قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٩٣
مانند اينها شكنجه داده و در مرتبه چهارم عازم دارالبقا گرديده و كسانى را هم كه دعوت اورا قبول و به نوشته بعضى مورّخين عثمانى، ٣٤ هزار بودند، با مكر و حيله به قتل آورد.
جرخان ـ (چو گلدان) بلدى است در قُربِ سوس[شوش ] از خوزستان.
جُرخِشت; جُرخشته ـ منگنه روغن كشى و شيره كشى كه بدان شيره و روغن و غيره مى كشند.
جرد ـ(چو نمد) زخم دار و (چو فرد) خرچال[ر.م] و چراسك[ر.م] و تخت پادشاهان و شهرى است از نواحى بيهقناحيه اى در خراسان و به عربى، پوست كندن و جراحت نمودن و برگ از درخت باز كردن.
جردوس ـ (چو دلْ خون) ولايتى است از اعمال كرمان.
جرده ـ (چو هرزه) اسب زردرنگ و يكى از نواحى يمامهدر شبه جزيره عربستان و (چو پُسته) اسب اخته و اسبى كه پدرش عربى ومادرش غيرعربى باشد.
جررا ـ (چو ترسا) سنگ و نُسك[ر.م].
جرز ـ بر وزن و معنى گرز و (چو لرز) تودره[ر.م].
جرزان ـ (چو گلدان) ناحيه اى است از ارمنيّه كه مقر حكومتش تفليس است.
جرس ـ (چو درس) صدايى كه از برهم خوردن دو چيز حاصل شود و (چو قفس) زندان و قفس و مطلق زنگ، خصوصاً قسم بزرگ آن.
جرس در گلو بستن ـ دعا كردن به آواز خوش.
جرس هاى زر; جرس هاى زرّين ـ ستارگان.
جَرَّست ـ آواز بريدنِ كرباس و بر هم ماليدن دندان و مانند آنها.
جرش ـ (چو سخن) يكى از توابع يمن.
جرشفت ـ (چو بدمست) هجو و بدگويى.
جرعه ـ(چو هرزه و عمله) توده ريگى كه نروياند و يا زمين درشتى كه مانند ريگ باشد و يا ريگزارى كه دشوارى در آن نباشد و يا پشته اى است كه يك سوى آن ريگ و سوى ديگرش سنگ باشد و نام موضعى هم هست در قُرب كوفه و (چو سركه و پُسته و هرزه) فروخوردن آب و آنچه يك دفعه از آن مى آشامند كه به پارسى «هفت»[ر.م] گويند.
جرعه دان ـ ظرفى كه جرعه شراب در آن ريزند.
جرعه ريز ـ ظرفى است ناوچه دار كه با دو قسم مى باشد: يكى كوچك كه با آن دوا در گلوى اطفال ريزند و ديگرى بزرگ كه با آن زنان آب بر سر ريزند.
جرعاتو; جرعتو ـ (چو تنباكو ولَبلَبو) جرعه ريز[ر.م].
جرغا ـ (چو خرما) طاس و پنگان[ر.م].
جرغاتو; جرغتو ـ (چو تنباكو و لَبلَبو) جرعه ريز]ر.م [است.
جرغول; جرغون ـ يا زبان بر; دارويى است معروف كه به عربى «لسان الحمل» گويند.
جِرفادقان ـ معرّب گلپايگان است.
جِرقويه ـ (ل) ناحيه اى است در سمت شرقى اصفهان كه به نام عليا و سفلى به دو قسم، مقسوم است.
جرك ـ (چو تند و شتر) دشت و بيابان.
جرگه ـ(چو هرزه) شكار و حلقه زدن و صف كشيدن انسان و حيوان و چتر معروف و خيمه و چادر كوچك.
جرم ـ (چو تند) گناه و كفران نعمت و (چو صبر) گرم و زمين بسيار گرم و زورق و قبيله اى است در عرب و (چو عرب) چاره و علاج و (چو هند) رنگ و تن و جسد و جسم و شهرى است در بدخشان در افغانستان.
جرمان ـ (چو كرمان) آلمان و نام جديد عمومى قبيله اى است از طايفه غوت كه ساكن سمت شرقى چين بوده و گاهى صاحب حكومت مستقلّه بوده و گاهى در تحت حمايت سايرين بوده اند.
جرمانيا ـ چنانچه در محلّ خود مذكور افتاد، نام ديگر آلمان است، چنانچه بعضى جغرافيين هم تصريح نموده اند و به نوشته بعضى ادباى عثمانى، نام يكى از اقسام قديمه اوروپا است كه مساحت آن معادل قطعه آلمان و از تشكيل دولت اوستريا اتريش اين عنوان و سلطنت در قرن ١٣ميلادى الغا گرديد.
جرمزه ـ (چو خربزه) سفر و مسافرت.
جرمك ـ (چو اندك) بادريسه[ر.م].
جرمن ـ مملكت نمسه[ر.م] يا آلمان.