميان ـ كسى كه حركات لغو به عمل آرد.
خشك ناز ـ تكبّر و متكبّر.
خشك نان; خشك نانج; خشك نانك; خشك نانه ـ كوكه[ر.م] و نان خالى و هم نانى است از آرد گندمى كه خمير آن را به شيره سرشته باشند، مى پزند.
خشك ناى ـ حلقوم و ناى گلو.
خشكوا ـ نان فطير.
خشك و تر ـ نيك و بد و خوب و زشت.
خشكاب ـ (چو سرداب) مانع و منع كننده.
خشكاخر; خشكاخور; خشكار; خشكامار; خشكانار; خشكسار; خشكفا; خشكناى ـ اين لغات هشتگانه مكرّر و به تركيبات «خشك» رجوع نمايند.
خُشكَنجَبين ـمعرّب خشك انگبين[ر.م].
خُشكَنگبين; خُشكوا ـ در هر دو رجوع به تركيبات «خشك» شود.
خشكه ـ (چو پُسته) پلاو پلو بى روغن و نان و آرد گندم ناپخته.
خشكى ـ خشك بودن و صحرا و بيابان و فضله و سرگين چاروايان، خصوصاً آنچه در زير پاى آنها مانده و سختيده باشد كه اهالى ما «كَرمَه» گويند.
خشل ـ (چو عمل) مُقل ازرق[ر.م] و (چو خَجِل) در زبان اهالى ما، طعامى است معروف.
خشم ـ (چو زشت) قهر و غضب.
خشمگين ; خشمِن; خشمناك; خشمين ـ مردم قهرآلود و صاحب خشم و غضب.
خشن ـ (چو خَجِل) خشين[ر.م] و به عربى، درشت و (چو عرب) گياهى است كه از آن جامه بافند و دراويش و فقرا پوشند.
خشن پوشيدن ـ حيله و تزوير و منافق بودن.
خشن خانه ـ خانه اى كه از نى بوريا سازند و خانه اى كه بر در و پنجره آن خارشتر بسته و آب پاشند تا نسيم درآيد.
خشن سار; خشن شار ـ (چو طلبكار و سخندان) خشتنشار[ر.م].
خشنان ـ(چو برهان) فرخنده و مبارك.
خشند ـ (چو بلبل) خوشنود.
خشنسار; خشنشار ـ رجوع به تركيبات «خشن» شود.
خشنگ ـ (چو پلنگ) داغ سر[ر.م] و سركچل و مردم كچل.
خشنو ـ (چو بدبو و برزو) مخفّف خشنود است.
خشنود ـ مخفّف خوشنود است.
خشنى ـ (چو پشتى) زن فاحشه.
خُشو ـ بر وزن و معنى خسو.
خشود ـ (چو گشود و عمود) ماضى خشودن[ر.م] و آلتى است معروف كه فاليزكشتزار و زراعت را بدان شيار كنند و هم شاخى كه باليده باشد و ببرند و هم آن است كه به ناخن بخراشند و ريشمجروح گردد.
خُشودن ـ پيراستن.
خشوذ ـ بر وزن و معنى خشود.
خشوك ـ (چو سلوك) حرام زاده.
خشى ـ (چو خفى) خشك و خشين[ر.م].
خَشيج ـ آخشيج[ر.م].
خَشيجان ـ آخشيجان[ر.م].
خشيدن ـ خاييدن[ر.م] و تيز دويدن.
خَشيسار ـ خشتنشار[ر.م].
خَشيش ـ غلبه و زيادتى.
خَشيشار ـ خشتنشار[ر.م].
خَشيشى ـ نوعى از جامه پوشيدنى است.