قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٨
اسب سركش و حرون و تعليم نشده و جهنده.
توسنگ ـ (چو هوشنگ) قناعت كردن.
توسه ـ مربّى و همدم و مصاحب.
توسيلاژر حشيشة السّعال.
توش ـ قوت لايموت و بدن و جثه و زور و قوّه و ذخيره و توشه و تاب و طاقت و گرمى و حرارت و مخفّف تُواَش، يعنى تو او را.
توشاميشى ـ به مغولى، تفويض كردن و به ديگرى واگذار نمودن.
توشقان ـ به تركى، خرگوش است.
توشقان ئيل ـ سال چهارم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع به «دور» شود.
توشك ـ (چو دوزخ) گربه و بستر معروف.
توشك خانه ـ خانه اى كه رختخواب و لباس را در آن گذارند.
توشْكان ـ (با كاف عربى) گلخن [ر.م] و (با كاف پارسى) توشقان [ر.م] است.
توشمال ـ آشپز و چاووش [ر.م] و سرهنگ و چاشنى گير [ر.م].
توشمان ـ نشانه و علامت و دشمن.
توشه ـقوت لايموت و طعامى كه مسافر با خود بردارد و آن را «پرواره»هم گويند.
توشه برداشتن ـ مسافر شدن و اعمال حسنه كردن.
توشه چشم ـ با افراط نگاه كردن به سوى مطلوب است.
توشى ـ توژى[ر.م].
توشيح ـ در اصطلاح بديع، عبارت از آن است كه در اوّل بيت يا در ميانه آن حروف و كلماتى آرند كه چون عين آنها را يا تصحيف آنها را جمع كنند، مثلى يا نامى يا لقبى بيرون آيد:
«معشوقه دلم به تير اندوه بخَست *** حيران شده ام كسى نمى گيرد دست
مسكين تن من ز پاى محنت شده است *** دست غم و دست پشت من جور شكست» كه مجموع حروف اوّل چهار مصراع «محمّد» است.
توصيل ـ در اصطلاح بديع، آنكه در شعر كلماتى آرند كه حروف هيچ يك از كلمات آن گسسته نبوده و تنها نوشته نشود:
«تن عيشم نحيف گشت به رنج *** گل بختم نهفته گشت به خار» و گاهى شعرى را كه تلفّظ كردن به هريك از كلمات آن محتاج به لب رساندن باشد:
«موى مه ما به بوى بويا به *** بى او مويم موى وى ام مأوى به
مائيم و مهى آن مه ما به تا ما *** ما با مه و ما و مه ما با ما به» و به هر دو معنى مقابل تفصيل[ر.م] است كه گاهى تقطيع را گويند، چنانچه مذكور افتاد. و گاهى شعرى را گويند كه هيچ يك از كلمات آن در مقام تلفّظ محتاج به لب رساندن نباشد:
«اى ديده! رخ نگار ديدن خطر است *** اى دل! سر اين رشته كشيدن خطر است
هان! تا نچشى ز ساغر عشق دگر *** زنهار دلا! زهر چشيدن خطر است». توغ ـ تاغ [ر.م] و هيزم تاخ[ر.م] و هم يك دسته از موى اسبان كه قديماً به امرا داده مى شد به حسب اختلاف رتبت ايشان.(كى)
توغاج ـ تواغج[ر.م].
توغدرى ـ تودرى[ر.م].
توف ـ تُف و نوف[ر.م].
توفان ـ طوفان.
توفك ـ (چو كودك) تفك[ر.م].
توفيدن ـ نوفيدن[ر.م].
توق ـ (چو شوق) طوق و علم و بيدق علم; درفش.
توقاخان ---> ترك.
توقات ـ (چو سوقات) بلده اى بهجت آيات از بلاد آناطولى آسياى صغير مابين قونيهدر تركيه و سيواسدر تركيه، آبش خوش گوار و هوايش سازگار،