قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٩٠
جداوى ـ (چو دعاوى) روزى و مقرّرى و مواجب و مرسوم نوكر و غيره و ماهانه و يوميّه.
جدب ـ (چو قلب) مغز درخت خرما كه پيه درخت خرما نيز گويند و گزندگى زنبور را نافع است و به عربى «قحط» است.
جدتين ـ (چو رنگين) انبانچه مزيّن و منقّش.
جدر ـ (چو امر) شتر ماده ٤ساله و به عربى، جدار[ر.م] و گياهى است كه در ريگ رويد و (چو قمر) علاج و چاره و ورمى است در گلو و (چو تند و شتر) جمعِ جدار[ر.م] و (چو خَجِل) جدير.
جدروسيا ---> بلوجستان.
جدرى ـ (چو يَخنى و فدوى و عُمَرى) به عربى، آبله هاى بزرگ و كوچك سرخى است كه سر آنها سفيد و از اثر فضلات طمث[ر.م] كه چند ماه در شكم مادر بدان تغذّى شده و قوّه دافعه طبيعت بيرونش مى دهد، در اكثر بدن و يا تمامى آن منتشر و هر كس در تمامى عمر يك دفعه گرفتار آن مى باشد، بلكه ازآن رو كه گاهى قوّه دافعه از مقاومت و دفع تمامى مادّه در ايام طفوليّت عاجز آمده و اندكى از آن در بدن باقى مانده پس به مرور دهور اسباب مقويه طبيعت تحقّق يافته و مادّه باقيه را محرّك باشد، دفعه ديگر عارض گرديده و به قوّت طبيعت مندفع گردد. بلكه به نوشته بعضى از ارباب فن، عروض جدرى تا ٣ دفعه ممكن و در دويّم و سيّم اهون و اسهل مى باشد. و چنانچه بعضى تصريح كرده اگر در طفوليّت هم عارض نگردد، در ٧٠سالگى حادث گردد.
جدگاره ـ (چو گهواره) جگاره[ر.م] است.
جدل ـ (چو خجل و عمل) سخت و نزاع و عناد و خصومت بر باطل و (چو فصل) قبر و سخت و عضو بدن و ذَكَر بزرگ و هر استخوان راست و بزرگى كه سخت بوده و به استخوانى ديگر نپيچد.
جدوار ـ (چو سرشار) معرّب زدوار[ر.م] و ريشه نباتى است شبيه به سعد و زراوند و سخت تر و سنگين تر از آن و به عربى «انتله» و به يونانى«ساطريوس» و به مغربى «ماه فروين» و «ماه فرفين» گفته و ازآن رو كه رافع سم است، به هندى «نِربسى» گويند كه به زبان ايشان، «نِرْ» به معنى رافع و خالص كننده و «بِسى» به معنىِ زهر است وبه دو قسم مى باشد: يكى هندى و ديگرى خطايى كه بنفسجى رنگ بوده و با گياه بيش[ر.م] روييده و بهتر از اوّلى است. و همه اقسام آن ترياق تمامى سموم و در صرع اطفال با شير مادرشان نافع و مقدار شربت آن در ايشان نيم دانگ و در ساير موارد از نيم درهم تا نيم مثقال است.
جدول ـ به عربى، نهر كوچك و خطوط مستقيمه كه در صفحه كتاب و اطراف سطرها كشند به طورى كه محيط بدانها باشد و هم خطوط مستقيمه كوچكى است كه در تحت هر يك از آنها اسامى و اشياء متفرّقه و مطالب متنوّعه مى نگارند و صفحه همچنانى را نيز گويند و رجوع به «نهر» هم شود.
جده ـ (چو گله) يكى از مقولاتِ عشر و به عربى، به معنى دريافتن و خشم گرفتن و بى نياز گرديدن و مالك بودن است و (چو سكّه) تازگى و گردن بند اسب و (چو مكّه) مادرِ مادر و مادرِ پدر و(چو جثّه) علامت و نشان و راه در كوه و آسمان و غير آن و خطى است در پشتِ خر كه رنگ آن مخالف رنگ اصلى آن باشد و هم نام شهرى است معظّم و تجارتگاه و مسرّت طراز از بندرهاى حجاز در كنارِ بحر احمردرياى سرخ واقع و اطرافش واسع و ٩٠كيلومتر از مكّه معظّمه دور و اكثر مشتهياتش موفور و مردمانش از سى هزار متجاوز و عموماً عرب و اكثرشان شافعى مذهب و آبش كم و هوايش گرم و از اقليم دويّم و در ١٢٢٨ هجرى مسخّر عثمانى ها گرديده و ازآن رو كه در ١٢٥٧ قونسول فرانسز را اعدام نمودند، فرانسزها بسيار سخت گيرى كردند. وبالجمله قبرِ حوّا، امّ البشر، در خارج شهر واقع و بدين جهت بعضى به فتح جيمش خوانند.
جَدى ـ (به فتح اوّل و سكون ثانى) بزغاله نرينه از حين تولّد تا يك سال و چنانچه در «برج» مذكور داشتيم، نام يكى از بروج دوازده گانه هم هست كه از ٢٨كوكب مركّب و بزغاله اى را ماند كه دو شاخ دارد و سر و دست آن به طرف مغرب و پشت آن به شمال و از پشت تا دُم آن مؤخّر ماهى است و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: آن دو كوكب را كه