قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٤
زهمن ـ (چو بهمن) نام خانه اى بوده در شهر رى. گويند صاحب آن خانه ـ كه مردى فقير بود ـ در خواب ديد كه در دمشق گنجى خواهد يافت و از اين راه به دمشق رفته و سرگردان مى گشت تا به شخصى تصادف نموده و قضيه را بدو نقل كرده، پس آن شخص خنديده و گويد: چندين سال است من به خواب ديده ام كه در خانه اى زهمننام از شهر رى گنجى است و من بر آن اعتنا نكردم. زهى سليم دل كه تو باشى. چون بشنيد باز گرديده و به خانه خود آمده و زمين را كند تا هاونى زرّين سى منى پيدا كرده و از آن توانگر گرديد.
زهنجه; زهنچه ـ (چو شكنجه) سختى و آزار و دام و تله و زحمت و رياضت.
زهو ـ (چو كدو) چرك گوش.
زهى ـ (چو بهى) مرحبا و آفرين و كلمه تحسين.
زهيدن ـ(چو رَسيدن و دِريدن) زاييدن و افتادن و نشو و نما كردن.
زهير ـ (چو سفير) پهلوانى بوده ايرانى و (چو كميل) نام پسر ابى سلمى كه مالدار و معمّر و معاصر نعمان ابن منذرپادشاه يمن در قرن ٧م و او و خواهرش، سلمى و دخترش، خنسا، از شعراى نامدار روزگار بوده و خود زهير و امرؤالقيس و نابغه ذبيانى بين العرب به «ثلاثه متقدمين» اشتهار دارند كه كسى با ايشان برابرى نتواند نمود.
آيين بيستوسيّم