قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٥
سرخ و قابض گردد و رجوع به «عليق» هم نمايند.
توتِ شامى ـ توت سياه است.
توتِ شيرين ـ يا نبطى; توت سفيد است.
توت فرنگى ـ كه به تركى «چيلك» و به فرانسه «فِرِز» گويند، ميوه يكى از نباتات است كه مأكول و مطبوع و ترش مزه و شربت آن مانند مبرِّدات، مستعمل و دم كرده برگ هاى جوان توت فرنگى را جهت تحريك ترشّح بول معمول مى دارند.
توتِ نبطى ـ توت سفيد است.
توتِ وحشى ـ توت سه گل[ر.م] است.
توتك ـ (چو حوضك) مخزن و گنجينه و(چو كودك) طوطى و محله اى است در شيراز و قسمى معروف از نى كه شبانان نوازند و نوعى از نان كه در قزوين و توابع آن، خصوصاً در راوند خوب مى پزند.
توتماج ـ تتماج[ر.م] است.
توتون ـ به تركى، دود و دخان و تنباكو.
توته ـ طوطى و تيته[ر.م].
توتى ـ طوطى و جهاز كشتى.
توتيا ـ يا سنگ سرمه; كه معرّب دودها و يا دوديا بوده و به يونانى «ثمقولس» نامند، به دو قسم باشد: معدنى و انابيبى. امّا معدنى به سه نوع است: يكى، سفيد كه بهترين آنها و ديگرى زرد كه پست تر از آن و سيّمى، كبود و شفّاف كه از همه غليظ تر و مشهور به«توتياى هندى» و در غايت حدّت مى باشد. و امّا انابيبى كه مشتق از «انبوبه» و به پارسى «توتياى قلم» نامند، و دود و دخانى است كه از گداختن سنگ مس در كوره دوطبقه به هم رسيده، و صاعد و سفيد آن را «توتيا» و راسبفرونشيننده و ثقيل آن را «اقليميا» گويند، و از بعضى ارباب فن نقل است كه توتياى بحرى نيز مى باشد كه سفيد و مُستدير و شبيه به سنگ ريزه است و به هر حال مقوّى چشم و حافظ صحّت آن و مانع انحدارفرود آمدن مواد و جهت تقويت روح باصره و قُرحهزخم چشم و قضيب و مقعد و سرطان نافع و كارگر آيد.
توتياى اكبر ـ نوعى از صدف است.
توث ـ به عربى، توت و نام قريه اى در جرجان[ر.م] و يكى هم در بوشنجشهرى باستانى در افغانستان و يكى هم در اسفرايين.
توج ـ (چو روز) ميوه بهى به و به تركى، مس و شبهفلز برنج و (چو تبّت) شهرى است شديدالحرارة در نزديكى كازرون.
توجبه ـ (چو موصَده) سيلاب و فرشته.
توجّه ـ (ر.ف) و به پارسى «گرايش» گويند.(عر)
توجيه ـ (چو توضيح) در اصطلاح ارباب بديع، سخن گفتن است به طورى كه محتمل ضدّين باشد:
«با طلعت توسور نمايد ماتم»
و از عربى چنانچه:
«خاط لى عمروٌ قباءً *** ليتَ عينيه سواءً» كه در حق استاد خيّاطى عمرونام يك چشم گفته شده.
توحيد ـ كه يكى از اصول ثلاثه دين مبين اسلام و بدون آن احكام كفر جارى مى شود، عبارت است از معرفت صانع و صفات ثبوتيّه و سلبيّه او و اعتقاد بر اينكه اين عوالم علوى و سفلى خودبه خود نبوده و از صنع صانعى عالم قادر حكيم كسوت وجود پوشيده و اين مطلب مكنون فطرت هريك از آحاد و انكار آن محض عناد است. اين است كه به غير از جمع معدودى هيچ كس از عقلا و ارباب ملل در اصل وجود صانع همچنانى توقّف و ترديدى نكرده و هر كس به نظر حقيقت به عجايب صنع الهى ـ كه در هريك از موجودات بالخصوص اين هيكل بشرى مكنون و مخزون است ـ نگاه كند، خصوصاً كه از علم تشريح هم نصيبى داشته باشد، ملتفت خواهد شد كه چند هنر به كار رفته و چه صناعت اعمال شده. در حقيقت معمّايى است لاينحل كه عقول فلاسفه از حلّ آن عاجز و طاير عقل از ادراك اوج آن قاصر آيد.
توحيد اعظم; توحيد حقى; توحيد خلقى ---> وحدت وجود.
توختن ـ دوختن و اندوختن و ذخيره كردن و آوردن و تصديق نمودن و كشيدن و فروبردن و ساختن و تاختن و خواستن و جستوجو كردن و حاصل نمودن و گزاردن و