قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨٥
بدانجا منسوب داشته و فرموده:
«مولدم جام و رشحه قلمم *** جرعه جام شيخ الاسلامى است
لاجرم در ميان اهل سخن *** به دو معنى تخلّصم جامى است»
و چنانچه مذكور شد، شيخ الاسلام لقب شيخ احمد جامى بوده.
جاميّه ---> نقش بند.
جان ـ سلاح جنگ و روح حيوانى و حيات و زندگانى و قدرت و قوّت و عزيز و محبوب و (به تشديد نون)ابوالجنّ كه جدّ اعلاى طايفه جنّ باشد، چنانچه آدم، ابوالبشر است.
جانِ آهنى ـ سخت جان و بى رحم و دلاور.
جان باز ـ مُحيل و مكّار و مردم چاپچى و بى معنى و چاروافروش و كنيز و بنده فروش و كسى كه جان خود را فداى دين و مذهب و مسلك خود نمايد و ريسمان باز را نيز گويند.
جان بخش ـ محيى و مفرّح.
جان بدستارچه دادن ـ به شكرانه دادن و پيشكش نمودن جان.
جانِ پَرى; جانِ پريان ـ شراب.
جانِ جان ـ نان و ته ديگ و روح اعظم و خداى تعالى.
جان جگر ـ اولاد و احبّا و اصدقا.
جان حيوان; جان خون حيوان ـ شير و ماست و گوشت و روغن و عسل است.
جان دادن ـ اشتياق و مردن و زنده كردن.
جان دار ـ روزى و قوتِ لايموت و سلاح دار و نگهبان و انسان و حيوان و مطلقْ ذى روحِ زنده.
جانْ دارو ـ پازهر و رجوع به «ترياق» شود.
جانْ دانه ـ جايى است از پيش سَر كه در كودكى نرم و جهنده مى باشد.
جان در ميان ـ مضايقه نكردن جان.
جانْ رُبا ـ هر چيز مليح و باجمال كه دل انسانى را به خود جذب نمايد.
جانِ زمين ـ سبزه وگل و ميوه.
جانْ سپار ـ مجاهد و فدايى و كسى كه از جان خود صرفِ نظر نمايد.
جانْ ستان ـ جان رُبا[ر.م].
جانْ شكر ـ (چو جگر) معشوق و مطلوب و حضرت عزرائيل.
جانْ فرساـ هر چيز ملال و اندوه آور.
جانْ فزا ـ آب حيات و هر چيز مفرّح و سرورانگيز و نام روز ٢٣ ماه هاى جلالى، كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
جان كش ـ لجوج و اهل عناد.
جان گداز ـ جان فرسا[ر.م].
جان گزا ـ روح حيوانى و زهر قاتل و مطلق كاهنده و آسيب رساننده جان از بهايم و غيره.
جانْ مند; جانْوار; جانْور ـانسان و حيوان و هر چيز صاحب جان و مطلق ذى روح.
جانان; جانانه ـ معشوق و محبوب و باجمال و نازپرور.
جاناوار; جاناور ـ جانور است.
جانباز ـ رجوع به تركيبات «جان» شود.
جانبازى ـ بادپيچ[ر.م] و جان باز.
جانبيدن ـ سستى و تنبلى و مسامحه نمودن.
جانپور ـ شهرى است از توابع دهلى و نيلِ گياهى در رنگرزى جانپور معروف و مشهور است.
جانجان; جاندار; جاندارو; جاندانه ; جانرُبا ـ رجوع به تركيبات «جان» نمايند.
جانقى ـ (چو كاسنى) مشاوره و شورا و مصلحت.(كى)
جانماز ـ معروف است.
جانمند; جانوار; جانور ـ رجوع به تركيبات «جان» نمايند.
جانوسار; جانوسپار ـنام يكى از دو نوكر همدانى دارا ابن داراب[ر.م] كه صاحب خود را در جنگ اسكندر با مكر و حيله كشته و اسكندر هم او را به سبب اين قدرنشناسى به قتل آورد.
جانونتن ـ شدن و بودن.(ند)
جانه ـ جان، اِفراداً و تركيباً.