قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨٧
كبيره را نه مؤمن دانند ونه كافر و اگر بى توبه بميرد، مخلَّد در نار باشد و به نوشته بعضى، ايشان را بهشميّه و هاشميّه هم گويند، رجوع بدانجا هم شود.
جبّار ـ به عربى، مسلّط و متكبّر و كسى را گويند كه از روى غضب كسى را به قتل رساند و هم يكى از اسماء حُسنى الهيّه كه به معنى عظيم الشأن در ملك و سلطنت و يا اينكه جبر و اصلاح كننده حال بندگان است و يا اينكه بندگان خود را به پاره اى امور و وقايعى كه خارج از تحت قدرت و اختيار ايشان است مجبور و مقهور مى نمايد و در اصطلاح منجّمين، يكى از صور پانزده گانه جنوبى منطقة البروج كه در «برج» اشارت نموديم و عوام آن را «ترازو» و «جوزا» نيز گويند و مردى را ماند كه با كمر و شمشير برپا ايستاده و به دست راست عصايى گرفته و دست چپ را در آستين كشيده و مركّب از ٣٨ ستاره مى باشد.
جبان ـ (چو چنار) ولايتى است قريب به ملك ختاناحيه اى در شمال غربى چين كه مردمانش على اللّهى اند و(چو كَنار) به عربى، مردمِ بى جگر و ترسناك است.
جبايت ـ (چو كفايت) به عربى، باج و خراج گرفتن.
جبباج ـ (چو كرباس) لباسى كه پادشاهان در روز نوروز پوشند.
جُبجرغه ـ(چو گلدسته) تازيانه.
جَبَخانه ـمخفّف جبه خانه[ر.م].
جبر ـ به پارسى، خارپشت و به عربى، ظلم و قهر و غلبه و شكستن و ديگرى را به فعلى و عملى مجبور كردن و بى اختيارِ او به كارى واداشتن كه به پارسى «شمپور»گويند و به اصطلاح اهل حساب، فنّى است عالى و قواعد مخصوصه اى است كه از براى تسهيل حلّ مسائل غامضه مشكله حسابيه و هندسيه، موضوع و مخترعِ آن محمّد خوارزمى ـ كه از اجلّه رياضيين اسلام است ـ مى باشد. و اگرچه در حقيقت قسمى از حساب بوده و آن را «حساب مجهول» گويند، لكن به جهت كثرت فروع و اهميّت مسائل آن منفرد كرده و هريك از ارباب فن كتابى مستقل تأليف نموده اند. وبالجمله فايده آن استخراج مجهولاتِ مقداريّه است از قواعد و معلوماتِ مخصوصه به شرحى كه در محل خود مذكور است و رجوع به «مقابله» هم شود.
جبرائيل ـ يا جبرئيل يا جبرئل يا جبريل; نام يكى از ملائكه مقرّبين كه امين وحى الهى و به نوشته بعضى ٥٠ مرتبه به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و ٤٠٠ مرتبه به حضرت موسى(عليه السلام) و ١٠ مرتبه به حضرت عيسى(عليه السلام) و ٢٤٠٠٠ دفعه به حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله) نازل گرديده و وى را به پارسى «سروش» و «اسروش» و «امشاسپند» و «امشاسفند» و «شيداسپهبد» و «بهمن» و «امهوسپند» و «امهوسفند» و «سروشه» و «سروشير» و «سروشبد» گويند و ايضاً چند نفر از اطبّاى نامدار بدين اسم مسمّى بودند كه يكى طبيب انوشيروان پادشاه ساسانى در قرن ٦م و دويّمى طبيب مخصوص جعفر ابن يحيى برمكى و سيّمى طبيب خاص عضدالدوله ديلمىاز امراى آل بويه در قرن ٤هـ و چهارمى كحّال مخصوص مأمون عبّاسىقرن ٢ و ٣هـ بوده.
جبرئل ---> جبرائيل.
جبراهنگ ـ(چو خِشم آگند) تخم خارى است زردرنگ كه آن را «زردخار» گويند و بيخِ آن تربدِ زرد[ر.م] باشد و منبت آن جاهاى سايه و گياه آن شبيه به سداب و برگ آن درازتر از آن و گلش سفيد و تخمش تند و تلخ و ريزه و به عربى «ثومون» و به تركى«صفرااودى» و به پارسى «تخم زردآب» هم گويند.
جبرأيل ---> جبرائيل.
جبروت ـ (چو ملكوت و مبهوت و پُرزور) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، صيغه مبالغه است به معنى جلال و عظمت و كبريا و قدرت و حكومت و سلطنت و در «عالم جبروت» ـ كه «كياباد» و «كيانستان» هم گويند ـ رجوع به «عالم» شود.
جبرور; جبروز ـ (چو منصور و سردوز) سيخول[ر.م].
جبرى ـ هريك از آحاد فرقه جبريّه[ر.م] است.
جبريل ـ مخفّف جبرئيل است.
جبرين ---> احسا.