قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٧٤
تيشه بسوى خود زدن ـ حرص و طمع و حريص و طامع بودن.
تيشه فرهاد تيز كردن ـ شروع كردن در عشق و عاشقى.
تيغ ـ جوهر فولاد و بلندى كوه و هر چيز بلند راست ايستاده و شمشير و اُستره[ر.م] و روشنى آفتاب و غيره.
تيغ آفتاب ـ تيغ خورشيد[ر.م] است.
تيغ افراسياب ـ خط شعاعى كه از تابش چراغ و آفتاب در پياله اى افتد.
تيغ خورشيد ـ طلوع آفتاب و خطوط شعاعى آن.
تيغ خونبار ـ كنايه از هجو و قدح است.
تيغ دودستى زدن ـ جنگ صعب كردن و چيزى بسيار از مردم گرفتن و شمشير دراز كار فرمودن.
تيغ زن ـ علاوه بر معنى تركيبى، نام روز سيزدهم ماه هاى جلالى است كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
تيغ زن آسمان ـ صبح صادق و مريخ و آفتاب.
تيغ ستم ـ رونق ظلم و رواج تعدّى.
تيغ سحر ـ تير سحر[ر.م].
تيغ شدن ـ روبه رو شدن و غضب نمودن.
تيغ شرربار ـ تيغ خونبار[ر.م] است.
تيغ كوه ـ جاى بلندتر از كوه.
تيغ گوشتين ـ زبان است.
تيغ نطق ـ مردم فصيح زبان.
تيغار ---> دجله.
تيغال ـ آشيانه مرغان و جانوران و دوايى است شبيه به نمك كه مانند ترنجبين بر خار مى بندند و رجوع به تركيبات «شكر» هم شود.
تيغر ـ (چو ديگر) تيغار[ر.م] است.
تيف ـخار و خس و خلاشه.
تيفْ گنج ـ نوايى است از موسيقى.
تيفاگنج ـ تيف گنج [ر.م] است.
تيفره ---> حبش.
تيفُوايد[١] ـ]حصبه و از امراض عفونى و سارى كه به سبب وجود ميكروب و ايجاد زخم هاى دگمه اى شكل در روده تشخيص داده مى شود(لغت نامه دهخدا)[.
تيفوز ـ به اعتقاد مصريان قديم، نام شخص موهومى است كه مبدأ شر و ظلمت و يبوست بوده.
تيفوس ---> تب لازم.
تيكوز ـ (چو ديروز) بلغور و كشك و قروت[ر.م].
تيل ـ ]نقطه و خال و مفتولى از طلا يا آهن يا نقره و تار برنجى در آلات موسيقى و دهى از دهستان شرفخانه در شبسترِ شهرستان تبريز و دهى از دهستان شاهرودِ شهرستان هروآباد(لغت نامه دهخدا)[.
تيلا ـ (چو مينا) رسن و چنبر رسن تابى و(چو ليلا) جُعَل[ر.م]منقّش پر خط و خال.
تيلس ـ (ل) پولى است رايج چين كه تخميناً موازى نُه قران ايرانى است.
تيلول ـ به پارسى و فرانسه، درخت بزرگى است كه در جنگل هاى فرنگستان به عمل آمده و گل آن را در طب مانند عوامل معرّق و ضدّ تشنّج استعمال مى كنند.
تيليك ـ (چو بى چيز) ترليك (چو دلگير)[ر.م].
تيم ـ بازار و كاروان سراى بزرگ، و كوچك آن را تيمچه گويند و رجوع به «پودنه» هم نمايند.
تيما ـ دشت و بيابان.
تيماج ـ پوست دبّاغى شده، خصوصاً از بز و آن را «پرنداخ» و «پرانداخت» و «سختيان»هم گويند.
تيمار; تيماره ـ تيمسار[ر.م] و فكر و انديشه و غم و غصّه و خدمت و غم خوارى و محافظت و پرستارى، خصوصاً در حق بيماران و به تركى، آن حصّه از اراضى را گويند كه بعد از فتح و نصرت به نام حقِّ شمشير به سپاهيان مى داده اند، چنانچه اراضى عايده به وزرا را خواص وزرا مى ناميد و آنچه را كه در مقام تفرقه به خزانه عامره سلطانى اختصاص مى يافته، خاص همايون مى گفته اند.
تيمارخانه ـ دارالشّفا و مريض خانه.
تيماس ـبيشه و جنگل و نيستان.
تيماو ـ بلادت و كودنى.
تيمچه ---> تيم.
[١] ضبط لغت نامه دهخدا: تيفوئيد.