قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٧٨
از اثر سه پياله صبوحى است كه نشاط شراب را در ما به بروز آورده، و دور نيست كه مراد از سرو و گل و لاله معنى ظاهرى آنها و سير و سياحت بوده و از ثلاثه غسّاله معشوق مهوش و چمن و گلزار دلكش و آب صافى و خوش باشد، چنانچه در شعر عربى است:
«ثلثةٌ يُذْهِبْنَ عن قَلبى الحَزَنَ *** الماء والخضراء والوجهُ الحَسَن»
و بنابراين، معنىِ شعر چنين باشد كه ما طالب گشت و سياحت و گل و لاله هستيم و حال آنكه اين مقصد بى وجود يار و گلزار و كنار آب بى فايده و عبث بوده و صورت وقوع ندارد.
«كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش *** معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش».
ثلث ـ (چو تند) يك جزو از سه جزوِ هر چيز و نام خطّى هم هست، چنانچه در اقسامِ «خط» خواهد آمد.
ثلثان ـ به عربى، دو ثلث و به سريانى، سگْ انگور]ر.م [است.
ثلج ـ (چو خرج) برف و قريه اى است در هشت فرسخى بيت المقدّس كه به جهت سردى هوا بدين اسم اختصاص يافته.
ثلج چينى ـ نمك چينى[ر.م] است.
ثله ـ (چو مزه) قصبه اى است از بلاد يمن.
ثمال ـ(چو شُمار) سوارخ و (چو چنار) دادرس و كارگزار.
ثَماميه ـ از شعب معتزله و يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه كه رئيسشان ثمامة ابن اشرس، مصاحب مأمون عباسى در قرن ٢ و ٣هـ، بوده و كفّارى را كه خالق را نشناخته اند معذور دانسته و به حسن و قبح عقلى معتقد بوده و مى گويند كه يهود و نصارى و مجوس و مشركين و زنادقه در روز قيامت اهل جهنم نبوده و مانند بهايم و صبيان خاك خواهند شد.
ثمقولس ---> توتيا.
ثمود ـ نام جدّ پدرى حضرت صالح نبى(عليه السلام) كه آن حضرت در ٢٩٧٣هبوطى از پسرش، جابر، متولّد گرديده و آن قبيله كه از اولاد ثمود بودند هم ثمود ناميده شدند و قريه ايشان را نيز به جهت كم آبى ثمودى گفتند، كه به عربى آب قليل است.
ثنايا ـ چهار دندانِ پيش، دو بالا و دو پايين.
ثنگ ـ (چو تنگ) ارتنگ[ر.م].
ثنويّه ---> اهرمن و هفتادوسه ملّت.
ثواب ـ انگبين و عسل و مگس عسل و جزا و پاداش طاعت و بندگى است كه به پارسى «كرفه» و «پاداش» و «پاداشن»گويند.
ثوابت ـ جمعِ ثابت و در اصطلاح منجّمين قديم، تمام كواكبى را گويند كه غير از سبعه سيّاره و در آسمان هشتم مى باشند:
«هشتمين چرخ ثابتات در او است *** زبر او نهم كه جمله در او است» و ازآن رو كه اصلاً حركت نداشته و يا حركت آنها در غايتِ بطىء و كندى است، بدين اسم اختصاص يافته اند و به دو قسم منقسم مى باشند: مرصوده و غير مرصوده كه در «برج» نگارش يافت. و علاوه بر آنچه مذكور افتاده، بازهم على الاجمال مى نگاريم كه كمّيت حركات ثوابت را به حسب ارصاد مختلف يافته اند. ارسطو و اتباع وى را عقيده آن بوده كه خود آنها ثابت محض و غيرِ حركت يوميّه كه مستند به فلك ثامن است، حركتى ديگر ندارند و ابرخُس[ر.م] در آنها حركتى از مغرب به مشرق يافته و از غايت قلّت بر كميت آن مطّلع نشد. بعد از آن بطلميوس منجّم مصرى در قرن ٢م و مالاناوس كه به مقام مداقّه برآمدند، راى ايشان بر اين قرار گرفت كه در هر صد سال يك درجه قطع مى كنند و جمعى از متأخرين مثل ابن الاعلم و غيره استقصاى تمام كرده و معتقد گرديدند بر اينكه در هر هفتاد سال يك درجه قطع مى كنند و اين موافق است با آنچه محقق طوسى و سلطان مغفور در ارصاد خود يافته اند و امّا اعتقاد جمعى كه در زمان مأمون عبّاسى قرن ٢ و ٣هـ رصد كواكب كرده اند، آن است كه در هر ٦٦ سال يك درجه قطع مى كنند و ملامظفّرمنجّم قرن ١١هـ هم در بيست باب[ر.ض] خود به همين عقيده بوده و