قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٨
خروس تس كس ـ سرگين گردانك[ر.م] است.
خروس دشتى; خروس صحرايى ـ تذرو [ر.م].
خروسِ طاوس دُم ـ صراحى] ظرف[ شراب.
خروس عقل ـ(به سكون سين) نادان و عجول و احمق.
خروس كنگره عقل ـ (به كسر سين) روح نفسانى و سخن موزون و موافق.
خروس كوهى ـ تذرو[ر.م].
خروسك ـ (چو نمودن) خروسه[ر.م] و مصغّر خروس.
خروسه ـ تذو[ر.م] و پوست ختنه گاه مردان و گوشت پاره دم فرج زنان كه بريدن هر دو از فرايض و سنن حسنه اسلاميه مى باشد و چيزى است كه مرغ بازان مرغ را بدان به طرف خود خوانند.
خروسينه ـ نوعى از ماهى است كه گوشت آن را بخورند.
خروش ـ (چو مهوش) خركوهى و به معنى مانند خر و (چو ظهور) بانگ و فرياد و آه و ناله كه گريه ناك برآيد.
خروشيدن ـ خروش كردن.
خروك ـ (چو دختر) سرگين گردانك[ر.م] و (چو عمود) گياهى است كه زنان به جهت زيادتى شير مى خورند.
خروه ـ چو خروس، وزناً و معناً و تاج خروس و جانوران وحشى و غليژن[ر.م].
خروهك ـ (چو نمودن) مرجان.
خروهه ـ خرخه[ر.م و خروسهر.م].
خرويله ـ (چو سركيسه) آواز گريه يا گريه بسيار بلند.
خره ـ (چو شتر) خروه[ر.م] و (چو گله) ميغ[ر.م] و (چو جثّه) خراخر[ر.م] و(چو مزه و مكّه) گل تيره چسبنده و لاى و ته نشين آب و شراب و غيره و هر چيز پهلوى هم چيده شده و هجوم و ازدحام مردم كه از جايى به دشوارى بگذرند و ثفلتفاله هر تخم روغن كشيده را نيز گفته و به همان تخم نسبت دهند، همچو: خره بيدانجير و خره كنجد و مانند آنها و (چو سبك و شده و جثّه) چوب خوار[ر.م] و درّه و غار و مرض جذام و علّتى است كه موى بدن را بريزاند و به معنى مطلق نور و روشنايى هم آمده، خصوصاً آنچه از بارى تعالى به مردم فايز و بهواسطه آن به مقام رفيع رياست و سلطنت و ذروه[تارك ] علوم و صنايع نائل و موفّق باشند و از اين نور الهى هم آنچه را كه مخصوص پادشاهان باشد، آن را «كياخره» گويند و به معنى حصّه و قسمت هم آمده، چنانچه حكماى فرس تمامى ملك فارس را به پنج حصّه كرده و هريك از آنها را به «خره» و «كوره» موسوم داشته و به قيد خاصّى از يكديگر امتياز دهند:
١. خره اردشير: كه در «اردشيركوره» مذكور افتاد و هم نام شهرى است از بناهاى اردشير اوّلنخستين پادشاه ساسانى در قرن ٣م.
٢. خره استخر.
٣. خره داراب.
٤. خره شاپور.
٥. خره قباد.
خرهك ـ (به ضمّ اوّل و ثانى و فتح ثالث) خروهك[ر.م].
خرى ـ (به كسر اوّل) خيرى[ر.م] و نحس و شوم و صفّه و ايوان.
خريد ـ (چو رَسيد و دِريد) خريدن و ماضى آن.
خريدار ـطالب و راغب و مشترى.
خريدارگير ـ هر چيز با رواج كه زود فروخته شود.
خريدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) بيع و شرا و داد و ستاد كردن و (به تشديد ثانى) خراخر كردن گربه است در وقت طمع و گرسنگى.
خريده ـ (چو رَسيده و دِريده) فروخته شده.
خريش ـ (چو دِلير) كدبانو و (چو مدير) كدخدا و كدبانو و پادشاه بزرگ و (چو امير) خنده ريش[ر.م] و خريشيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
خريشه ـ (چو مدينه) خرمگس و بول خر.
خَريشيدن ـ خراشيدن.
خَريطه ـ خارطه[ر.م] و به عربى، كيسه و ظرفى است از چرم و مانند آن كه بسته مى شود بر آنچه در توى آن است.
خَريف ـ به عربى، فصل خزان و باران آن فصل و سال و سنه و نهر و ساقيه[ر.م].