قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٨٢
شده كه جاروديّه به دو صنف مى باشند: يكى زيديّه كه از جمله شيعه مى باشند و ديگرى تبريّه كه تقديم مفضول بر فاضل را روا دانسته و امامت حضرت على(عليه السلام) را مستند بر شورى داشته و منصوصش ندانند.
جاروف ـ جاروب است.
جاريه ـ به عربى، كنيز و كشتى و جمعِ آن جوارى است.
جاسب ـ (چو ماست) ولايتى است خوش آبوهوا از مضافات قم و از ييلاقات بسيار سردسير و در ميان درّه واقع و چهار طرفش كوهسار و از بناهاى يكى از امراى عسكريّه هماى، دختر بهمن ابن اسفنديارششمين پادشاه كيانى، كه آن امير اين مكان را ييلاق خود قرار داده و نواحى آن را محلّ اسب و ماديان هاى خود نمود و ازاين رو جاى اسبش مى ناميده اند، پس رفته رفته تخفيف داده و جاسب خواندند.
جاست ـجاى شيره كشيدن از انگور.
جاسك ـاز بلاد بلوچستان ايران است.
جاسوس ـخشخاش سفيد و مفتّش و جستوجو كننده و كسى كه از جايى به جايى خبر برد و به پارسى«آبشت» و «انيشه» و«آيشه» و «آيشنه» و«آيشتنه»گويند.(عر)
جاسونِتن ـ داشتن و دارندگى.(ند)
جاسيوس ---> اسكندرانيّون.
جاش ـ اضطراب قلب از همه و پر شدن صحرا از گياه و امتداد آن و انبار غلّه و غلّه صاف و پاك شده در خرمن.
جاغر ـ (چو لاغر) چينه دان مرغان.
جاغسوك ـ (چو چارچوب) داس.
جاف ـ زن فاحشه و زنى كه بر يك شوهر آرام نگرفته و هر دم شوهرى خواهد.
جاف جاف; جاف جوف ـ جاف[ر.م] و به تركى، كلام مزخرف است.
جاكسو; جاكسى; جاكشو; جاكشى ـ دانه اى است نرم و سياه و شفاف و لغزنده و به شكل مثلّث و به قدر بهدانه يا به مقدار عدس يا بزرگ تر از آن كه در داروهاى چشم به كار برده و با نبات و كافور ساييده و به چشم كشند و آن را «چشوم» و «چشمك» و «چشميزج» هم گويند كه معرّب آن «تشميزج» است و به حجازى «بشمه» و به هندى «چاكسو» و به عربى«حبة السوداء» نامند و خاكشير را نيز گويند و گياهى است كه شتر به رغبت تمامش مى خورد.
جاكونُتَن ـ آوردن.(ند)
جاكى ـ درخت اراك[ر.م].
جال ـ جاكى[ر.م] و تله و دام و فوق بام.
جالس ـ (چو مالش) خراميدن و جنگ و جدال و تاسه]ر.م [و تلواسه[ر.م] و جماع و مباشرت و مردم حريص بر آنها و به عربى، نشيننده است.
جالسگر ـ مبارز و دلاور، اسم فاعل از جالس است.
جالش; جالشگر ـ جالس[ر.م و جالسگرر.م] است.
جالِقان ـ شهرى است از نواحى بُستدر افغانستان و يا سجستانسيستان.
جالندر ـ (چو غارتگر) ولايتى است در سومناتدر هند.
جالوت ـ يا جلياث يا كُليات; از اولاد عوج[ر.م و مردى بوده تنومند و قوى هيكل كه چون سلاح جنگ در بركردى پاره كوهى از آهن نمودار بودى، چون اهل فلسطين همچنين مردى در ميان خودشان ديدند، آهنگ جنگ بنى اسرائيل كرده و به سردارى جالوت لشگرى گران به سوى ايشان سوق دادند و بعد از وقايع بسيار ـ كه در تواريخ نگارش يافته ـ عاقبت در ٤٣٦١يا ٤٥٤١هبوطى ] به منطوقه (وَ قَتَلَ دَاودُ جَالُوتَ) (بقره، ٢٥١) به دست حضرت داود(عليه السلام)مقتول و عازم مقرّ خود گرديد و به نوشته احمدرفعت[ر.ض]، لفظ جالوت معرّب جعليات و اخيراً عنوان پادشاهان غور در افغانستان گرديده است.
جالوس ـ (چو كابوس) رجوع به «قابوس» شود.
جاله ـ چيزى است كه از چوب و نى و علف و خيك هاى چند پُرباد مانندِ كشتى ساخته و بر آن نشسته و از آب هاى عميق بگذرند كه «سلال» هم گفته و در اين زمان «كلك» گويند.
جالى ـ درخت اراك[ر.م].
جاليز ـ معرّب پاليز[ر.م].
جاليس; جاليسگر; جاليش; جاليشگر ـ جالس[ر.م و جالسگرر.م].