قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٩٤
جرمنى ـ منسوب به جرمن[ر.م] و بالخصوص چنانچه بعضى از ارباب فن نوشته، جرمنى جنوبى زبان آلمانى و جرمنى شمالى زبان آلمانى و اتريشى را كه در نمسه]ر.م [معمول است، گويند.
جَرمه ـ (چو چرمه) مخفّف جريمه.
جرنده ـ (چو فكنده) استخوان نرمى كه قابل خاييدن جويدن باشد و به عربى «غضروف» و به تركى «خِرْتْ خِرْت» گويند، مانند استخوان گوش و سرشانه و مانند آنها.
جرنگ ـ بر وزن و معنى چرنگ.
جرنگيدن ـ بر وزن و معنى چرنگيدن.
جرواسك ـ (چو بدحالت) چراسك[ر.م].
جرون ـ معرّب گرون[ر.م].
جرونات ـ(ل) رجوع به «گرون» نمايند.
جروند ـ(چو فرزند) مشعل و چراغ و فانوس.
جرّه ـ (چو گلّه) بلوكى است از فارس و در ٣منزلى شيراز، هوايش گرم و آبش از رود و در تلفّظ گره گويند و ازآن رو كه در سمت پايين شيراز واقع شده، چنانچه بند امير در بالاى آن است، اين بيت را در حق شيراز گفته اند:
«از خطّه شيراز گشايش مطلب *** كز زير گره باشد و از بالا بند» و (بر وزن مكّه) سبو و خمچه و (بر وزن جثّه) شجاع و دلاور و جلد و چابك و كوچك هر چيز و يا متوسّط آن كه نه بزرگ باشد و نه كوچك و مطلق جانور نرينه، خصوصاً از مرغ باز و ازاين رو نرينه آن را «جرّه باز» نيز گويند و بعضى باز سفيد را گفته، نر باشد يا مادّه.
جرهه ـ (ل) رجوع به «دماوند» نمايند.
جرى ـ (چو زِقى) نوعى از ماهى كه خوردن گوشت[آن ] از منهيّات اسلاميّه و نام پارسى آن «مارماهى» و رجوع بدانجا نمايند و (چو صبا) كودكى و جوانى و (چو غنىّ) ضامن و وكيل و يكى از نام هاى شير است]و[ مزدور و اجير و رسول و سفير و شجاع و دلير.
جريب ـ(چو كُمَيل) دهى است در هجر در بحرين و نام رودخانه اى است و (چو اديب) صحراى بزرگى است در نجد و به معنى وادى و مزرعه و مقياس مساحتى است به نوشته بعضى از اهل حساب، معادل ضرب ١٥ در ٤٥ بوده و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، موازى ضرب ٦٠ در ٦٠ مى باشد و هم پيمانه مخصوصى است كه گنجايش ٤ قفيز گندم و جو داشته و هم كشتزارى را گويند كه وسعتِ زراعت همان مقدار از گندم و جو را داشته باشد و در «ق ف» از قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه قفيز از زمين مقدار ١٤٤ذراع و در غير زمين پيمانه ٨ مكوّك است و در مقدار مكوّك رجوع به «مكوّك» نمايند و بعضى جريب را معرّب لفظ گرى دانسته.
جريده ـ (چو رَسيده) دفتر و يكّه و تنها و نيزه كوچك قلندران.
جرير ـ ]جرير بن عطية بن حذيفه خطفى، از اكابر و فحول شعراى عصر بنى اميّه مى باشد كه بسيار وسيع الفكر و صافى القريحه بود. به هجوگويى مايل بود و مردمان از شر زبان او ايمنى نداشتند و بهويژه مهاجات او با فرزدق و اخطل مشهور و ضرب المثل است. وفات جرير در سال ١١٠ يا ١١١ از هجرت واقع شد(ريحانة الادب، ج١، ص ٤٠٤)[.
جريره ـ نام دختر پيرانِ ويسه كه زن سياوش بوده و به عربى گناه و جنايت است.
جريريّه ر زيديّه.
جريمه ـبه عربى، آخرين اولاد و به تركى، جنايت و گناه و تضمين و جزاى نقدى را گويند كه به پارسى «تاوان»گويند.
آيين دهم